درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

خاموشی بلبلان مشتاق

           در موسم گل ندارد امکان. . .  

      

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

هوووراااا بلاخره تموم شد. من دارم می رم خونه. تو دلم کلی احساسات متفاوت دارم و هميشه تموم شدن و گذشتن و ديگه بر نگشتن به چيزها غمگينم می کنه واز فکر اينکه ديگه سال هشتاد و چهار تموم شد و رفت و بهار و تابستون و پاييز و زمستونش با همه خاطراتش تموم شد يه کم دلم می گيره وقتی ياد کارهايی که می خواستم بکنم و نکردم. آرزوهايی که داشتم و نشد ...

اما از يه طرف شروع هميشه آدم و شاد ميکنه و بهم انرژی ميده . فکر اينکه همه چيز و می تونم از اول شروع کنم. خيلی چيزهای پيش بينی نشده ای که باز مثه پارسال و هر سال ديگه منتظرم...

هووررررا پس همه اينها و گل ياس های زرد و بنفشه و ( البته صحبت های معلم تعالی )‌بهم ميگن که خوشحال باشم و به روزهای خوب جلوم فکر کنم و روزهايی که به آرزوهام می رسم و  هدفهام و بدست ميارم و نگاه کنم

عيد همه  مبارک

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

اکبر گنجی آزاد شد  خيلی خيلی خوشحالم که بلاخره اينجا هم مثه شرکت ما تو دقيقه نود يه کار خوبی انجام شد و با همه دلشوره و اضطرابی که موقع اعتصاب غذاش بود و همه اتفاق هايی که افتاد و نگرانی اينکه آخرش بعد از تموم شدن مدت زندانيش آيا آزاد ميشه يا نه بلاخره آزاد شد و شب عيد برگشت به خونشون 

حالا بعدش چی ميشه؟ من کلی علامت سوال اومده تو سرم. يعنی گنجی و کسانی که گنجی در موردشون حرف زد در کنار هم زندگی مسالمت آميز می کنن؟

کی ميدونه؟ شايد حکيم به تونه کمک کنه...

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

وای من يه همبرگر درسته رو فکر کنم تو دو دقيقه خوردم و حالا حالم بده

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

امروز که رفته بودم اتاق بازرگانی آقای نگهبان يه روزنامه داد دستم که بيکار نباشم چون خودش می دونست يه يک ساعت بايد خميازه بکشم تا کار هام انجام شه.

خلاصه خبر مهم توش اين بود که ايران با آمريکا مذاکره می کند. من که شوکه شدم اول فکر کردم ازين تيتر های روزنامه هاست که بعد می خونم و می بينم هيچ ربطی نداره و افعال معکوسم اصلا توش بوده.

اما بعد از اينکه مل مقاله اش و خوندم فهميدم قرار شده سر موضوع عراق! ايران و آمريکا با هم مذاکره کنن.

نمی دونم چرا حرف های لاريجانی و لحنش من و ياد اين زن و شوهر هايی  که تو فيلم ها نشون ميدن که  از هم جدا شدن , بعد سر بچه اشون هی مجبور می شن  هم و می بينن و با هم حرف می زنن و کم کم بچه ها و مشکلات و حرف های راجع به اونها يادشون ميره و خودشون دو تا  می شينن با هم دل می دن  قلوه می گيرن...

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

وای من امروز ساعت ناهار رسيدم شرکت و تازه ناهار خوردم.

الان کلی عصبانی ام. يعنی هر چيزی و حاضرم تحمل کنم جز گرسنگی داشتم ديگه تو خيابون غش می کردم . اين راننده تاکسی هم واسه خودش يه حميرا گذاشته بود و صداش به آسمون. ديگه ببينين چه جوری چه چه هاش ميره رو اعصاب يه آدم گرسنه.

شرکت ما دقيقا حکايت حسنی. حالا که همه جا تعطيل شده و همه رفتن دنبال زندگی شون ما دو تا کاميون بارگيری کرديم و بايد تو اين دقايق آخر همه کارهاش و بکنيم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

امروز عصری اولین چهارشنبه ای بود که بعد از یک ماه و نیم کلاس زبان نداشتم و ساعت پنج تعطیل میشدم و چون حقوقمم گرفته بودم تصمیم گرفتم زود برم خونه و لباس عوض کنم و برم خرید های عید و عیدی هایی که باید بخرم و انجام بدم.خلاصه سریع نزدیک های پنج کارهام و جمع کردم و اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و واسه خودم یه آهنگ خوشگل ام گذاشتم و  از خلوتی مدرس استفاده کردم و گاز دادم و ده دقیقه ای  رسیدم سر دوراهی صدر که یه کم همیشه شلوغه و امروزم همین طور بود. منم تو خط سبقت  بودم ، جلویی هام ترمز کردن و منم سرعتم و هی کم کردم و یه ترمز کردم و ماشین خاموش شد و اومدم روشن کنم دیدم روشن نمیشه و از شانس خوبم ترافیکی هم که به خاطرش مجبور به ترمز شده بودم دو ثانیه برطرف شد و من مونده بودم با ماشین خراب تو خط سبقت ! هیچ کاری هم نمی تونستم بکنم یعنی عقلم به جایی نمی رسید . تا خواستم یه کم بفهمم چی به چیه و چه بلایی سرم اومده تاکسی و مسافر کش ها و ماشین ها بوق و داد و بی دادشون شروع شد. یعنی فکر می کردن من یه دیوونم که اومدم ماشین و اونجا پارک کردم و خودم پیاده شدم ودارم قدم میزنم و همه رو نگاه می کنم !!! وای یعنی هر ماشینی که تو اون خط میومد و نرسیده به من با یه ترمز بد مسیرش و کج میکرد و میرفت من میگفتم خوب این یکی رفت اما بعدی دیگه حتما خورده پشت ماشینمه و هزار امتیاز خودمم می گیره :)) خلاصه همین جور که دیگه وایساده بودم خدا رحمم کرد و یه بنز فوق العاده خوشگلی و جدیدی اومد جلوی ماشینم وایساد و گفت خانم چی شده ؟کمک می خوای؟( من با اینکه در حال ترک عادت ظاهر بینی ام هستم نمی تونم جلو خودم و نگه دارم و نگم که آقا هه چه ساعت و عینک و کفشی داشت .به به ) خلاصه قیافه ام و که دید فهمید که چقدر کمک احتیاج دارم و نشست پشت ماشین و گفت من خودم تعمیرگاه دارم هیچیش نیست. به خودنت مسلط باش فقط خفه کرده . با ماشین یواش اومدی  ، رسیدی به سربالایی خفه کرده حالا هم شما راه بگیریم من ماشین و همین جور خاموش میارم سمت راست . حالا کی می تونه تو اتوبان وایسه و از ماشین ها راه بگیره؟!!
 یه نگاه دیگه کردم بهش و فکر کنم  باز فهمید که دارم به چی فکر میکنم که زنگ زد پلیس وگفت چی شده وگفتن الان زود میان اما تا اونها برسن به خاطر توقف ماشینم تو اونجا و ساعت اوج شلوغی بودن یه ترافیکی شده بود فکر کنم تا سر ظفر :)) خلاصه مکانیک سیار اتوبان و پلیس اومد و بردنم کنار خیابون و گفت استارت بزن و صداش و شنید گفت تسمه تایمینگش پاره شده .  بعد گفتن حالا باید بوکسل (درسته ؟) کنیم و بریم که ترافیک اینجا برطرف شه. حالا هرچی ام می گم آقا تورو خدا من نمی تونم و من جرات بوکسل شدن ندارم و بی خیال فایده نکرد و گفت تو فقط بشین پشت ماشینت و بدون که ترمز نداری ، فرمونم نداری( واقعا حرفاش آخر دلداری بود  )  ، فقط ترمز دستی داری و باید با همون کنترل کنی ماشین .خلاصه با این همه دردسر اومدیم تو یه جای بهتر وحالا دیگه ترسمم ریخته بود و خیلیم بهم مزه داد ،گفتم   میشه من و تا خونه ببرین؟ گفت نع خیر من فقط تو محدوده اتوبان می تونم باشم. بعد زنگ زد به یکی از دوستاش و گفت من الان نارمک هستم و خودم و میرسونم . حالا نمی تونم بگم این مدت کنار اتوبان چقدر بد و سخت بود. تازه داشتم دلیل دلشوره های مامانم و وقتی شب دیر میرم و می فهمیدم. آدم تا وقتی تو حرکته و با سرعت رد میشه و توانایی رفتن داره خیلی چیزهایی که اطرافش هست و وجود داره  رو نمی بینه . اما وقتی عصروایساده بودم تا مکانیک بیاد خیلی چیزها رو می دیدم و می فهمیدم . آدم هایی که اصلا مشکل من براشون مهم نبود .فقط می دیدن من کنار خیابون وایسادم.نگرانی و تنهایی منو حس نمی کردن فقط با اصرار بوق میزدن و می خواستن به من کمک کنن و برسوننم ! کمکشون در همین خلاصه میشد فقط .
یا سر فرشته که من همیشه فقط آدم های الگانت و تر تمیز و ماشین های شیکی که رد میشن و دیده بودم و  نمی دونستم معتاد هایی هم داره که از زیره یه بیل بورد می رفتن پشت تپه و......
حالا بعد ازین که همه این کار ها شد ویه کم دلم آروم گرفت و نیم ساعت منتظر موندم یهو یادم افتاد به بابام زنگ بزنم :))
من خدای تصمیم گیری در شرایط بدم ;)
 به بابام تلفن کردم و سریع  رسوند خودش  و دیگه ازاین جا به بعد زندگی همین جور شیرین شد. چون پنج دقیقه بعدشم مکانیکه اومد و بعدم نیم ساعته تسمه رو عوض کرد و پنجاه هزار تومن حقوق داغ داغم و گرفت و اومدیم خونه . اما من دیگه انقدر تحت فشار روحی بودم که بهدش که به آرامش رسیدم دیگه هیچ انرژی برام نموند و هیچ جا نرفتم  .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

قابل توجه شادونه که خيلی وقت بود سايه اشون سنگين شده بود  بله ازون لحاظ هم خيلی کنجکاومم هم خوشحالم اگه کسی که جاش مياد جوون و مجرد و خوش تیپ و خوش قد و هيکل و مهربون و ........................................

باشه ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

امروز صبح بعد از رييسم اولين نفر من رسيدم تو شرکت با اينکه ديشبم دير خوابيده بودم اما اين اتفاق نادر پيش اومد و من زودتر رسيدم و يه ده دقيقه يه ربعی طول کشيد تا بقيه اومدن و تو اين مدت رييسم گفت که می خواد ديگه در سال جديد با آقای روشنی کار نکنه و يکی ديگه رو استخدام کنه:(‌خيلی دلم براش سوخت. چون اول از همه اينکه خودش يه سر سوزنم اين فکر و نمی کنه, تازه بيچاره زن و بچه ام داره , خونه اش اجاره ای و ....

خلاصه اول صبح شنيدن اين موضوع خيلی ناراحتم کرد و به فکرم برد. اين دنيا رو دوست ندارم :( مگه حالا اون يکی که جای روشنی بياد چقدر با اين فرق داره؟ از همه بدتر اينکه من بايد به روی خودم نيارم که اصلا اين موضوع و می دونم . بعد امروز با هم رفتيم بيرون دنبال يه کاری بعد تونل رسالت تو ميدون آرژانتين و که ديد گفت خرداد افتتاح ميشه و واسه اومدن من به شرکت خيلی خوب ميشه :(‌تو دلم گفتم اما تو ديگه خرداد مسيرت اين نيست .

نمی دونم چه حرف ها و نقشه هايی و تصميماتی و به زبون ميارم و بعضی ها تو دلشون می دونن و با خبرن که هيچ وقت نميشه و در حد همون حرف و آرزو باقی می مونه  

دوست دارم برعکسش و فکر کنم به چيزهای غير قابل تصوری که يه روزی قراره برام به واقعيت برسه.فکر کنم اينجوری بهتره يا اقلا بهاری تر و عيدانه تره ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

سرخی تو از من زردی من از تو  اميدوارم درست گفته باشم چون من اين جمله رو هيچ وقت ياد نمی گيرم .

قاشق زنی يادتون نره . تازه فالگوش هم بايد وايسيم . همه غصه ها و دو دلی ها و بد بينی ها رو بايد بريزيم دور. اگه ناراحتی هست .همه چی و بايد پاک کنيم . دوباره تازه و نو شيم و پذيرای همه خوبی ها و قشنگی ها

فقط يادتون باشه تو خونه تکونی دلتون من و نذارين دم در ;)

اينم از "ايران نامه "پيدا کردم به نظرم قشنگ بود .

فراموش نکنیم که شعله های فروزان آتش در همه حال برای ما درس هایی آموزنده دارند .

 

نخست این که ما نیز همچون شعله های فروزان آتش باید پیوسته روی به سوی بالا داشته باشیم  و بکوشیم تا به یاری اهورا مزدا در راه کمال و پیشرفت در زندگی گام های مثبتی برداریم .

 

دوم این که در زندگی مانند آتش پویا و زاینده بوده و پیوسته در کوشش و جنبش و پویش باشیم.

 

سوم این که بکوشیم تا همچون آتش به دیگران گرمای عشق و محبت و مهربانی هدیه کنیم.

 

چهارم این که همچون آتش ،  با سیاهی ها پیکار کنیم و محیط اطراف خود را روشن کنیم .برای این کار باید ابتدا خود آگاه باشیم و سپس دیگران را آگاه کنیم.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

http://www.alborznews.net/shownews.asp?u=4250

وای اين آدم چندش آور بدل مايکل جکسون شده

اينجا آدم بايد بگه موش چيه که کله پاچه اش باشه .

مايکل جکسون خودش چيه که ديگه اين بدلش شده. چکمه هاش من و کشته بعد از دندوناش :))‌

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

ديروز آهنگ آرش و Dj aligator  که واسه تيم ملی خونده بودن و دانلود کردم . بد نبود تقريبا همون ريتم Music is my luanguage  بود اما امروز تو بی بی سی ديدم که فدراسيون عليرضا عصار و به عنوان خواننده ايران معرفی کرده . به نظرم عصار هم انتخاب خوبيه . جالب اينه که شعر هر دو تا خواننده از شاهکار بينش پژوه . اما شعر آرش کاملا فوتبالی و در مورد مسابقه است اما شعر عصار خيلی کلی و حماسی و حرفی راجع به فوتبال توش نداره . حالا بايد منتظر شيم ببينم چی در مياد فکر ميکنم آهنگ جالبی باشه اگه تو مايه های " خيال نکن نباشی بدون تو می ميرم "  باشه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

جای تاسف است كشوری كه از بانی آن، كوروش كبير به خاطر بازسازی معابد يهودان تجليل می‌شود، حالا مردی رئيس جمهور آن است كه خواسته‌های مشمئزكننده‌ای مبنی بر حذف اسراييل از روی زمين دارد .

اين  يه قسمت از سخنرانی ديروز جک استروا با مردم ايران . اينم لينک متن کامل سخنرانی .

http://www.bahmankalbasi.com/archives/2005/03/post_195.html

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

من می فهمم وقتی ما بهشت زهرا داريم چرا انقدر بايد جنازه ها و شهدا رو پخش و پلا کنن اين طرف و اون طرف؟ اونم تيکه تيکه.شهدای گمنام سميرم!شهدای گمنام فلاورجانو شهدای گمنام علی آباد کتول! اگه گمنام که هيچی پس اصليتشونم گمنام اما اگه معلوم شده ماله کدوم شهرن خوب پس بقيه اش چی؟دو تا يه جا ۵ تا سر کوه کلکچال , سه تا تو صدا و سيما يکی تو پارک قيطريه .... فلسفه اين کار چيه؟

حالا کار رسيده به دانشگاه.

اونم دانشگاه صنعتی شريف .خوب بابا اسم هر جايی روشه ديگه چرا می خوايم همه چی و عوض کنيم. و هيچ چهار چوب و قانون و رعايت نکنيم. اين قدرت و منحصر به فرد بودنمون و نشون ميده . که بريم تو دانشگاه يه هفته مونده به سال نو شهيد دفن کنيم ؟ واقعا وقتش الانه؟ جاش تو دانشگاه؟ پيش دانشجو ها؟بی خود نيست تو دانشگاه همه جای درس و تحقيق و مطالعه تو کتابخونه  فقط تو حياط نشستن و زير آفتاب دارن همديگر و ديد می زنن . وقتی دانشگاه ميتونه جای خاک کردن شهدا بشه ,پس دانشگاه ميشه پارک هم بشه , پارک  ها هم ميشه  زايشگاه , زايشگاه ها ميشه قبرستون  و خلاصه همين جور ديگه ادامه پيدا ميکنه و...

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

از بس تازگی ها فکرم مشبکی شده ( به قول شوهر عمه جان )‌, ديروز رفتم بليت سينما خريدم واسه فيلم زير درخت هلو اما امروز اصلا نمی رسم که برم ببينم .کسی بليت نمی خواد ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

چهارشنبه سوری هم  رسيد  همگی بريم قاشق زنی .... حالا ديگه بسه دشمنی ....

امسال خدا رو شکر چقدرم صدای اين نارنجک و ترقه ها کم شده .البته دليلش نمی دونم چيه چون پريروز که رفتم تجريش يه ضلع ميدون و کاملا دست فروش های چهارشنبه سوری بساط چيده بودن و انواع و اقسام کوزه و موشک و فشفشه و سيگار و .... می فروختن يعنی شهردار عزيز کاملا مجاز اعلام کرده و حتی گفته يه جاهايی رو هم تو هر محله ای آتش روشن می کنه اما به نظرم کلا خيلی ساکت تر از هر ساله شايد يکی از دلايل بی سر و صدا بودن مال همين اجازه داشتن و مجاز بودنش باشه;)

منم که باز مثه هميشه بين شش تا جا بايد بشينم انتخاب کنم  ... خونه پسر پروفسور حسابی برم با رييسم و شوهرش .... يا  خونه دوست دانشگام برم که همه دوستای دانشگاه و گفته   .... يا اصلا بمونم در کنار کانون گرم خانواده و سبزی پلو ماهی بخوریم  با هم و با همسايه ها از رو آتيش بپريم و ......

بايد ببينم کجا تعداد ترقه هاش کمتره ;)‌

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

وای من امروز امتحان فاينال کلاس زبان دارم لای کتاب هامم باز نکردم و نمی دونم حالا چرا دلم شور افتاده. من نمی دونم کی مشکلم با درس خوندن حل ميشه  از وقتی يادمه هميشه درس و کتاب دفتر هام و فقط سر کلاس ميديدم و گاهی اگه تمرين و مشق داشتم تو خونه انجام می دادم البته اونم سه تا در ميون. يادش به خير معلم رياضی جديدمون هميشه دفتر ها رو نگاه می کرد و ميگفت خب مبصرم که  هميشه مشق هاش و با آب پياز می نويسه ;)

حالا به جز دلشوره امتحان يه هول ديگه ام دارم . باز می خوام برم تو موسسه درس بدم و خانم معلم شم ( چون روز معلم نزديکه :))‌ امروز مصاحبه اونم بعد از امتحان کلاس زبانمه .

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

خب شمارش معکوس سال هشتاد و چهار هم از امروز شروع شد :)‌

با اينکه هنوز خيلی تو حس سال جديد و عيد  نرفتم  اما نمی تونم براش لحظه شماری نکنم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش...شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره

بی تفاوت عبور نکن .

چون شايد هيچ وقت ،

هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد!!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

وای ده روز ديگه عيده  سال ۱۳۸۵ سال سگ است اميدوارم وفاداريش به همه سرايت کنه اما اخلاقش منحصر به خودش بمونه بهتره ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

دوشنبه امتحان  فاينال  کلاس زبان دارم هيچی ام درس نخوندم يه دوستم دارم که اونم کلاس کيش ميره و يه ترم از من بالاتره و دوشنبه هم امتحان داره و هر وقت باهاش حرف ميزنم داره درس می خونه. يعنی فکر کنم تاحالا اقلا شونزده بار دوره کرده

واسم دعا کنين.سيدم شاهروده دستم ازش کوتاهه نميشه بگم واسم دعا کنه:))

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤

چقدر تنبل شدم .امروز کلی وقت داشتم بنويسم اما يه اتفاقی افتاد که من همين جوری تو بهت بودم تا بفهمم چی به چيه و بعدم که رفتم کلاس زبان و اومدم خونه و شد الان.

حالا اتفاق چی بود. تو کلاس تعالی ما يه چرخه داريم .اين چرخه از يه نفر شروع ميشه و هر خبر و اتفاق خاصی که بيفته تو طول هفته يکی به سر چرخه زنگ ميزنه و ميگه و اون بايد به نفر بعدی خبر بده و اون بعدی و بعدی تا همين جوری همه بچه ها بير دار شن.امروز هم يه خبر بود که بايد بهم می رسونديم . سر صبح سر گروه به من زنگ زد و گفت که هر چی به دوستم زنگ ميزنه جواب نميده .منم گفتم اوه اوه آره اون امروز سرش خيلی شلوغه بهش زنگ نزنين . تو اداره های جدی و .. خلاصه من کارش و انجام ميدم. گفت باشه پس زنگ بزن به امير ( يکی ديگه از هم کلاسی هام )‌ منم که تا حالا بهش تلفن نکرده بودم اما تلفنش و تو موبايلم داشتم فوری زنگ زدم و چون داشتم پول موبايل ميدادم ;)) و سريع رفتم سر اصل مطلب و از سير تا پياز خبر و ماجرا رو تعريف کردم . اونم هی جوابم و ميداد که خانومی, چاکرتم , فدات شم , نوکرتم .... اولش فکر کردم لابد مست .نمی فهمه داره چی ميگه ... چون اصلا اين تیپی نيست ... يه کم ديگه که چرت و پرت گفت ديگه ديدم اصلا ديگه ادامه اش فايده نداره و تلفن و قطع کردم اما قلبم داشت وای می ستاد.الا سر کارم بودم نمی شد گريه کنم . فقط همين جوری ساکت نشستم و داشتم فکر می کردم اين حرفها چی بود اين سر هم کرد و داد تحويل من ... وهی فکر ميکردم که من که ديگه تحمل ندارم اين آدم و ببينم و ديگه نمی رم کلاس و هر جی سعی ميکردم يادم بره نميشد. حرف هاش ميومد تو سرم و خلاصه  يهو فکر کردم شايد اصلا من شماره اش و اشتباه دارم. اين فکر که اومد تو سرم کلی دعا کردم که همين باشه و فوری زنگ زدم به همون دوستم که بيچاره امروز يه عالم کار داشت و من به همه سفارش کرده بودم بهش زنگ نزنن و مزاحمش نشن و خلاصه معلوم شد من رقم آخر و به جای ۹ , ۴ نوشتم و از بس خوش شانسم گيره اون آدم غول بيابونی افتادم

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

وای که چقدر از بازی مساوی بدم مياد . باخره يکی بايد ببره ديگه حالا استقلال نع, پرسپليس چه بهتر ;)

البته من اصلا يادم رفته بود که امروز فوتباله تا تو خيابون که داشتم با مامانم ميرفتم  وگفت چه خوبه تا خلوتی و مردم توی خونه پای فوتبال ديدن نشستن ميريم و بر می گرديم تازه يادم افتادو کلی دلم سوخت که نمی بينم اما بعد که اومدم و تو اخبار نتيجه اش و شنيدم خوشحال شدم چون به نظرم بازی صفر صفر مساوی اصلا ديدن نداره

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

من تازه امروز فهميدم که ما هم تو ايران مراسم خاص و ويژه ای داشتيم برای روز جهانی زن (‌۸ مارس)‌. باز مثل اينکه مثل هميشه يه سری اراذل و اوباش!!! البته اين دفعه بيشتر خانم ها دور هم جمع شدن و خوب جوابشم معلومه کتک و چوب و چماق ! چون حرف زدن و مذاکره کار سوسول هاست . حالا خيلی هم فرقی نمی کنه کی هستن و کی باشن . حتی سيمين بهبهانی هم به جرم زن بودن و به جرم تجمع می تونه کتک بخوره! اونم تو روز گراميداشت مقام زن!!!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

امروز اومدم ادای دختر های خونه دار و خيلی مامانی و در آرم و جبران دو روز گردش و خونه نبودنم و در آرم . اما اصلا انگار به من نميادوالا  واسه همين رفتم تو آشپزخونه و ديدم يه کارتن که توش پر از خرت و پرت و خريدهای مامانمه گوشه آشپزخونه است ديدم بهترين نقطه واسه شروعه;) بسته رو بلند کردم که بذارم رو کابينت و چيزهای توش و در بيارم که يهو خيس شدم و بعد بوی وايتکس اومد :((

حالا نمی شدم که همون وسط ولش کنم تا گذاشتم رو کابينت ديدم شلوارم نارنجی شد :(( حالا هم هر کاری ميکنم بوش نميره .همش احساس می کنم دارم ضد عفونی می شم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤

وای من پر از انرژی بهارم . انقدر خوشحالم که خدا می دونه. امروز سر کلاس تعالی معلمم می گفت به غر های زندگی فکر کنين و راجع بهش حرف بزنين ,چيزهای که دوست دارين اين جوری نبودن و هستن و بگين, هر چی می خواست من هيچی نمی تونستم بگم. فقط دلم می خواست بگم انقدر خوشحالم که از همه چی راضيم , به نظرم همه چيز همين جوری که هست خيلی قشنگه ... اصلا فکرم به هيچ چيز منفی نميره .فقط پر از حسم . اونم حس عشق و دوست داشتن .دوست دارم هر چی کاره خوب می تونم واسه خودم و اطرافيانم بکنم. همين الان .الانه الان....

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

پريشب که مامانم داشت ازين تجويزهای خونگی و مادرانه ميکرد بين حرفهاش داشت ميگفت چيزهای خنکی و سرد بايد بخوره نگار مثل ليمو شيرين و خيار و هندونه و ....

منم ديروز بعد از کلاس که داشتم ميرفتم خونش رفتم دم چند تا ميوه فروشی و گفتن هندونه نداريم. بعد يادم افتاد که يه ميوه فروشی تو يه رمپ خيابون ديباجی هست که هميشه همه ميوه ها رو چه تو فصل اش باشه   چه نباشه داره. خلاصه رفتم اونجا و ديدم از زمين تا سقف هندونه چيده. حالا شانس آوردم چون اولا من قيمت ميوه ها رو اصلا نمی دونم مثلا چی کيلويی چنده  و چون هميشه پول کم تو کيفم ميذارم تا رفتم تو مغازه گفتم آقا هندونه کيلويی چنده؟ گفت دو هزار تومن . يه کم جا خوردم چون درسته قيمت و نمی دونستم اما فکر دو هزار تومنم نبودم. گفتم آهان دو هزار ريال؟ گفت نع خانم دو هزار تومن.

گفتم پس دونه ای می فروشين هندونه هاتون ؟ ديگه داشت جوش می آورد گفت نع خانم کيلويی می فروشيم. کيلوييم دو هزار تومنه هر هندونه ام چهار پنج کيلوه. وای فکر کنين ده هزار تومن يه هندونه!!!

 اما حالا قضاوتش باشما که حدس بزنين  من ده هزار تومن دادم و يه هندونه واسه خواهره مريضم خريدم يا خسيسی کردم و دلم نيومد پول زور بدم ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤

 امروز  حال و حوصله نوشتنم ندارم خيلی. نگار زنا گرفته  

از بس که سر هر چيزی حرص و جوش می خوره آخرش به اين بلا افتاد. دکتر گفت بيماريه که ۱۰۰٪ به حرص و جوش در ارتباط و اصلا دليل اصليش همينه .حالا چون ويروس اصلی اشم از خانواده آبله مرغونه دکتر گقت بايد منتظر باشيم سارا آبله مرغون بگيره :(

 حالا باز شب رفتم پيشش ميگه : حالا اين وقته مريض شدنم بود؟ خونه تکونيم چی ميشه؟ سبزه چه جوری سبز کنم؟ بايد واسه سارا لباس عيد بخريم , سيامک بايد بليط های تور و پس بدی ويلا اينهمه پولمون به باد ميره , سارا ديکته نوشت؟ دفتر يادداشتش و امضا کنين .......  بعد از اين همه آرام بخش آدم هنوز اين جوری باشه خيليه والا .

فکر کنم بهتره ببرمش کلاس تعالی با خودم.شايد يه کم سيب زمينی شدن و ياد بگيره ;)

اما عجب مريضی بد و وحشتناکيه! تقريبا مثه آبله مرغونه. يعنی همون جوری دونه مياد بيرون اما به جای خارش , درد داره , اونم يه درد اساسی و گريه در آر 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤

وقتی آموزگار گفت: عشق چند بخشه؟؟ دستم را بالا بردم و با خوشحالی داد زدم: يک بخش فقط يک بخش .......

ولی وقتی تو را شناختم فهميدم که عشق سه بخشه!!

عطش ديدن تو , شوق با تو بودن , اندوه بی تو بودن....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤

(‌عکس از یلدا معیری )‌

چند نفر به يه نفر؟!!!

واقعا فقط انرژی هسته حق مسلم ماست !!!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

امروز سه بار يه اس ام اس واسم اومد ,که دعوتنامه ای بود که از ایثارگران و استقلال طلبان برای فردا ساعت هشت صبح می خواست در حرم مطهر امام , برای دفاع از انرژی اتمی که خوب حق مسلم ماست! گرد هم بياييم تا به همه نشون بدهيم ما نميذاريم حقمون باطل شه !!! نمی دونم چطور شد که ياد گرفتن حقوق مسلم مون افتادن اما فکر ميکنم من خيلی حقوق مسلم ديگه ای دارم که ناديده گرفته شده .... حق استفاده از سايت های اينترنتی که دوست دارم .... حق حرف زدن , حق  دموکراسی .... حق پوشيدن لباسی که دوست دارم .....حق .... اما واسه گرفتن هيچ کدوم ازين حقوقم نه تنها کسی دعوت به گردهماييم نمی کنه بلکه اجازه حرف زدن راجع بهش  رو هم ندارم. پس بهتره مثل پايمال شدن بقيه حقوقم به سکوت و کنار نشستن و فقط نگاه کردن ادامه بدم....شايد يه روزی با اس ام اس دعوت شدم برای ديدن مسابقه فوتبال تيم ملی کشورم تو استاديوم آزادی ....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

  يعنی آخرين گلبرگش چی ميشه؟ !

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤

تاريخ امروز خيلی جالبه امروز ۱۲/۱۲ تقويم خورشيدی ,۳/۳ ميلادی و ۲/۲ هجری قمريه :)‌

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

از شيطان پوزش می طلبيم : نبايد فراموش کنيم که ما فقط يک طرف داستان را شنيده ايم. تمام کتب ها را خدا نوشته است ... ( ساموئل باتلر )‌

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

فکر کنم اين به خاطر مهمون هايی که فردا می خوان بيان خونمون. مامانم هی از اول هفته نمی ذاشت من شکلات و شيرينی بخورم و می گفت خجالت بکش جمعه مهمون داريم .

 البته مهمون ها هم به دلايل نامعلومی  از جمعه به پنج شنبه نقل مکان کردن.

حالا اين بلا هم سرم اومد تا معلوم شه که دو تا جوش تاثيری تو تصميم گيری زندگی آدم نداره

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

 من چند روزه بدنم رسيدن بهار اعلام کرده و حساسيتم اومده . عطسه های حساسيست هم راحت عطسه آدم نمياد.مال من اول يه پنج دقيقه ای تکون تکون و نفس بند اومدن و آبريزش چشم و بينی دارم تا حالا آخرش عطسه ام بخواد بياد بيرون يا نه. ديروزم بازوقت دکتر داشتم و رفتم دندون پزشکی و داشت يه کارحرارتی ميکرد  که وسطش پيش لرزه های عطسه ام شروع شد و اون وسيله داغ خورد به لبم. حالا اون موقع که من بی حس بودم و چيزی نفهميدم . فقط بوی کباب اومد و دکتر گفت اگه بری تو جزيره آدم خور ها , بپزنت اين بو رو ميدی اما بعد که بی حسيم رفت و اومدم خونه تو آينه ديدم يه تاول بزرگ و سفيد اومده روی لبم .

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

امروز صد روز مونده تا شروع بازی های جام جهانی  .

 به همين خاطر هم قراره امروز ايران اولين بازی تدارکاتی اش تو استاديوم آزادی و با تيم فوتبال کستاريکا به دليل شباهت بازيش به مکزيک بازی کنه . خدا رو شکر بلاخره تحريم نشديم از بازی ها و يه تيم هم راضی شد بياد و با هامون بازی تدارکاتی انجام بده.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

رئيس جمهوري: انتظار داريم تيم فوتبال ايران يكي از ۴ تيم اول جهان شود.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

يک نفر... يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توست

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

هفته پيش يه کوچولو از مصاحبه آرش ( خواننده Music is my language, تيکه تيکه کردی دل منو,برو برو )‌رو ميديدم شنيدم که داشت می گفت فيفا بهش پيشنهاد داده يا حالا خواسته ازش‌که برای جام جهانی از طرف ايران آماده باشه و يه آهنک بسازه و اجرا کنه.به نظر اتخاب خوبی بود خيلی .کسی که چند وقت جزو تاپ تن های غير ايرانی بود و  کلا از نظر ظاهری و سبک خوندن و آهنگ هاش و اينها هم خيلی به درد جام جهانی می خوره . اما بامزه اين بود که ديشب تو روزنامه خوندم که رييس يه جايی ( فکر کنم فدراسيون فوتبال )‌ گفته که به فيفا اعتراض کردن و اجازه نمی دن يک خواننده لس آنجلسی اين افتخار نصيبش بشه . و اين حق فدراسيون فوتبال ايران است که خواننده رو معرفی کنه. و خواننده هايی مثل شجريان و شهرام ناظری و ... انتخاب های ما هستند که بعد از هماهنگی باهاشون يه اطلاع همه می رسونيم.  باز اقلا می شد گروه آريان و ببرن.اما آخه موزيک سنتی.. آخه کی ياد می گيريم هر چيزی جای خودش .

شجريان ماه و گل اما نه واسه آهنگ خوندن تو جام جهانی. مثلا مرغ سحر و آدم تو استاديوم فوتبال بخونه . جايی که مثلا ريکی مارتين مياد  آهنگ جام جهانی  و پر از انرژی و شاد می اجرا ميکنه .....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

بابا بزرگم به خوبی و خوشی عملش و انجام داد و ديشب هم از بيمارستان مرخص شد. منم چون از کارم مرخصی گرفتم و رفتم بيمارستان و ..... توسط نگار و برديا به باقلوا و جان نثار ملقب شدم :))‌

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

وای فکر کنم تا پايان مدت اين دوره مجلس و رياست جمهوری ديگه هيچ نشانه ای از ايران بودنه ما نمونه و اسم ايرانم عوض شه چه معنی داره که مجلس تصويب کنه سيزده بدر و ۲۹ اسفند تعطيل نباشه؟؟؟ اين همه روز تو سال ما تعطيليم به خاطر شهادت و وفات امام هايی که نه به کشور ما ربطی دارن نه از ما بودن. اما کسی از اون روزها کم نمی کنه.تعطيلی اون روزها هم هيچ ضرری به کشور نمی زنه. اما روز بيست و نه اسفند که روز ملی شدن نفت نبايد تعطيل باشه؟!!! خوب منم جای اونها بودم همين حرف و نظر و داشتم چون نفت وقتی می تونه در اختيار فقط بعضی از آدمها باشه چه دليلی داشت که ملی اش کردن؟و حالا هم به افتخارش تعطيل باشيم؟!!!! بعد از اونم که سيزده بدر که هر کسی اون روز و ميزنه بيرون و گردش و تفريح خانوادگی می کنن. حتی بابای من که هميشه تو شلوغی ها و روزهايی که می دونه ترافيک زياده ميشينه تو خونه سيزده بدر و مياد بيرون و ساعت ها ترافيک وروردی های تهران و تحمل ميکنه ... خيلی های ديگه ام می دونم اينجورين. آش رشته و باقالی پلو و کاهو سکنجبين جزو سنت ماست سبزه گره زدن و سبزه های عيد و تو آب انداختن اينها رو نبايد بذاريم ازمابگيرن. واااااای من خيلی عصبانی ام .بايد همه اعتراض کنيم.

http://www.petitiononline.com/13bedar2

 اين سايت نامه اعتراض به تصويب اين دو روز تعطيلی توسط مجلسه!!!

همون سايتی که برای خليج فارس اعتراض نوشتيم و حالا برای حذف تعطيلی های ملی مون . يادتون نره حتما نامه بزنين

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

۲۰ روز ديگه محکوميت گنجی به طور رسمی تموم ميشه و بايد آزاد شه. اميدوارم که اين کار و انجام بدن اما بعيد می دونم ديشب معصومه شفيعی زن گنجی ميگفت که از شهريور تاحالا ميوه و سبزيجات بهش ندادن و وضعيتش خيلی بده:(‌ اما رييس زندانها اعتقاد داره که جای گنجی يه سوئيت کامل با کليه امکانات و حياطه !!!

قابل توجه بی خانمان ها و يا اجاره نشين های محترم, بشتابيد کارهای سياسی کنيد .پنت هاوس های عالی در انتظار شماست;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

چه سرويس آمارگيری خوبی راه اندازی کرده پرشين بلاگ . دستش واقعا درد نکنه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

من بابا بزرگم فردا داره میره چشمش و عمل کنه. دعاش کنین.
یعنی از این ÷دربزرگ و مادربزرگم کم توقع تر ندیدم.
 آدمهای مسن وقتی که پیر میشن چون خیلی بیشتر احتیاج به توجه و مهربونی و رسیدگی.... دارن و معمولا تو این سن وسال کسی و جز بچه ها و نوه هاشون ندارن و اونها هم که سرشون به زندگی و کارهای خودشون گرمه سعی می کنن به روش های خاصی جلب توجه کنن. یه روز فشارشون میره بالا ، یه روز میاد پایین یه روز قندشون یه چیز میشه شبش ضربان قلبشون کند میشه و ... این شکلی بچه ها رو جمع می کنن دور خودشون و یه کم دلشون وا میشه . اما این بابابزرگ من اصلا رفتار و شخصیت با نسلش فرق داره . این و نه واسه اینکه بابابزرگمه میگم و نه تنها فقط من بگم. هر کس می بینتش همین نظر و داره راجع بهش. هیچ وقت نمیشه زنگ بزنه غر روزگار و دنیا رو بزنه یا بگه چرا یه ماهه بهم سر نزدی؟ هر بار زنگ میزنه دو تا آدرس اینترنتی که از رادیوها شنیده برام میگه و اسم چند تا وبلاگ و میگه و بعدم یه چیزایی دیگه و میگه (حیف که حافظه ام یاری نمیکنه ) ان تنها تکیه کلام منفی اشه. نصیحت هاش نصیحت یه مرد هشتاد و شش ساله نیست. یه حرف هایی که همیشه میشه استفاده کرد. یه الگو زندگی سالم داره هر روز صبح از وقتی یادمه ورزش میکرد. بوی عطرش همیشه میاد کراوات از لباس روزانش حذف نمی شه . همیشه تو جیبش شکلات آناتا داره و میده به بچه ها.اگه یه روز بابام یا بردیا رو ببینه که ته ریش دارن محاله بهشون تذکر نده.
از چند سال پیش این بابا بزرگم یه نقطه هایی تو چشمش بد که دکترهای ایران و کشورهای دیگه گفتن هیچ کاری نمیشه کرد و آخرش کوریه :( بعد از اون یکی دو سالیم بود که آب مروارید گرفته . امروز تا اومدم خونه بهم گفتن که فردا بابابزرگمت میره عمل :(( بهش زنگ زدم. میگه وای وای کی این خبرای بد و به شما داد؟ تو جوونی نباید فکرت به این چیزها مشغول باشه .آخه چقدر یه آدم مهربون میشه .براش دعا کنین تورو خدا نمی دونم چرا انقدر دلم یهو گرفت... یاد همه روزهای بچه گبم افتادم تا الان ....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

من دارم تلافی ديروز و در ميارم که هيچی ننوشتم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

من يه نظری دارم. اونم اينه که اولين ها تو رابطه آدم خيلی تاثيرگذارن.مثلا اولين قرار آدم با يه غريبه , اگه طرف مثلا خيلی متفاوت باشه هميشه يه اثرخوب يا بد حالا بسته به کار و رفتارش , خواه ناخواه تو ذهن ميذاره. نه اينکه بخوام بگم مطلق .

مثلا اگه اولين بار يکی مهربون باشه تا آخرم خوب و مهربونه. يا اگه اولين بار بد اخلاق بود آدم تصور کنه که نع اين آدم اصلا و ابدا و ذاتا بداخلاقه. اما اگه کلا آدم خوش اخلاقی باشه اما تو برخورد اول بد اخلاق بوده باشه ( حالا به هر دليلی )‌ هميشه اون خاطره ازش تو ذهن می مونه.واسه همين من خيلی به اولين ها دقت ميکنن و برام يه قالبی از اون آدم ميسازه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

چقدر هوا شبيه عيد و بهار شده  

نرم نرمک ميرسد اينک بهار .....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

ديشب قرار بود سی سی از مسافرت برگرده به خاطر همين نگار اينها رفتن خونشون و به منم گفتن بعد از کلاس و کارات شب بيا پيش ما که اون چند ساعت تنها نباشيم. منم بعد از همه کارها شب رفتم پيششون و اولش جو خيلی معمولی و خوب بود.شام خورديم و سارا که خوابيد يه کم همه جا ساکت شد منم يه کم آروم شدم و هی به خودم دلداری می دادم که تا دو و سه ديگه سی سی ميرسه من و نگارم که تا اون موقع حرف داريم ميزنيم و نمی فهميم و زمان زود می گذره. همين جوری حرف زديم تا ساعت دوازده شد و ديدم يه صدايی اومد .نگار و نگاه کردم گفتم چی بود؟ اونم همون جوری وحشت زده رفت تو حياط و نگاه کرد و اومد گفت گربه کلفته بود! گفت اين ديگه کيه؟:)) گفت اين يه گربه است که خيلی خيلی بزرگه و همين جوری از کنار ديوار که راه ميره صداش مياد و شيشه ها می لرزه .اينم صدای پريدنش بود:)) خلاصه يه کم ديگه حرف زديم و من خوابم گرفت گفتم تو نمی خوای بخوابی؟ گفت نه بابا من که جرات نمی کنم. تو بخواب ,منم ميشينم يه ساعت ديگه ام سی سی ميرسه. منم يه کم براش سخنرانی کردم که بابا ترس نداره که اصلا.اين همه همسايه هستن دورمون. بعدم خومون سه تا هم هستيم ..... و همين جور که داشتم می گفتم اين تلويزيون ايران هم روشن بود و داشت يه سريال نشون ميداد (که يه مرده روانی تو بيمارستان بود و يه مرد نقابدار می خواست بياد يواشکی بکشتش! ديگه موزيک همچين صحنه ای و تصور کنين ) گفتم بابا حالا اين و خاموش کن. اونم خنديد کلی و گفت شجاع جون تو برو به خواب. منم چون بايد صبح بيدار ميشدم رفتم و تو اتاق سارا دراز کشيدم ...داششم چرت ميزدم که يهو تلفن زنگ زد.وااااای حالا چقدر صدای اين زنگ تو شب ترسناک بود و وحشت ناک بماند.اما بدتر از همه شوهر خواهرم بود که چون با دوتا پرواز برميگشت يکيش تاخير خورده بود بهش و پرواز بعدی و از دست داده بود و تازه ۷ صبح راه می افتاد خلاصه اينکه تا خود صبح من نگار و دلداری ميدادم اون من و جفتمونم نگاهمون به اين پنجره ها بود و تا يه تکونی می خورد هم و نگاه می کرديم و.....

بلاخره صبح شد و يه شب خاطره انگيز موند واسمون. صبح که داشتيم می رفتيم سارا رو بذاريم مدرسه کلی ياد ديشب کرديم و خنديدم.:)) البته به جز سارا که کلی کسل شد و گريه می کرد که باباش نيومد

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤

بدترين دلتنگی اونه که پيشش بشينی و بدونی هيچ وقت بهش نميرسی..

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

اگه يه وقت يه کاری يا مشکلی داشتين و وقت نداشتين و يا اصلا نمی تونستين حلش کنين و کارتون به دعا و نذر و نياز رسيد از يه سيد بخواين دعاتون کنه  جلسه پيش مشق های کلاس زبانم و ننوشتم .داشتم ميرفتم سر کلاس با کلی دلشوره و غصه که الان نمره ازم کم ميشه و ...  به يه سيدی گفتم دعا کن برام .امروز نرسه مشق ببينه يا اگه ديد نمره کم نکنه و...

رفتم سر کلاس ديدم معلم زبانم نيومد اصلا  اووووووه . يعنی همچين چيزی هيچ وقت پيش نمياد .بايد ازش اين دفعه فکر کنم و يه چيز ديگه بخوام مثلا بگم يه  دعا کن برام من پول جمع کنم و يه ماشين پرايد بخرم بعد احتمالا X5  می خرم  يا بگم دعا کنه برام يکی من و دوست داشته باشه . بعد شب براد پيت مياد دم خونمون پاشنه در و ميکنه ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

ديشب تو اخبار صدای آمريکا يه گروهی و نشون داد و معرفی کرد به اسم استشهاريون ( اگه اشتباه نکنم )‌ که توی ايران بودن و اعضاشم دختر ها ( مانتو و مقنعه ای که خيلی سفت و سخت نبود ) و پسرهای جوون بودن . اما مهمتر از همه هدف گروهشون بود که من شک شدم. انجام عمليات انتحاری و ...  يعنی اصلا فعاليت اصلی شون اين بود. داشتن آموزش ميديدن که اگر حق مسلم ما ( انرژی اتمی )‌ضايع شد اينها سريع دست به کار عملياتشون در جهان غرب بشن !

من که تا ديشب چيزی ازشون نشنيده بودم. اسم رييس اين گروه هم آقای عباسی بود.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

آخ جون امروز باز چهارشنبه است . آدم بايد کارش ۹-۵ ای باشه و پنجشنبه ها هم تعطيل باشه تا حس چهارشنبه رو بفهمه وای مخصوصا چهارشنبه شب ها که ديگه عاليه . دقيقا مثه پنج شنبه ها وقتی می رفتم مدرسه :X‌ 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

وای امروز اومدم از ماشين پياده شم در و باز کردم يه پام و گذوشتم زمين و تازه انگار از خواب پاشودم يه جوب گنده رو که جلوم بود و ديدم بعد اومدم نيوفتم اون تو مجبور شدم يه قدم فيلی بردارم . از شانس خوبمم امروز شلوار پارچه ای پوشيده بودم و يهو يه صدای قيژ‌اومد  شلوارم پاره شده واااااای . من حالا تا عصری چيکار کنم؟اميدوارم بيشتر نشه.

حالا باز خدا پدر جمهوری اسلامی و بيامرزه که ما مانتو تنمونه وايلا الان بايد چيکار ميکردم نمی دونم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

تا حالا خيلی از اين داستانها شنيدم که بعضی از آدم ها تو يه تصادف ,زمين خوردن يا هر اتفاق ناگهانی ديگه ميرن تو کما يا دچار مرگ مغزی ميشن و بعد از چند وقت که بيخودی و به ظاهر زنده ان اما تو بيهوشی بودن ميميرن  وای چقدر غم انگيز راجع به اين چيزها نوشتن , اما خوب شايد اين اتفاق به همه خيلی نزديک باشه و اگه الان راجع بهش فکر کنيم بهتر باشه تا وقتی که دير باشه . من فکر ميکنم اهدای اعضا آدم تو همچين موقعيتی کار عاقلانه ای باشه پس اگه شمام موافقين و دوست دارين ميتونين برين به اين سايت و فرمش و پر کنين و ....

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

حتما لوگوی گوگل و ديدن که به مناسبت های مختلف تغيير ميکنه و بعضی هاش خيلی هم خوشگله . مثل لوگوی ولنتاين يا روز مادر و اين اواخر هم که به خاطر المپيک زمستانی تورينو معمولا لوگوش مربوطه به بازيهاست  خوب حالا که عيد نوروز هم در راهه بايد در يک حرکت ملی (‌ که تازگی ها داريم بهش وارد ميشيم  )‌ ازش بخواهيم که لوگوش و به خاطر عيد نوروز ما ايرانی ها هم  تغيير بده . پس لطفا به اين آدرس برويد و آدرس ايميلتون رو وارد کنين تا نامه ای که اين درخواست و توش داره به تيم گوگل فرستاده بشه.

http://www.esfahanhost.com/nowrouz 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤

وای من به نظرم مرض خواب گرفتم  صبح ها تا آخرين لحظه ای که ميشه خوابيد می خوابم , بعد سر کارم همش داره چرتم مياد  شب هم از ساعت نه خميازه کشيدنم شروع ميشه  تا يازده مقاومت ميکنم اما ديگه يازده بيهوش ميشم!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

اولين روز آخرين ماه سال هم رسيد  

اسفند تون مبارک :)‌ اسفند و اسفند دونه ....;)

نظرات ()