درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧
  • شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧
  • شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
من کی هستم
نویسنده: Nazaki - شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠

تو این مدت چند تا کتاب قشنگ خوندم.یکی رمان آتوسا دختر کورش بزرگ نوشته هلن افشار که به نظرم خیلی کتاب خواندنیه مخصوصا اینکه رمان تاریخی مربوط به دوران کوروش و داریوش و بردیا و کلا هخامنشیان کم داریم و من فکرمیکنم هرایرانی لازمه برای داشتن یک سری اطلاعات کلی و اشراف به اون دوره این کتابو بخونه.البته منظورم به افرادی مثل خودمه که سواد تاریخی زیادی ندارم و تا قبل از خوندن این کتاب حتی نمیدونستم اسم زن کوروش چیه و یا نسبت کوروش و داریوش با هم چیه؟

و اما بگم از بلقیس سلیمانی...

من کی هستم؟؟؟؟!!

شادونه کادوی تولد بهم یه رمان داد به اسم خاله بازی که نویسندش این خانم بود.کیف کردم تا این دویست صفحه رو خوندم و دو سه روز بعد رفتم بازی آخر بانو را خریدم که بهترین رمان 85 بود.وااااااااااای فوق العاده زیبا،غیر قابل پیش بینی روان و خواندنی.ازدستش ندین.

در پایان مرسی از شادونه و همسرشونچشمک

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠

امشب شب پایان چله بزرگست (چون از شروع زمستان یعنی اول دی تاحالا 40 روز گذشته و بزرگه به این دلیل که بیشترین بارش ها و شدید ترین کاهش دما و سرما تو این مدت اتفاق می افتاد) القصه: من بعد از مدت ها دلم خواسته بیام و بنویسم.تو این مدت من مادر شدم ...بهشت به نامم شده و پسرم دارا در آستانه دو سالگی از شیرین ترین شیرین های دنیا و زندگی برام شیرین تره و داشتنش یه رنگ و بوی دیگه به زندگیم داده. یه وجه دیگه وجودم و دارم زندگی میکنم و اللللللبته تا حالا در هیچ دوره ای از زندگیم مسئولیتم زیاد نبوده و اینجوری انرژی مصرف نمیکردم ولی با همه مشغلات می خوام بنویسم.

پس سلام.

سلامم را همراه بادهای امشب می فرستم....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

از چهارشنبه که ١٣ آبان بوده تا امروز که جمعه ١۵ آبان (آخی آبان و پاییز هم نصفه شدن) من ایمیل یاهوم هیچ ایمیل جدیدی نمی آره برام نع مال خودم و که فرستادم میرسونه به صاحباش:(

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

دیروز من و رضا تصمیم داشتیم به صورت دو نفره و خیلی پروانه ای تو این هوای پاییزی بریم شمال به کسی هم نگفتیم اما در عین ناباوری دیدیم ای وای مامان اینها و برادر و خانم برار رضا عازمن و ما هم کلی براشون آرزوی سفر خوب کردیم و موندیم تهران اما کلی کارهای خوب کردیم اول با مهندس باز سازی خونمون تو بازار سنگ قرار گذاشتیم .بازار سنگ غرب تهران خیلی جای دنج و خلوتیه ما هم قرارمون ساعت یک بعد از ظهر بود یعنی دیگه خلوت ترین موقع.حالا جالبیش به اینه که همون جا و تو همون زمان من و رضا انقدر مشغول سنگ دیدن از تو ماشین بودیم که یه تصادف اساسی کردیم خندهالبته تصادفمون فقط صدا داشت و بخار مخار یخدی :)))جریان تصادف به این شرح بود که یه بنایی که با پیکانش اومده بود کم و کسری های سنگش و بخره ماشینش روشن نمیشد و درش باز بود و داشت استارت میزد (شانس آوردیم که هل نمیداد)که پشتش نازل شدیم و یه ده متری هل اساسی دادیمش :))

خلاصه بعد از انتخاب و نشان دادن سنگ هایی که هفته پیش دیده بودیم دیدیم هم وقت ناهاره هم خیلی به هایپر استار یا همون کرفور غربی ها نزدیکیم رفتیم اونجا ناهارخوردیم و خرید هامون و کردیم و دیگه خسته و کوفته داشتیم میومدیم خونه و تو ماشین با رضا تصمیم گرقتیم که دیگه بمونیم خونه و جایی نریم اما همین که رسیدیم خونه دوستامون زنگ زدن که یالاپاشین بیاین پیتزا پنتری .ما هم که نع نمی تونیم بگیم و خوب شب جمعه خونه موندن خیلی هم خوب نبود خلاصه رفتیم و بعد هم سانس ١١و نیم رفتیم سینما آزادی فیلم آقای هفت رنگ که خنده دار هم بود خیلی . نیکی کریمی زن دوم بود و افسانه بایگان زن اول و رضا عطاران دزد و بقیشم نمیگم چشمک

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

من فعلا به خونه مامانم اینها ممنوع الورودم چون سی سی رفته ترکیه و سارا و نگار اونجان تا اینجا که همه چیز معمولیه اما موضوع اینه که سارا از شنبه حسابی مریضه و یه مدل آنفولانزای بد گرفتهناراحت حسابی آنفولانزا با انواع و اقسام مختلفش شیوع پیدا کرده و با این وضع مراعات نکردن مردم هی بدتر هم میشه.تو همین هفته که ما رفته بودیم ختم مادر شوهر خاله رضا هر کی وارد میشد همه رو سه بار بوس میکرد و دست میداد میرفت می نشست بعد نیم ساعت بعد که می خواست بره دوباره از اول یه دستی میداد و سه تا ماچ آبدار و بای بای. منم که چند بار اومدم قاطع عمل کنم و گفتم ببخشید من دست نمی دم یه نگاهی و تحمل کردم که بار معنوی زیادی داشت شامل : واه واه چه از خود متشکر ، حالا مگه من ایدز دارم ، .....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸

هفته پیش متاسفانه رزا منتظمی در سن هشتاد و هفت سالگی در گذشت.روحش شاد.کتابش به نظر من مرجع خیلی خوبی بود که به کم تجربه ها و بی تجربه ها خیلی کمک میکرد. هادی خرسندی یه شعر در این زمینه گفته که به نظرم خیلی قشنگه .

توی مطبخ ز خرد و کلان        به عزایش نشسته بی اعلان

هر غذایی در آشپزخانه        میکند گریه سوگوارانه 

گشته همدرد کوفته تبریزی      نخودی غمزده ته دیزی

آش رشته کنار ایشان است      رشته هایش همه پریشان است

شله زردی فغان کنان این بین      خانه را کرده اربعین حسین 

دلمه بر تن دریده پیراهن        که جفا کرد زندگی با من

رولت گوشت ناله سر داد      مرغ پخته به گریه افتاد

این طرف میرزا قاسمی غمگین     سوپ مارچوبه را دهد تسکین

نرگسی قهوه میکند تعارف      به حضور بیف استروگانوف

های های سکنجبین با یخ        میرسد از حوالی مطبخ

نیست یک دم زغصه آسوده        شربت و بستنی و فالوده

کتلت دسته دار دلخسته       بر سر خویش میزند دسته

میکند قیمه عاصی و بیتاب        لپه ها را به هر طرف پرتاب

قرمه سبزی عبوس و تلخ و پکر        لیموی غم گرفته اندر بر

تلخ بنشسته باقلا قاتوق        بر سر خویش میزند قاشق

کره در حال تسلیت با کارد        تسلیت گوی یک ترازو آرد

قابلمه گوشه ای غریبانه        میکند اشکهایش را پیمانه

شده از غصه باقلا بیهوش        پلو گرفته او را در آغوش

گاه یک بسمه تعالایی        میشود تلاوت ز سوی حلوایی

میکند گاه ز رزا یادی        تر و تازه صدای سالادی

سر دهد یک صدای ساده دمی        که کجایی رزای منتظمی

آبکش غم فزاست آخ آخش        اشک ریزد ز هر چه سوراخش

تاوه با روی گرد و دم دراز        سوزد و گریه میکند سر گاز

ظرفها رفته هر طرف بیحال        تسلیت گوی قاشقی چنگال

میکشد کوفته ریزه دائم آه        شده با کوفته قل قلی همراه

بامیه با کدو سخن دارد        سخن از آن بزرگ زن دارد

زعفران و سماق و زیره و کشک        هر کدام گوشه ای بریزد اشک

آشپزخانه غصه دار شده        ظرف و مظروف بیقرار شده

رفت آن بانوی پر آوازه        نمک و فلفلش به اندازه

رفت استاد آشپزخانه        بانوی کاردان و فرزانه

آنکه با پخت و پز هنر میکرد        زین هنر خلق را خبر میکرد

ملتی از کتاب او حض کرد        دولت از او دریغ کاغذ کرد

تیغ سانسور در کتاب آمد        سرکه جای سس شراب آمد

کاغذ آن کتاب پر تیراز        شد اسیر هزار و یک ویراز

لیک بهر کتاب غایت و بول        داد دولت به کاتبانش قول

گر دهی شرح مبطلات نماز        کاغذ افزون بری ز حد نیاز

گر دهی شرح مبطلات وضو        کم کنی روی مردمان گوزو

هر چه کاغذ به هر چه انبار است        بر تو و گفتهء تو ایثار است

بنویس از جماع با حیوان        تا که کاغذ به تو رسد ارزان

بگو از گوسفند و بزغاله        از مزایای عمه و خاله

گر که سکسی اش نویسی کافی        رایگان است چاپ و صحافی

لیک در باب طبخ و آشپزی        نتوان رفت راه را عوضی

پخت و پز با عکس و کتاب        کار زشتی است مثل کشف حجاب

زن که اهل کتاب خواهد شد        اتوماتیک خراب خواهد شد

راه او بر کتاب باید بست        تا بداند کنیز مطبخی است .


نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸

دیشب اولین بارون پاییزی اومد برای ما شب خیلی خاطره انگیزی هم بود چون بعد از یه سال مستاجری که باید میرفت از خونه دل کند و دیشب کلید و داد و ما زیر اون بارون رفتیم با کلی امید و آرزو رفتیم به دیدن خونه جدید.البته بعدش که اومدیم همین خونمون یه کمی دلمون گرفت اخه تازه ما اینجا رو به عنوان خونمون قبول کرده بودیم و بهش عادت کرده بودیم.تازه شب ها که از خواب بیدار میشدم دیگه نمیترسیدم و می دونستم تو خونمونیم تازه میرفتیم مسافرت دلمون براش تنگ میشد .تازه وقتی کلید و می انداختم قفل و باز می کردم و وارد خونه میشدم احساس میکردم وارد قلمروی شخصیم شدم.حالا باید دل کند و رفت. عجب بازی داره روزگار

نظرات ()



تولدی دوباره :)
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸

سلام

امروز تقریبا تولد چهار سالگی وبلاگمه .چهار سال پیش وقتی دختر خونه بودم تصمیم به نوشتن گرفتم و یه مدت نوشتم و نوشتم تو این چهار سال ازدواج کردم و محل کارم و عوض کردم و باز می نوشتم.بیکارشدم و باز همچنان مینوشتم تا پارسال که بی دلیل بی خیال وبلاگم شدم.اصلا فکر می کردم حرفی برای گفتن ندارم و اصلا هیچی!

چند روز پیش از بیکاری اومدم سر وقتش و چند تا از پست های چند سال پیش و خوندم و دیدم عجب دفتر خاطراتی می نوشتم و ولش کردم.بعد از اینکه کلی رفتم تو حال و هوای اون روزگار و اشکی بر گذر ایام از دیده چکاندم بر آن شدم تا در چهارمین سالگرد ایجاد وبلاگم دوباره نوشتن روزهای زندگیم در اینجا رو ادامه بدم.

باید یه نکته رو اضافه کنم که پست این مدت دونفری خواهد بود قلب چون یه فسقلی تو دل دارم که با نامگذاری خاله ندا از ابوالفضل به کنجد تغییر نام موقتی یافته تا به امید خدا عید نوروز با به دنیا اومدن و دیدن روی ماهش اسم گذاری واقعی بشه .

خلاصه اینم داغ ترین خبر اولین پست بعد از یه سال.الان دیگه باید برم کم کم اماده شم چون رضا هم از حمام میاد و می خوایم بریم تولد.از صبح هم که خونه نبودیم و به همراه مامان و رضا رفته بودیم بازار سنگ.چقدر هم جای قشنگی بود کلی سنگ دیدیم منم یه اب نما دیدم که خیلی قشنگ بود البته فروشندش اصرار داشت که ناقصه اما همون ناقصیش قشنگ بود و سالمش حسابی بازاری بود.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود و افسوس که به جای افکارش زخمهای بدنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧

این داستان و یکی از دوستام برام ایمیل کرده بود و من از خوندنش واقعا لذت بردم.زندگی و احساس خوشبختی در زندگی در عین سادگی به همین راحتی بدست نمیاد با پول و پارتی و رانت و .... غیر قابل دسترسیه.خوشحالم از اینکه هنوز تو این دنیا چیزهایی پیدا میشه که با مادیات و نقدینگی نمیشه خرید.اینم داستان:

*****

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!



 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧

شب یلدا همیشه به خاطر اینکه تولدم بود و جشن بود و دور هم بودن دوست داشتم.الان سه سال تو این شب یه مسافر عزیز مهمونمونه و جشنمون و کامل می کنه پیرارسال خالم پارسال داییم و امسال عمه ام بعد از ٢١ سال مهمون یلدایی ما بودو البته متاسفانه پدر بزرگ عزیزم که سی سال برام شعر شب یلدا رو میخوند و باهاش می رقصید امسال جاش خالی بود.پارسال هم حتی با اون حال با صدایی که واضح نبود گفت:

شب یلدا به فتوای زمانه        به باید خورد قدری هندوانه دانه دانه ،‌دانه دانه ، دانه دانه...

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧

تو هفته ای که اومدن و گذشتن و پاییز و به شب یلدا رسوندن و زمستون شروع شد به قول رضا سی و امین فصل زندگی من و اولین فصل عاشقی هم اومد و ما هم جشن گرفتیمش اصلا"""""""""""""" باورم نمیشه.خیال باطل

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧

ناراحت کردن دوستان ،آشنایان و نزدیکان شما در کوتاهترین زمان با راست ترین و منطقی ترین گفتمان این تنها در تخصص ماست.

تلفن :‌------------------   آدرس وب سایت :http://nazaki.persianblog.ir

می خوام بدم این متن و برام چاپ کنن و پخشش کنم لای روزنامه ها ! مطمئنن خوب پول در میارم . شایدم بدم تو پبک برتر .

هر کسی یه استعداد و پتانسیلی داره اینم قسمت ماشده .نمی دونم شاید پرورششم دادم که انقدر خوب جواب میده یعنی رد خور نداره حرف که از دهنم در میاد برخورد حتمیه. دور و نزدیک و خویش و بیگونه هم نداره.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧

این وبلاگ هک شد

این پست برای این است که صاحب وبلاگ حواسش رو جمع کنه و یه ذره مسئله امنیت رو تو وب جدی بگیره!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧

جمعه شب از اون اتفاق های پت و متی با اجرای نازکی و رضا اتفاق افتاد.

بعد از ظهر از خونه مامان اینها خداحافظی کردیم و اومدیم خونه و بعد از گذروندن غروب غمگین جمعه با خانواده محترم شادونه تصمیم گرفتیم بریم لواسان رستوران گارسیا.قرارهامون و گذاشتیم و سریع حاضرشدیم و رضا رفت آسانسور و بزنه تا بیاد منم در و بستم و رفتم بیرون رضا گفت در و قفل کن این جوری آدم خیالش راحت تره گفتم تو قفل کن من کیف نیاوردم هیچی همراهم نیست گفت خوب منم که کلید ندارم!

خلاصه تا داشتیم فکر میکردیم چکار کنیم آسانسور رسید ودیدیم فعلا باید رفت.

خلاصه رفتیم لواسان و تو مرکز خرید هدیش یه رستوران نقلی بود که غذاهای مکزیکی داره هم خوشمزه بود و هم قیمتش خوب بود هم محیطش صمیمی بود. خلاصه بعد از شام برگشتیم و به اصرار شادونه اینها هم که می گفتن بریم خونشون چای خورون گوش نکردیم و ازشون خداحافظی کردیم تا بریم یه فکری برای کلید کنیم. ازاونجایی که زوج عدالت گستری هستیم و سعی می کنیم همیشه با یه تیر دست کم دو تا هدف و بزنیم تصمیم گرفتیم بریم خونه خانواده محترم همسر که هم کلید خونمون و هم یه سر زده باشیم و یه چایی همه دوره هم مهمون باشیم. خلاصه رفتیم و در حین نوشیدن چای رضا رفت تو اتاق و من دیدم هی صدای کمد و کشویی میاد که با هدف باز میشه و چند لحظه بعد بی نتیجه و مایوس بسته میشه. یه مدت این کار طول کشید تا رضا اومد و علنا پرسید که ببخشید ما کلید یدکمون و می خوایم میشه بدین من پیداش نکردم گفتن آخه اونجا نیست تو ماشینه. اومد بره از تو ماشین بیاره که گفتن ماشین هم تعمیرگاهه فردا صبح آماده میشه!!!! حالا ساعت شده دوازده. دیگه سریع بدو بدو خداحافظی کردیم و گفتیم بریم خونه ما تا بردیا نخوابیده کلید و از اون بگیریم. خلاصه زنگ زدم و شانس آوردیم که با اینکه زنگ موبایلش خاموش بود و داشت می خوابید دید داریم بهش زنگ میزنیم و خلاصه بیدار موند و ما رسیدیم و به کلید داد به من که دیدم اشتباه و ماله ما نیست. خلاصه دردسر ندم که رفتیم خونه مامان اینها حالا همه هم که از مهمونداری دیشب خسته بودن و زود خوابیده بودن بردیا با کلی دردسر یه چیزهایی برامون پیدا کرد که ما شب روش خوابیدیم و از تو خیابون موندن نجات پیدا کردیم تا صبح که مامان کلید و بهمون داد و رفتیم خونمون :)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧

وااای ما رفتیم این فیلم کنعان و دیدیم سبزبه نظر من که خیلی بد بود :( واقعا دست نیما حقیقی درد نکنه با این فیلم ساختنش! البته نظر بعضی از دوستان این بود که دلیل بی سر و ته بودن فیلم حذف شدن قسمت هایی از فیلمه اما من فکر نمی کنم با وجود اون قسمت ها هم چیز جالبی از آب در بیاد. کل فیلم یه اتمسفر منفی و دق آور داره . یه صحنه هایی نمایش داده شده که اصلا آدم نمی فهمه  که خوب ! این یعنی چی؟دلیلش چی بود؟ اصلا منظور؟ با اینکه هنر پیشه هاشم خوب بودن. محمد رضا فروتن نقش مرد اصلی ترانه علی دوستی (مینا) زنش ، افسانه بایگان خواهر مینا , بهرام رادان فکر کنم شاید هم تصور من باشه رقیب عشقی فروتن .

 

نظرات ()



world of friends
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧

تو آخرین ماه های باقی مونده از سال 2008 میلادی بلاخره باراک اوباما تو رقابت پیروز و به عنوان رییس جمهور 4 سال آینده امریکا انتخاب شد. به امید روزهای خوب

مسافر کوچولو برام آهنگی که مخصوص این انتخاب و این روزهاست فرستاده منم میذارمش اینجا قشنگه.

http://blip.tv/file/1338283

نظرات ()



از زبان یک زن
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧
اگر به خانه ی من آمدی'...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها......نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن  هم بده، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ! 

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند.... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت... می دانی که؟ باید واقع بین بود !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی 'حقی' می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

'من یک انسانم '...' من هنوز یک انسانم' ....' من هر روز یک انسانم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧

آقای علی کردان پس از استیضاح از وزارت کشور عزل شد.خیلی دام براش سوخت .نع اینکه نمی دونم چه کار ها نکرده ها! دلم از این می سوزه که بین این همه یقه این یک نفر و گرفتن.مثل اینه که خونت تو یه کوچه ورود ممنوعه. روزی ده بار با ماشین هایی روبه رو میشی که دارن خلاف میان . خیلی هاشون با پرویی نه تنها به رو خودشونم نمیارن که خلاف کردن بلکه با پرویی و قلدری مجبورتم می کنن که دنده عقب  بری تا راه باز شه و به کارت برسی. خیلی وقت ها شده به ضررت شده و یکی از این هایی که قانون براش اصلا معنی نداره و به چشمشون نمیاد می زنن به ماشین و آینه اشم میشکنن. تو هر روز این ماجرا ها رو میبینی و تقریبا بهش عادت می کنی.اصلا بعضی وقت ها به خودتم شک می کنی که آیا هنوز هم اون تابلوی ورود ممنوع هست سر کوچه و این همه ماشین میاد! شاید برداشتن . روزها می گذره و تو این و قبول می کنی و می پذیری که تابلو سر جاشه و همه ندیده میگیرنش با سرعت میان حق تقدم دارم و .......اما یه روز صبح که میای تو کوچه میبینی یه پلیس میاد و یه ماشین که خلاف کرده رو نگه داشته مدارکش و میگیره متوقفش می کنه و به راننده اش اجازه ادامه حرکت نمی ده و ماشینشم میفرسته پارکینگ.اصلا دلت خنک میشه؟؟!!!

نع آدم فقط دلش میسوزه میگه آخی بیچاره !

نمی دونم این چندمین وزیره این کابینه است که عوض شد. شنیدم که ٢١ آبان هم قراره وزیره کشاورزی استیضاح بشه .سوال

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧

ما رفتیم فیلم دعوت حاتمی کیا رو دیدیم . من که واقعا کیف کردم به نظرم فیلم خیلی خوبی بود با سوژه جالب و بازی های خوب بازیگرهایی که انتخاب شده بودن. داستان اصلی فیلم بچه دار شدن ناخاسته بود و اینکه خانم های مختلف از طبقات اجتماعی متفاوت پیش یک دکتر مشترک به دلایل متفاوت مثل موقعیت کاری و سن و وضعیت مالی و غیره....  می روند برای سقط جنین . مهناز افشار و سیامک انصاری یه زوج بودن که من از سیامک انصاری بیشتر خوشم اومد. سحر جوزجانی و محمد رضا فروتن که یه کمپانی به اسم جستجو داشتن و تخصصشون فنر و تخلیه چاه بود :))‌ثریا قاسمی و کتایون ریاحی و گوهر خیر اندیش عزیزم با اون ویار ترشیش قلب و رضا بابک و مریلا زارعی و محمد رضا شریفی نیا و خلاصه خیلی دیدن داره

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »