درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

کسی که خوابيده رو ميشه بيدار کرد , ولی کسی  که خودش رو  به خواب زده هيچ وقت .....

وای چقدر اين حرف قشنگ و پر معنی.

البته که من فکر ميکنم اونی که خودش و به خواب زده هم حتما يه دليلی داره واسه خودش که اصلا احتياج به بيدار کردن نداره ديگه همچين کسی

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

من نمی فهمم اين موضوع و که دوست داشتن و راحت بودن با يه کسی چه دليلی برای اين ميشه که آدم مراعات اون کسی و که بيشتر دوست داره يا براش مهمه رو کمتر بکنه. شوهر رييسم ظهر اومد و يه کم حرف زد و بعد ناهار شد و سر ميز ديد يه کم جو سنگين و غير عاديه و خودش يه کم از اخبار جديد و تحليل های نوری زاده حرف زد  (‌خدا رحم کرد ما اين موضوع سياسی داريم که هر جا حرف کم مياريم راجع بهش حرف بزنيم) و بعد فکر کنم خبر ها بهش رسيد و گفت اين خانم يوسفی امروز يه چيزيش و باز من هيچی نگفتم و فقط خنديدم و بعد اومد تو چت و شروع کرد به حرف زدن و اينکه ناراحت نباش و به دل نگير . تو که می دونی چقدر زنم دوستت داره و تو براش يه چيز ديگه ای و ........ چون از دير اومدن روشنی و کاراش ناراحته و اونها هم حساس شدن به توجه اون به تو مجبور! شده برخورد کنه و به روت بياره! بعد هم رفت بستنی آشتی کنون خريد.

معلم کلاس تعالی يه حرف قشنگ ميزنه. ميگه آدم ها تو زندگی شون يه سری بازی مشخص دارن که همه زندگيشون همون بازی ها رو تکرار ميکنن. فکر ميکنم اينم يه بازی زندگی من شده. يعنی همه هر ناراحتی دارن,  هر مشکلی دارن ,هر وقت عصبانين , از دست يکی ديگه ناراحتن , سر من خالی ميکنن بعدم ميگن آخه تو يه چيزه ديگه!( يعنی آخر خر کردن و ساده فرض کردن طرف مقابل )‌ مامانم از دست بابام عصبانی ميشه همه چی و تو دلش نگه ميداره بعد مثلا من ميرم تو آشپزخونه که چايی بريزم جيغ ميزنه که چقدر چايی می خوری... بابام کارش يه چيز ميشه من ازش سوال ميکنم و يه چيزی ازش می خوام يهو داد ميزنه.... نگار همين طور برديا همين طور ... حالا اينم از رييسم.از دست يکی ديگه دلش پره به من گير ميده .

مطمئنم که مشکل از خودمه.

مثلا خود من اگه بدونم اگه مثلا ايکس اگه از دستم ناراحت بشه بايد کلی نازش و بکشم و کلی همه چی ال و بل ميشه هيچ وقت ناراحتش نمی کنم. اما اگه بدونم يکی که الان ناراحت ميشه و دو دقيقه ديگه يادش ميره هر کاری بخوام ميکنم . عصبانيت همه دنيا رو هم سر همون يکی خالی ميکنم!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

راستی من ديروز در ساعت چهار و پنجاه و نه دقيقه و سی ثانيه تصميم گرفتم که بی خودی غيبت نکنم و برم سر کلاس   

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

بگير بگير نيروی انتظامی هم که به سلامتی شروع شد. البته اين تنها وعده ايه که زودتر از وقتی که قرار بود شروع شه , انجام شد. فرار بود اول ارديبهشت با بدحجابی برخورد شه حالا يه هفته زودتر شد.فرقی نداره که.تقصيره هواست که زود گرم شد و اين عوامل خارجی و دست های بيگانه با صندل و شلوار کوتاه راه افتادن تو خيابون.خب به هر حال آدم وقتی پول ملت و ميده دست فلسطينی ها ,بايدم يه جوری سر ما رو به يه موضوعی گرم کنن که خيلی به اين مسايل فکر نکنيم ديگه.چه موضوعی هم بهتر از اينکه وای خدا نکنه الان دارم اينجوری ميرم تو خيابون بگيرنم!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

من امروز می خوام از کارم استعفا بدم! اين رييسم اومده رو مغزم ديگه اطراق کرده.( حالا شايديم اتراق نمی دونم)‌. من نمی دونم تو سال جديد چرا انقدر حس مدير عاملی برش داشته! امروز ساعت ۹ و ده دقيقه رسيدم سر کار بعد تا سلام کردم ميگه چرا دير ميای؟گفتم خب پيش مياد ديگه. حالا اگه ناراحتين مرخصی ميگيرم اين ده دقيقه رو.ميگه نع تو همين جوری هم يه ساعت دير مياي.خب من که باهات حرف زدم. خودتم موافقت کردی که من يه ساعت دير بيام حالا ديگه پس چرا باز اين و مطرح می کنی؟

خب اگه با اون موضوع مشکل داری و تو دلت مونده چرا حلش نمی کنی؟ بعد ميگه من به دير اومدن حساسيت دارم بايد قبل از نه اينجا باشی. حالا اگه من تا پنج و نيم اينجا باشم اشکالی نداره اصلا!

بعدم بهش ميگم من ممکن اصلا خواب بمونم نيم ساعت دير بيام , خب مرخصی ميگيرم.ميگه نع همچين قوانينی نداريم. اين قانونها ماله رييس هايی که می خوان کارمنداشون و رد کنن برن. گول دوستات و حرفاشون و نخور!

آخه آسمون باز شده و فقط رييس مهربون و گل من ازش اومده پايين.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

امروز تو راديو داشت می گفت فرق بين مديران موفق و ناموفق در تصميم گيری هاشونه. مديران موفق در سی ثانيه تصميم ميگيرن و نا موفق ها در سی روز.

بعد فهميدم منم چون می خوام در صد سال آينده زنگيم مدير موفقی بشم واسه همين در خود يک ثانيه تصميم می گيرم و بی خودی وقت تلف نمی کنم مثل الان که تصميم گرفتم که ۴ ساعت کلاس فرانسه رو امروز نروم . با اينکه می دونم کلی عقب می افتم و با اينکه نمی دونم می خوام حالا به جاش چيکار کنم و ... همه اينها اما تصميمم اينه که از اين هوا هر جوری شده يه استفاده ای کنم.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

من از اون آسمون آبی می خوام ..... من از اون وقت های بی تابی می خوام .......

دلم از خاطره های بد جدا .....من از اون .....

وای که چقدر اين آهنگ سيمين غانم و دوست دارم اما حيف که ندارمش , کسی می دونه از کجا ميشه دانلودش کنم؟

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

چرا نميشه هر کاری که دلم می خواد بکنم؟ چرا بايد شرايط دست و پام و ببنده؟ چرا امروز که هوا انقدر بهاری و قشنگه من بايد بمونم تو دفتر و به جای اينکه برم بيرون تا اين باد بخوره به صورتم و موهام و به هم بريزه و بارون خيسم کنه و گل و درخت ببينم اين ديوار ها بايدجلوم باشه؟ جای اينکه صدای بهار و بشنوم رييسم بياد جلوم رژه بره و حرف بزنه پشت سر هم.بعدم عصر برم ۴ ساعت سر کلاس زبان!
مگه هميشه من اينجوری می مونم؟ قراره هر سال اين هوا من و اينجوری سر حال بياره؟اصلا مگه قرار من هر سال باشم؟الان شادی گفت همکاراش رفتن پارک ملت راه برن . وااااای به به .منم  دلم يه دشت بزرگ می خواد که  الان اونجا باشم ....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

می گردم و می پويم , گم شده ام را می جويم ...

http://www.hozour.com/swf/lost1.swf

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود...

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

آلبوم جديد ابی هم در اومد .پروانه ای در مشت .

http://song.blogfa.com/post-545.aspx 

من از اينجا دانلود کردم .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

هفته پيش برای همسايه مون يه کاری کردم و بعد ازاينکه داشتم باهاش خداحافظی می کردم کلی باز دعام کرد که ايشالا پير شی و عروسيت و خوشبخت شی و تو دنيا هر چی می خوای بهت بده , سه تا اين دنيا سی تا اون دنيا و ( حالا نمی گم براش چيکار کردم که انقدر دعا داشت کارم).... آخر همه اش هم گفت ايشالا حسابت تو بانک برنده شه و منم اومدم خونه و بعد از اينکه يه کم سرم خلوت شد و باز ياد همسايه مون افتادم و دعاهاش و مخصوصا يهو دعای آخرش و يهو اين فکر جرقه زد به سرم که من چرا اصلا حساب جايزه ای ندارم ؟اگه سه چهار نفر مثل همسايه مون دعام کنن و يه کم هم از شانس خوبم استفاده شه ,حتما برنده ميشم .

واسه همين بعد از يه هفته امروز اومدم و رفتم حساب باز کردمبعد از اينکه فرم و ژر کردم و دادم به آقای بانکی ميگم حالا برنده شيم تلفن می کنين بهمون؟ يه کم نگاه کرد و خنديد بعد گفت ماشالا چه روحيه ای! يعنی کسی اين سوال و ازش نپرسيده بود تا حالا؟ آخرشم که جوابم و نداد. لابد بايد آدم هر روز بره بانک و اسم های در و ديوار و نگاه کنه؟البته جايزه من که حتما ازين هايی که يه پلاکارد بزرگ ميزنن بالای سر بانک ;) احتياجی نيست ديگه برم اون اسم ريزا رو ببينم.

خلاصه از امروز , التماس دعا

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

http://fr.news.yahoo.com/14042006/74/photo/iran-s-president-mahmoud-ahmadinejad-speaks-during-a-public-meeting.html

نظرات ()



مي دونيد چرا سكرترم (منشي) رو اخراج كردم !
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“ از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“ ” خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.“ براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:” ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“ وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:” ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“ ”خواهش مي كنم“ در جواب بهش گفتم اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت لخت

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

در يك اتفاق نادر، عقرب‌ها كودك 5/1 ساله‌اي را در شهرستان كهگيلويه، 15 مرتبه نيش زدند ولي اين كودك هر بار از اين ماجرا جان سالم به در برد اما عقرب‌ها همچنان هر جايي كه اين كودك نقل مكان مي‌كند او را پيدا كرده و نيش مي‌زنند.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8501220041

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

سومين کنفرانس قدس و حمايت از مردم فلسطين هم ديروز شروع شد و البته سه روز هم ادامه داره .

حالا خبر به اين داغی و مهمی را از کجا می دونم ؟چون من نع تحقيق راجع به قدس و فلسطين ميکنم نع هنوز عرضه حمايت کردن و گرفتم حقوق کسی و دارم چون اگه داشتم مطمئنا اول از همه از خودم شروع می کردم.اما ديروز بعد از کلاس تعالی داشتم ميومدم خونه و از خروجی اتوبان که اومديم , ديدم خيابون  کاملا در اختيار نيروهای اطلاعاتی و موتورسوار های قرمز و پليس و ...است و  تک و توک ماشينی که از اونجا رد ميشه رو از اول خيابون زير نظر ميکرن و  نگاه ميکنن تا رد شه. و يه کم که جلوتر رفتيم ديدم اصلا خيابون و بستن و جرثقيل و ماشين های پليس وايسادن و نميذارن که از اونجا کسی رد شه . من از کوچه پس کوچه ها اومدم خونه و گذشت تا عصری که دوستم می خواست بياد خونمون و زنگ زد که راه خونتون بسه است من چه جوری بيام؟ حالا باز خوبه موبايل اختراع شد و از پای تلفن راهنمايی اش کردم و بلاخره رسيد. خلاصه گذشت تا شب شد و تصميم گرفتيم شام بريم بيرون که ديديم وای دم خونه ما چه ترافيکيه و باز خيابون اصلی و بستن و مردمی هم که جمعه شب اومدن بيرون  همه حيرون و سر گردون موندن که حالا از کجا و چه جوری بايد از اين بن بست برن بيرون! ياد ۸ سال پيش افتادم که زمان رييس جمهوری آقای خاتمی که قرار بود کنفرانس سران اسلامی بر قرار شه هر روز برای ما نامه می اومد از طرف نيروی انتظامی و کنفرانس سران اسلامی که نا از اين تاريخ تا فلان تاريخ مجبوريم به خاطر مسايل امنيتی اين خيابون ها رو ببنديم و ببخشيد و ال و بل . بعد هم از اونجايی که خيابون اصلی و بسته بودن کلی تابلو و راهنما گذاشته بودن واسه کسی که اومده اونجا و حالا نمی دونم با بسته بودن خيابون بايد کجا بره.

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

http://www.saeedx123.mycloob.com/my/showpage.php?pg=CLB-HTM-20376&zxid=20376 

اينم يه طالع بينی که از روی روز تولد ميگه شما چه رنگی هستين و وقتی اون رنگی باشين چه خصوصياتی دارين.

جالبه:)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

انقدر حواسم جمع امروز ناهارم و نياوردم اما نارنجش و چه جوری يادم مونده و برداشتم  گذاشتم تو کيفم و آوردم شرکت نمی دونم ! ( ناهارم سبزی پلو و ماهی بود )‌ وای آخه يعنی چی؟اين شروع آلزايمر فکر ميکنم. ديروز به روشنی ميگم خانم روشنی ( حالا آقاست ! ) و خيلی جدی بقيه حرفم و زدم باهاش به يکی ميگم استخرتون و باد کردين؟ ( استخرشون بادی هم نيست و من فقط منظورم آب کردين بود!)‌ به بادوم زمينی ميگم بادو زمانی و وقتی داشتم راجع به آبشار اظهار نظر ميکردم می گفتم به به همين که آدم ميبينه اين هی ميره بالا کيف ميکنه (‌ تو فکرم فواره بود اما ميگفتم آبشار )‌ .

حالا آخر ما هم که هست,  پريروزم که تولد مامانم بوده پس من بايد چيکار کنم با اين دل گشنه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

ما فردا شب عروسی دعوتيم . البته اين عروسی اول قرار بود فکر کنم به شکل مراسم ختم انعام انجام بشه ! چون فقط زنونه بود! بعد شنبه بعد از کلی فکر کردن احتمالا به اين نتيجه رسيدن که چون عروس داماد ممکن عمو و دايی و شوهر عمه و.. هم داشته باشن و بخوان اونها هم تو عروسی باشن , يه تغييراتی دادن و مرد ها هم دعوت شدن! وای که واقعا فلسفه اين کار و نميفهمم چيه. بابا اين عروسی و قاطی بگيرين .حالا اون لباس های جلف و اون حرکات زننده رو که می خوايين تنهايی و تو قسمت زنونه انجام بدين , نکنين. من از قسمت مردها و اتفاقاتی که اونجا می افته که خبر ندارم ( فکر کنم واسه دونستن اينکه قسمت مردونه تو عروسی ها چی ميگذره بايد يه شوهر اينجوری کنم که برام توضيح بده چون بابام و برديا و سی سی که معمولا يا همچين عروسی هايی نميان يا اگه بيان يه جوری ميريم که فقط سر شام برسن و بعد هم تموم. اما می دونم تو قسمت زنونه آدم حال تهوع ميگيره . بعضی ها رو که می بينه که ديگه مور مورشم ميشه و پشيمون ميشه از زن بودن. همه يکی يه طلا فروشی سيار و از لباس ها و رقصيدن ام که ديگه هيچی نگم بهتره:))

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

http://www.newsnet.ir/display/?ID=6274&page=1

می دونم مقايسه کار بی خوديه. هرکسی و بايد همون جوری که هست پذيرفت . می دونم هر کسی يه سری خصوصيات خوب داره که منحصر به خودشه و هيچ دو تا آدمی تو دنيا شبيه هم نيستن و اما يهو دلم خواست اين دو تا رو با هم تو يه پست بذارم.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

امروز باز نوشتنم نمياد. نع اينکه نوشتن يا ننوشتنم به شرايط يا چيز خاصی بستگی داشته باشه .نع اصلايا نع اينکه مودی باشم. خدا نکنه .

 به قول يکی از دوستان من روز های زوج يه چيزيم ميشه :))‌

 چقدر خوبه بعضی ها آدم و انقدر زود ميشناسن و درک ميکنن  چه فهميده :)) 

صبح که اومدم و چک کردم وبلاگم و به يه هم به نتيجه گيری رسيدم و اون اينکه من بهتر خودم چيزی ننويسم و فقط نقل قول کنم .چون هيج کدوم از نوشته های خودم انقدراظهار نظر نداشت که مطلب ديروز داشت :))‌ چه قلم روونی دارم پس ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

اين يه مطلب جالب که داشتم امروز تو اينترنت می خوندم به نظرم جالب البته منظورم از جالب بودن تاييد يا تکذيب نيست . فقط جالبه . همين :)‌

ما 2 گروه زن داريم كه به دليل ترس از انتخاب بد حاضر نيست ازدواج كنه.گروه اول زناني هستند كه منتظر يه فرصت خوب هستند.اينها خيلي خطرناك دارن حركت ميكنند.افرادي هستند كه زير نگاه شديد اطرافيان قرار دارند و مسلماً نمي خواهند كه پس از ازدواجشان بشنوند : اِهه ، يارو رو! اينهمه صبر كرد آخرش با اين تحفه ازدواج كرد! از طرفي بي اعتمادي به در و ديوار و عدم شناخت فاكتورهاي صحيح يك نفر قدرت بله گفتن را ازشون سلب ميكند.آنها يه فرد كاملاً تضمين شده رو از هر نظر مي خواهند. اونها هزينه زماني گزافي رو دارن پرداخت مي كنند و مسلماً مي خواهند از اينهمه هزينه سودي عايدشون بشه و همچنين مشت محكمي بر دهان ياوه گويان بزنند. دختراني كه بايد يه چيزهايي رو به بعضي ها ثابت كنند و براي يك مرتبه هم كه شده پوزشون رو بزنند! اين گروه بايد به چند نكته توجه كنند.
1-اين هزينه سنگيني رو كه شما در حال پرداختش هستيد باعث ميشه كه سطح انتظاراتتون بالا بره.شما معمولاً بعد از ازدواج خيلي بيرحم ميشين! چون زماني ديگه براي از دست دادن ندارين و شوهرتون نبايد در خوشبخت كردنتون فس فس كنه! شما شانس هيچ آزمايشي رو بهش نميدين و اون فرد نگونبخت بايد تمامي هزينه هايي كه شما كرديد رو سريعاً بهتون پس بده!! مسلماً اگر فرد توانايي كافي براي اين مهم نداشته باشه و كسي باشه كه درك حسي بلد نباشه شما وي را خواهيد كشت!

2-بدونين هر ثانيه رو كه اضافه ميكنين 6 برابرش شرط انتخاب يك نفر رو سخت تر ميكنين.شما همواره انتظار يك فرد خاص رو داريد…يه خبر بد هم كه بايد بهتون بدم اينه كه اكثراً پيداش نميكنين! واقعيت اينه انتخابهاي شما بعد از مدتي شروع ميكنه به كم شدن.بلايي هم كه از آسمون ممكنه نازل بشه! اينه كه بعد از مدتي دچار وحشت تنهايي بشين و در نتيجه به اولين كور و كچلي كه يك هزارم خواسته هاي قبلتون رو نداره شوهر كنين و مجبورين كلي هم ازش در مقابل تعجب اطرافيان دفاع كنين!
3-شما از يك فرد معمولي انتظار بيشتري از همسرتون داريد . شما عموماً خودتون رو سركوب حسي و جنسي ميكنين.دچار يك افسردگي پنهان ميشين و نهايتاً همواره منتظرين كه فرد مورد نظرتون بياد و رل فرمان زندگي رو ازتون بگيره تا شما يه نفسي بكشين و ديگه مسؤل رانندگي نباشين!شما مي خواين كولر رو بزنين و يكم چشماتون رو ببندين و استراحت كنين! مشكل اينجاست كه شوهرتون هم دقيقاً همين مرگش بوده كه خواسته ازدواج كنه! حالا اون هم ديگه توان نداره و ميخواد فرمان رو ول كنه و كنار شما استراحت كنه! خب ، حالا كدوم دره رو مي پسندين كه بيوفتين توش؟!
زناني هستند كه از مردها متنفر شدن و اگه بتونن نسلشون رو منقرض ميكنن! اينها كمبود ها و ضربات عاطفي و همچنين نگرش غلطي كه به روابط مرد و زن داشتن باعث شده من براي جن هم آرزوي چنين زناني رو نكنم!البته اينها بيشتر دارن پوست خودشون رو ميكنن تا ديگران! نكته جالب اينكه اينها در ازدواج موفق به حساب ميان! چون تمام موارد احساسي رو بچه گانه و روابط زناشويي رو كوته فكرانه ميبينند و در گير مسائل مهمتري!! هستند غالباً با يك تيكه پاره آجر مثل خودشون ازدواج ميكنن و اينقدر خشك و قفل منطق هستند كه حرف هيچكس رو نميپذيرند و در نتيجه كاملاً راحتند! من خيلي سوال از اين گروه دارم ولي چون ميدونم دارم آب تو هاون ميكوبم حرفي نميزنم!

اما گروه اول اگر به اين شيوه ادامه دهند همه چيز را از دست خواهند داد و بايد نكاتي را رعايت كنند تا زندگي براي آنان شيرين شود!!
1-بايد بگم زنان ايراني زندگي ميكنن واسه شوهر كردن! اين واقعيت زندگي اونهاست.از هر سمت هم ببيني بازم همينه….خانمهاي گرامي، اين تفكر پوچ رو بريزين دور كه خوشبختي رو از ازدواج انتظار دارين.غلطه ، مردوده ، ميگيرين چي ميگم؟ در دنياي امروز رد شده. مردي كه نتونسته خودش رو خوشبخت كنه چطور قراره شما رو خوشبخت كنه؟ خودش هزارتا عقده داره و حالا ميخواد شما جوابگوي اونها باشين!ازدواج فقط يه روش زندگيه و اون احمقي هم كه گفته تنها و بهترين روشه مال 2 قرن پيش بوده! ازدواج ممكنه به خوشبختي ختم بشه ولي راه اون نيست.
2-هر مقدار زمان لازمه مصرف كنين ولي به خاطر فشار اطرافيان ازدواج نكنين.شما حق داريد جوري كه دوست داريد باشيد.
3-اين فكر غلط كه زندگي از بعد ازدواج شروع ميشه رو بريزين دور.لذت، تفريح، تجارت، آسايش و همه اون كارهايي رو كه به اشتباه فكر ميكنين بايد حتماً با شوهر باشه رو از همين الان شروع كنين.بخاطر ازدواج زندگي رو فراموش نكنين.چه اشكالي داره كه شما در مسيرهايي كه فكر ميكنين علاقه دارين فعاليت كنين و به خودتون برسين.انتظار خوشبختي از همسر داشتن غلطه! بلكه شما بايد با ازدواج خوشبخت تر بشين.چه اشكال داره شما وارد بازار بشين ، وارد بورس بشين ، امتحان كنين ، شكست بخورين، پيروز بشين، سرمايه گذاري كنين ، جهانگردي كنين و كلاً خودتون رو وقف چيزي كه ازش لذت ميبرين بكنين...

نگارش توسط مهدی (کارشناس میکروبیولوژی)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

اينم که ديگه توضيح نداره ;)

جناب پينگولوی گل پسر .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
با توافق نهايى شهردارى تهران و بنياد شهيد انقلاب اسلامى براى ساخت بزرگراه
شهربازى براى هميشه تعطيل شد  
گروه اجتماعى: درهاى شهربازى ديگر به روى هيچ كس بازنخواهد شد. مانند درهاى شهربازى فانفار و مينى سيتى كه امروز هرازچندگاهى در روياى رهگذران ميدان ونك و چهارراه مينى سيتى باز مى شوند تا هياهو و شادى هاى دهه ۶۰ و ۷۰ بازسازى شوند. نمايندگان شهردارى تهران و بنياد شهيد انقلاب اسلامى (مالك شهربازى) بر سر تخريب قطعى شهربازى به توافق رسيدند. در مرحله اول اجراى اين توافق ظرف هفته آينده بنياد شهيد در ازاى دريافت ۱۰ ميليارد تومان پول نقد پاركينگ ۱۲هزارمترى شهربازى را تحويل شهردارى مى دهد تا به جاى ماشين هاى سوارى، لودرها و گريدرها تا لحظه رسيدن فرمان تخريب در آن مستقر شوند. مابقى فضاى شهربازى نيز به محض واگذارى سند شش دانگ مابقى ۲۳ ميليارد تومان توافق شده كه قرار است به صورت زمين پرداخت شود، تحويل خواهد شد. نمايندگان بنياد شهيد تا به امروز دو زمين را مشاهده كرده اند كه به دليل مورد پسند واقع نشدن هنوز به مرحله معامله نرسيده اند. اما با اين وجود تعطيلى شهربازى ديگر قطعى شده است و به گفته مديرعامل مجتمع فرهنگى _ تفريحى كوثر وابسته به بنياد شهيد شهربازى ديگر فعاليتى نخواهد داشت. تنها روزنه اميد نشستى است كه امروز هيات مديره شهربازى به منظور نحوه تسويه حساب با پيمانكاران و كاركنان شهربازى برگزار خواهند كرد. يكى از دستورات اين نشست بررسى پيشنهاد «آخرين روز» خواهد بود. بر اساس اين پيشنهاد كه در صورت تصويب به اجرا درخواهد آمد، شهربازى براى آخرين بار در سالروز ولادت پيامبر اكرم به روى مردم باز و سپس به خواب ابدى در زير آسفالت هاى پل ارتباطى بزرگراه نيايش _ يادگار مى رود. پس از تعطيلى شهربازى فانفار و مينى سيتى اين سومين مورد حذف شهرهاى بازى واقع در مركز شهر تهران به شمار مى آيد. هنوز اطلاعى از برنامه هاى شهردارى براى احداث شهربازى در نقطه اى ديگر در دست نيست اما به صورت قطعى بنياد شهيد انقلاب اسلامى چنين كارى را نخواهد كرد. در بهترين حالت امكانات و تجهيزات شهربازى به شهربازى استان قم منتقل خواهد شد.
ياد بچگيم افتادم . کلاس اول و دوم که وقتی ثلث سوم شاگرد اول ميشدم ميشد بريم شهر بازی و بعضی از بازی ها ( که معمولا مزخرف ترينشون ام بود )مجانی بود  . البته يادم هيچ وقت ازش استفاده نکرديم نع کهبه اين دليل  من شاگرد اول نشدم :)) چون که بنظرم بايد شش جور مدرک و عکس و کارت شناسايی می برديم و تو يه صف طولانی هم وايميستاديم تا ازين امتياز استفاده کنيم ( حالا شايدم بابام يه کم شلوغش ميکرد )
با اينکه خيلی وقته ديگه شهر بازی نرفتم ,فکر کنم اخرين باری که رفتم سالی بود که دیپلمم و گرفته بودم  و برای اولين بار , بدون مامان بابام  و با دوستام رفتيم , اين چند سال هم فقط خبر حوادث راجع بهش و خونده بودم وترافيکش ميکشت آدم و اما کلی غصه ام شد:(( حالا بچه دبستانی ها کجا برن مدرسه اشون تموم ميشه؟
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

امروز بلاخره عکس های ابيانه رو آپلود کردم :)‌

چه زود همه چی خاطره ميشه. داشتم عکس ها رو که نگاه ميکردم يهو به نظرم چه خوش گذشت و من همون روز نفهميدم . مثل هميشه که تازه وقتی از يه چيزی ميگذره يا تموم ميشه و ديگه نيست ميشينم بهش فکر ميکنم و تازه خوبی هاش و می فهمم .

خوب بگذريم من اين جوريم ديگه ,البته دارم سعی ميکنم درست شم ;)

 اگه عکس هام و ديدين , نظر بدين يا مثلا بگين از همه بهتر کدوم بوده يا شماره چند بوده . شايد اين جوری يه کم عکاسی ام ياد گرفتم :))

۲ ۱-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰-۲۱-۲۲-۲۳-۲۴-۲۵-۲۶-۲۷-۲۸ فکر کنم ديگه همين قدر بسه:))

* عکس ۲۳  عکس کوچه های ابيانه است که آدم بايد حتما دولا شه تا بتونه رد شه و برسه به خيابون بعدی .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

امروز تولد مامانم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

An elderly Chinese woman had two large pots, each hung on the ends of a pole which she carried across her neck

One of the pots had a crack in it while the other pot was perfect and always delivered a full portion of water. At the end of the long walk from the stream to the house, the cracked pot arrived only half full

For a full two years this went on daily, with the woman bringing home only one and a half pots of water

Of course, the perfect pot was proud of its accomplishments. But the poor cracked pot was ashamed of its own imperfection, and miserable that it could only do half of what it had been made to do. After 2 years of what it perceived to be bitter failure, it spoke to the woman one day by the stream. "I am ashamed of myself, because this crack in my side causes water to leak out all the way back to your house

The old woman smiled, "Did you notice that there are flowers on your side of the path, but not on the other pot's side?" "That's because I have always known about your flaw, so I planted flower seeds on your side of the path, and every day while we walk back, you water them." "For two years I have been able to pick these beautiful flowers to decorate the table. Without you being just the way you are, there would not be this beauty to grace the house

Each of us has our own unique flaw. But it's the cracks and flaws we each have that make our lives together so very interesting and rewarding. You've just got to take each person for what they are and look for the good in them

So, to all of my crackpot friends, have a great day and remember to smell the flowers on your side of the path

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

اين پست قبلی تراوشات ( نمی دونم ديکته اش درسته يا نع)‌کلاس زبان انگليسمه ايشالا به زودی پست فرانسه ام می زنم و ديگه تک و توک  ام فارسی

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

من به اين نتيجه رسيدم که پشتکار و پيگيری پشه بين موجودات زنده بی نظيره. چون يه شه از ديروز اومدم نزديک من و ميز و صندليم تو شرکت و دست بردار هم نيست. ديروز که حالا آخر وقت بود و من جدی نگرفتم اما امروز صبح تا اومدم پشت ميزم و خواستم کار و شروع کنم ديدم اينم بدو اومد. بعد انقدرم پرو که من دارم چت ميکنم مياد قشنگ ميشينه رو دگمه های کيبورد و تا من حواسم پرت ميشه يه نيش ميزنه :((‌هر چی هم چخش ميکنم و ميزنم بهش فايده نداره :((  رقبتمم نميشه که بخوام بکشمش . حالا بايد چکار کنم ديگه نمی دونم . فکر کنم  کم کم بايد رئيسم و در جريان بذارم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

از هفته پيش که رفتم خونه شيرين و ديدم تو اتاقش يه پازل بزرگ داره درست ميکنه هوسش افتاد بدلم که برم سراغش.پريروز بعد از کار و کلاس رفتم چند تا اسباب بازی فروشی و بلاخره يه پازل خريدم . اما تا پريروز نمی دونستم انقدر پازل بزرگونه هم داريم و ميشه انقدر تعداد قطعاتش زياد باشه. يه نوع پازل هم که ديدم,پازل کره ای بود. ( با او بخونين )‌ يعنی پازل و رو کره می چينيم تا درست شه . اما چون خيلی گرون بود( پنجاه هزار تومن ) و منم نمی دونستم حوصله اش و ميکنم يا نع اون و نخريدم و يه پازل پانصد تايی خريدم و اومدم خونه و چون احتياج به يه فضای اضافه به مدت اقلا ده بيست روز داشتم و تو اتاق خودمم که خب حيف بود به هم بريزه به برديا پيشنهاد دادم و گفتم بيا دوتايی درست کنيم و اونم قبول کرد و شروع کرديم . اول تيکه های حاشيه اش و جدا کرديم و قرار شد من بالاش و درست کنم و برديا پايين .مدل پازلم يه آسمون آبی با تيکه های ابر که وسط آسمون سه تا خرس زرد به قلب های قرمز آويزونن . يعنی دريغ از يه کم سايه روشن و يا يه علامتی که به آدم کمک کنه. اولش خيلی هيجان انگيز بود بعد رفت رو اعصابم و هر چی به هم شبيه بود و به هم چسبوندم و به برديا گفتم من قسمتم کامل شد و نشستم کنار تا اونم انجام بده .يه کم که گذشت ديدم باز داره تو تيکه هايی که کنار گذاشتيم با دقت ميگرده. گفتم اونها مال وسطش دنبال چی ميگردی؟ گفت آخه من پنج تا کم دارم تا برسم به تو. گشت و پيدا نکرد و داد به من گفت من که نديدم ببين تو پيدا ميکنی منم يه دور باز همه پونصد تيکه رو که حالا سی تاش و مصرف کرده بوديم گشتم و گفتم نه بابا نيست . پازلش ناقصه . گفت نع مگه ميشه . از تو بسته باز کرديم و در حال گفتن همين حرف ها بود اومد قسمتی و که من درست کردم و ديد و زد زيره خنده . ميگم وا حالا اينهمه خنده داره حسود؟ ميگه آخه باهوش همه اين تيکه های کنار که مال بالاش نيستن که تو همه رو جا دادی اون بالا. اين چپ و راستم  با همين ها پر ميشه :)) خلاصه وقتی اونها رو برداشت و گذاشت سر جاش معلوم شد که خودشم هيچ تيکه ای کم نداره و خلاصه حاشيه دور پازل بعد از دو ساعت کامل شد ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

۱۳ بدر - روز آشتی با طبيعت ـ پارک طالقانی :))

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

امروز برعکس ديروزم . به همون دليل بی دليلی که ديروز خيلی خوشحال بودم و همه چيز شادترم ميکرد امروز غمگينم و هر چيزی هم که پيش مياد بدتر ناراحتم ميکنه. نمی دونم چرا.راستش شايد از کاری که دارم ميکنم مطمئن نيستم . رفتم تو تعهد واسه چی؟ واسه کی؟ واسه به چی رسيدن؟

فکر ميکنم حالا که دارم اين تجربه رو ميکنم خدا هم داره خوب امتحانم ميکنه و از در و ديوار اتفاق های يهويی می افتهو چيزهای که تا حالا اتفاق نيوفتاده بود. کسايی که تا حالا نبودن ....  نمی دونم چرا حرف های نسيم ( معلم کلاس تعالی )‌ و قبول کردم. امروز مامانم زنگ زد و داشت راجع به يکی از همون اتفاق های ناگهانی حرف ميزديم . گفتم حالا ميذاريم واسه هفته ديگه . نمی دونم چرا فکر کردمن تا هفته ديگه می تونم فکرهام و جمع کنم . اصلا امروز هوا سرد و مرطوب . بر عکس ديروز که بهاريه بهاری بود.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

احتمال پس گرفتن مصوبه لغو تغييرساعت

وزارت نيرو، نگران تبعات عدم تغير ساعت

ميثم صالحيان

۱۷ فروردین ۱۳۸۵

به گزارش خبرنگار روز، در پي افزايش اعتراضات و آشكار شدن مشكلات گسترده ناشي از مصوبه دولت احمدي نژاد در آخرين روز سال گذشته مبني بر لغو تغيير ساعت ها در نيمه اول سال، وزارت نيرو به دولت توصيه كرده اين مصوبه به سرعت لغو شود و در غير اين صورت رييس جمهور از ابلاغ آن خودداري كند.

بر اساس نتايج بررسي كارشناسي وزارت نيرو كه به همراه نامه وزير نيرو براي داودي معاون اول احمدي نژاد ارسال شده، تأكيد شده است كه در سال جاري تغيير ساعت ها نه تنها در كاهش مصرف انرژي كم اثر نيست، بلكه حذف آن باعث افزايش شديد مصرف برق در ساعات پر مصرف خواهد بود.

در اين گزارش به صراحت احتمال قطعي برق در اواسط تابستان سال جاري در صورت اجراي اين مصوبه مطرح شده و از دولت خواسته شده كه اين مصوبه را لغو كند و برنامه تغيير ساعت را مانند سنوات گذشته به اجرا بگذارد.

در نامه وزير نيرو نيز پيشنهاد شده است با توجه به جنبه هاي منفي تبليغاتي پس گرفتن اين مصوبه، احمدي نژاد به بهانه تخلف از آيين نامه، از ابلاغ آن خودداري كند. وزير نيرو تصريح كرده كه چون لغو مصوبه سال هاي گذشته دولت از سوي هيچ يك از دستگاه هاي اجرايي پيشنهاد نشده بود، لذا طرح اين بحث در دولت و تصويب آن خلاف آيين نامه هيأت دولت است.

شايان توجه است كه در نامه وزير نيرو تصريح شده است كه اساسا هيچ بررسي كارشناسي در مورد اين طرح صورت نگرفته بود .

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

وای اينم خيلی عکس قشنگيه به نظرم. شتر واقعی ها اون سفيد هاست و اون سياه ها سايه شتر هاست .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 روزی دروغ به حقیقت گفت بریم دریا شنا کنیم ....  
حقیقت ساده لوح هم پذیرفت و گول خورد. حقیقت لباس هاش و در آورد و رفت تا دریا شنا کنه و دروغ لباس  های حقیقت را پوشید... از آن روز حقیقت همیشه لخت و زشت و دروغ با لباس حقیقت و با ظاهری آراسته نمایان می شود:(

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

واقعا که جوراب و کفش يک مرد ۱۰۰٪ نشان دهنده شخصيت اون آدمه .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

وااای من امروز چقدر نوشتن دارم:)) شايد چون امروز شنبه است و ما کاری نداريم تو شرکت و دارم خودم و تا ساعت چهار و نيم که می خوم برم کلاس زبان  سرگرم ميکنم. چون هم تو تعهد رفتم کاری جز وبلاگ نويسی نميشه بکنم تو اين مدت ;)  شادی هم سه ساعت به هوای ناهار خوردن من و پيچونده و باهام چت نکرده

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

راستی سارا جونمم برگشت  بلاخره ۵ شنبه از مسافرتی که هيچ خوشش نميومد بره برگشت. روز آخر بهم ميگفت اصلا دوست ندارم برم ارمنستان . احساس می کنم دارم ميرم افغانستان. آدم می خواد بره مسافرت بايد جای شيک بره

پريروزم بهش ميگم حالا خوب بود ؟ خوشت اومد؟ ميگه آره خيلی خوب بود همه خانم ها اونجا کفش پاشنه بلند پاشون ميکنن حتی تو سيرکم که رفتيم يه خانمی با کفش پاشنه بلند با مار و خرس ها بازی ميکرد :)) ( تو خونه ما هم تا ميرسه ميره سر کمد من و يه کفش مخصوص داره با ده سانت پاشنه که خاله اش چون زياد براش نمی پوشه و مال سارا شده . من نمی دونم بچه نيم وجبی با اون چه جوری راه ميره )

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

امروز بعد از شش ماه که پاييز و زمستون بود دوباره پياده روی صبح گاهی و شروع کردمو صبح تا يه جايی با بابام اومدم و بعد پياده اومدم تا شرکت. واای پارک ملت تو صبح های بهار نمی تونم بگم چقدر قشنگه و چقدر حس زندگی ميده به آدم. همه جا سر سبز و پر از گل . فواره های باز و آواز هزار جور پرنده مختلف و آدم هايی هم که   همه يا خوشحالن يا دارن يه سعی و تلاشی ميکنن تا به يه چيزی برسن.  پيرمردهايی که دارن ورزش ميکنن يا بچه کنکوريهايی که چهل تا کتاب چيدن دورشون  ( البته اصلا نمی تونم درکشون کنم که آدم اونجا چه جوری ميتونه تو اون هوا و رفت و آدم آدم های مختلف درس بخونه!)  و خانم های با اضافه وزن و ....

وای يه چيز با مزه ام که امروز تو ماشين با بابام از تو راديو شنيدم سالروز به تخت نشستن امام صاحب الزمان بود! ديروز شهادت امام عسگری بود و امروز تو راديو وقتی خواست شروع کنه به اخبار گفتن اول تاج گذاری و امامت امام آخر و تبريک گفت:)) وای خيلی جديد بود والا ديگه اين

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

ديروز تو کلاس تعالی معلمم يه چيزی و گفت که اگه آدم يه چيز و بخواد و براش قدم برداره حتما به اون نتيجه ميرسه. گفتنش خيلی آسونه منم شايد يه چيزهايی و اين جوری بدست آوردم اما خب يه چيزهايی هم که خيلی برام مهم بود و نميشد. يکی از هم کلاسی هامم که همين نظر و داشت به معلمم گفت و جواب معلمم يه چيزی بود که من تا حالا تجربه نکرده بودم. گفت تعهد. قلب هر سه اينها تعهده. يعنی وقتی قصد يه چيزی يا کسی و ميکنی و براش قدم بر ميداری و ميری به طرفش برای اينکه به نتيجه برسی بايد متعهد باشی بهش( اين اسمش مثلث be,do,have  -   رئوس اين مثلث  be,do, have. ) يه جوری اين حرف و مثال هاش و  گفت که خيلی حرفش تاثير گذاشت  . چونمن هميشه فکر ميکردم آدم اون قصد و هدف و داشته باشه ديگه کافيه. اما معلمم تاکيد ميکرد که تعهد مهمترين قسمتشه که بايد تو همه قسمت ها آدم حواسش بهش باشه.

 به نظرم خيلی راست بود. بايد با تعهدی که تو اين مثلث داريم کاملا ايزوله شيم . مثل هواپيما نسبت به هوای بيرون .ديگه جای زير آبی رفتن و اينها نداره, اگه می خوايم که واقعا به هدف و نتيجه اش برسيم.مثلا ميگفت يه کسی و خيلی دوست داری. به طرفشم قدم بر ميداری. اما بهش نمی رسی.دليلش اينه که تو اون مدت دچار ترس ميشی , ترسی که فقط جنبه اش آگاهی و از روی واقعيت نيست,  ترسيه که فقط مانع ميشه . يا تو اين بين ميگی بذار حالا اين يکی آدمم تست کنم شايد اين بهتر باشه ...شايد اينجا برم يکی بهتر و پيدا کنم و ...

به نظرم من اولين درس تعالی و ياد گرفتم اما فعلا تئوريه تا حالا به عمل برسه ;)

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

راستی من پسر دار شدم 

يه خرس خوشگل و نرم نارنجی. اسمشم گذاشتيم پينگولو . ديروز انقدر چلوندمش مامانم ميگفت الان پنبه هاش مياد بيرون ديگه:))‌حالا ازش يه عکس ميگيرم , ميذارم اينجا. اما بوش چيکار کنم؟ آخه يه بوی فوق العاده ام داره ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

من پنج شنبه صبه با دوستم رفتيم اسکی اما چون ساعت دو کلاس داشت قرار شد زودتر از هميشه برگرديم. ساعت ۹ رسيديم بالا و يه چند دور اسکی کرديم و بعد رفتيم پايين نشستيم چايی بخوريم . سه تا پليس اومدن دورمون و فکر کنم ما رو نديدن ! چون بدون کوچکترين اعتنايی به ما شروع کردن به حرف زدن با خودشون و گفتن آره اين دو تا چوب اسکی بفرستين پايين و باز يه حرف هايی زدن و بعد از چند دقيقه که ديدن ما محلشون ميذاريم گفتن اينها مال شماست؟ گفتيم بله. بعد يکی به اون يکی گفت ببر ايستگاه پنج! ما گفتيم وا چرا؟گفت بد حجابين. حالا آخر گير بيخودی بود چون اونجا همه بی کلاه و با موهای پريشون نشسته بودن و کسی هم کاری به کار کسی نداره.اما خب دو تا دختر تنها که باشن .... خلاصه چوب ها رو برداشت برد و ما هم رفتيم دنبالش و بعد از کلی حرف و بحث و گفتمان پليس گفت اسمم اينه و دارم سربازيم و می گذرونم و حالا اگه اومدين صف تلسيژ شلوغ بود بياين پيشم و من ببرمتون اول صف و .... خلاصه يه بار ديگه وظايف يه پليس مهربون و وظيفه شناس برامون تو ضيح داد و ما اومديم سر جامون و وقتی نشستيم بقيه  چايی مون و بخوريم ديديم که يکی از پيستور ها اومد و مشخصات يه پسری داد بهش و گفت خيلی حرص در آره و رو اعصابم بفرستش پايين ! خدا بهمون رحم کرد ما حرصش و در نياورده بوديم :))‌خلاصه يه چند بار ديگه اسکی کرديم و حسابی جزغاله شديم و ساعت يک تصميم گرفتيم که بيايم پايين چون نيم ساعت راه تله کابين داشتيم و نيم ساعتم تا کلاس

سوار تله کابين شديم و يه ده دقيقه که گذشت وايساد و نيم ساعت مونديم تو تله کابين تا دوباره راه افتاد و ما هم که برنامه ريزيمون بر اساس دقيقه بود يه کم ازش عقب افتاديم و خلاصه تا رسيديم پايين بدو بدو اسباب ها و چوب اسکی ها رو گذاشتيم تو ماشين و تندی حرکت کرديم.و تو راه هم قبض و پول پارکينگ و آماده کرديم و دم در که رسيديم و داديم دست آقای پارکينگی يه پليس اومد و گفت نذار برن!

واای حالا آدم وقتی  اين جوری يه دفعه بهش يه چيزی ميگن به خودشم شک ميکنه والا. گفتيم وا آقا يعنی چی؟ برای چی؟گفت من نمی دونم برگردين ايستگاه اول . اونها بهتون ميگن. گفتيم حالا شما بگو ما دوباره اين همه راه کجا بريم؟ گفت فقط به من گزارش دادن نذارم برين همين! خلاصه دوباره دور زديم و تو راه روسری هم رو کلاه سرمون کرديم که حجابمون ديگه هيچ جای نفوذ و ايراد نداشته باشه . رفتيم بالا و دم دکه پليس سه تا سرباز اومدن و راهنمايی کردن که ماشين و کجا پارک کنيم و پياده شديم. حالا قيافه آدم های پياده اونجا هم ديدنی بود که چه جوری آدم و نگاه ميکنن و انگار تاحالا همچين اتفاقهايی واسه خودشون نيوفتاده و واقعا ما دزديم مثلا.

خلاصه سرباز ها راهنمايی مون کردن تو اتاق رييس و ما سلام کرديم و گفتيم آقا چی شده ؟چرا ما نذاشتين بريم؟  ( حالا با اينکه خيلی حرصمون گرفته بود خيلی با خونسردی داشتيم حرف ميزديم) آقای رييسم اول از همه جای جواب سلام دادن ميگه حجاب هاتون و درست کنين . اين چه وضع حرف زدنه. بقالی نيست اينجا قرارگاه پليس! يعنی آدم هر چقدرم خونسر باشه اين رفتار و که ميبينه تازه هنوزم دليلش و نمی دونه خيلی براش سنگين و اعصاب خورد کنه والا. بعد از سخنرانيش بی سيم زده به پايين که خيلی ممنون از همکاری که فرستادينشون بالا ! خلاصه بعد از نيم ساعت که اين جوری با حرف های بی خود و بی ربط,  روز خوش ما ر رو داغون کردن ميگه کارت ماشين و گواهينامه بده چون سرعتت غير مجاز بوده. اينجا اصلا ماشين آوردن ممنوع اما به خاطر راحتی اسکی باز ها ما اجازه داديم بياين ( اما نگفت هزار تومن هم فقط ورودی پارکينگ از همين اسکی باز ها ميگيريم) .حالا دوستم ميگه آخه من که اين مدارک و دنبالم نميارم اسکی؟ ميگه من فقط اونها رو ميشناسم هيچ حرفی هم با شما ندارم ديگه. حالا ساعت سه شد و کلاس هم که بی کلاس و ما اومديم داشتيم فکر ميکرديم که حالا چيکار کنيم که سر ظهر مامان دوستمم که از خواب بيدار ش می خوايم بکنيم و بگيم کارت ها رو بفرسته عصبانی نشه و تو اين فکر ها بوديم که رييس اومد بيرون و گفت من استعلام کردم ماشينت مشکلی نداره ميشه بری اما بايد تعهد بدی! حالا رفتيم تو که تعهد بده . يه کاغذ تبليغاتی يه رستوران و آورده و پشتش که سفيد ه داد به دوستم و وسط بالای کاغذ و نشون ميده و گفت بنويس به نام خدا و يه بيست خط تعهد ديکته کرد به دوستم و اونم همش و دروغ نوشت و بعد هم به همين راحتی آزاد شديم!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

امروز چهارشنبه , دو دقيقه و سه ثانيه بعد از ساعت يک بامداد تاريخ :

  04/05/06  01:02:03

 

خوشحالم که تو اين تاريخ من بودم تو دنيا.البته شايد دفعه قبل و دفعه پيشم که تاريخ اين جوری پشت هم ميشه منم بودم و خواهم بود اما فقط اين دفعه نازنينم :)‌

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

امروز چون از ديشب چيزی نداشتيم نياوردن و از تجربه که از قبل داشتم که رستوران ها سفارش يه دونه ای و خيلی تحويل نمی گيرين و ميذارن آخر آخر و وقتی داشتن کرکره های مغازه رو می کشن پايين اون سفارشم می فرستن امروز ساعت ۱۱ زنگ زدم که برام ناهار بيارن که به ساعت يک و زنگ ناهار ما برسه.اما ازونجايی که من ميگم هميشه خدای پيش بينی و پيش گويی هستم ساعت ۱۲ ناهار و آورد و حالا تو اين فاصله که داشتم می رفتم دم در که پولش و بدم داشتم فکر ميکردم انعام هم بدم به پيک اش يا نع؟ و بعد با خودم گفتم حالا  ببينم چقدر شده پولش و اگه زياد نبود و اگه خرده داشت و اينها حالا يه چيزی ميدم و خلاصه رسيدم و ديدم شده ۲۷۰۰ تومن .منم دو تا دوهزار تومنی دادم و فيش و غذام و گرفتم و منتظر شدم بقيه پولم و بده. اونم ۱۵۰۰ تومن پس داد .گفتم آقا اشتباه پول دادين ؟ زياد شد. گفت نع اشکال نداره اينم تخفيف ما به شما .حالا قيافه اش ديدنی بود که چقدر حيوونی بودا.گفتم آخه رو فيش رستوران زده ۲۷۰۰ تومن؟ گفت عيبی نداره. بازم از ما خريد کنين و رفت . من کلی شرمنده شدم که مردم چه لارژن :))

حالا چون ناهار منم زود رسيد همه ناهار و زود خورديم و به خاطر همين يک ساعت زود خوردن ناهار احساس می کنم روز داره خيلی دير ميگذره. غذام هضم شده و شش تا چايی خوردم و کلی اس ام اس و چت و کار هم کردم تازه ساعت شده ۲ !

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

امروز دقيقا پنج ماه از تولد Lady bird گذشت.اون روزی که رجيستر کردمش قرار بود با شادی شروع کنيم اما چون اون روز سرش شلوغ بود و وقت نکرد گذاشت واسه فردا و ...بلاخره امروز شد :) يادتون نره برين هی وبلاگش و بخونين و براش کامنت بزارين

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

امروز صبح تو راديو يه برنامه داشت از همين برنامه ها و اجراهای کليشه ای که خانم و آقای مجری با هم حرف می زنن و يه متنی و می خونن و يا سوال جواب می کنن با هم و هی اين ميگه و اون يکی تصحيح می کنه حرفش و ...تا يه نتيجه اخلاقی تکراری و بچهگانه رو  به گوش ملت بکنن. حالا امروزم داشت ميگفت خب به نظر شما علم بهتر است يا ثروت؟  من نميدونم تا کی اين موضوع قراره روش کار بشه :)) حالا بماند. اما يهو به اين فکر افتادم که چرا کسی اين سوال و نمی کنه که تو زندگی عشق مهمتره يا ثروت؟ شايد اين سوال تو کل زندگی بوجود نياد اما فکر ميکنم تو يه مقطعی از زندگی پيش مياد و خيلی دوست داشتم يه جواب خوب براش پيدا ميکردم. نمونه های دور و اطرافم نمی تونه کمکم کنه. يعنی به همون اندازه که زندگی کسايی که عشق و انتخاب اولشون قرار دادن خوب و بد داره که زندگی ادم هايی که پول هدف اولشون بوده.

خيلی وقته اين موضوع مغزم و مشغول کرده. قدم پايه و اول ثروت و با پول می تونم به عشق برسم يا برعکس با عشق ميشه به همه چيز رسيد . يا نع اصلا هيچ وقت به همه چيز نميشه رسيد؟ يا ......

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥

ديروز رفتم کلاس و بعد ار چهار ساعت سر کلاس نشستن کاملا احساس کردم اگه اين جوری ادامه بدم نع فرانسه ياد می گيرم نع انگليسی احتمالا همين زبان شيرين فارسی هم که حرف ميزنم يادم ميره.البته حالا شايد واسه قضاوت زود باشه يه کم ديگه بگذره بعد .

عموم می گفت ثابت شده  زبان ياد گرفتن کاملا به ژن بستگی داره.حالا بايد ببينيم بين اين همه ژنی که خداوند مهربان داده به من ژن زبان هم توش هست يا نع. فکر کنم در آينده نه چندان دور معلوم ميشه;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

من بر سر يک دوراهی قرار گرفتم. اين دو راهی و تصميم گيری سر يک موضوع عشقی نيست و من در يک مثلث عاشقانه قرار نگرفتم. تصميم برای کار و انتخاب دو تا موقعيت شغلی توپ و حقوق خوب هم نيست . تصميم گيری سر خريدن و نخريدن چيزی هم نيست . گفتن يا نگفتن حرفی به کسی هم نيست اما‌نمی دونم چرا گفتنم نمياد که پس سر چيه :))

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

امروز صبح که داشتم ميومدم شرکت يه چيزی خيلی به نظرم جلب توجه کرد و با اينکه خيلی زود واسه نتيجه گيری فکر ميکنم اين تغيير ساعت مدارس خيلی روی وضعيت ترافيک اثر گذاشته. حالا ديروز که بعضی ها همون وقت قبل رفتن و بعضی ها فقط زودتر رفتن اما امروز که همه سر وقت و ساعت هفت رسيدن مدرسه ( اين آمار و از مدرسه روبروی خونخون دارم)‌ ترافيک کاملا وضعش با روزهای قبل فرق ميکرد و بهتر شده بود. مثل اينکه آقای احمدی نژاد بعضی وقت ها يه استفاده ای هم از اين دکترای ترافيکش می کنه. هميشه که نتيجه مثل دوربرگردون هاش نميشه بعضی وقت ها م کارهاش جواب ميده. البته که اين فکر و طرح مال چند سال پيش است و يادمه که همه خيلی حرفش و ميزدن که بايد يه تغييری تو شروع ساعت  کار  مدارس و ادارات و بانک و اينها بدن تا شايد وضع ترافيک بهتر شه اما اونها فقط گفتن و حرفش و زدن اما رئيس جمهور جديد عمل کرد! حالا خدا کنه يه فکری هم برای ترافيک عصر ها بکنه .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

امروز اولين جلسه کلاس فرانسه ام شروع ميشه . ۴ ساعت! پشت سر هم .نمی دونم تحملش می تونم بکنم يا نع؟ امان از دوست ناباب

حالا چون اصلا حواسم به کلاس نبود صبح با يکی از شال های هندی ام اومدم سرکار که يه رنگه جيغم داره حالا نمی دونم چه جوری خودم و راه بدم تو کلاس .با اون خانوم حجابی که دم در نشسته و داره شش چشمی از اسلام دفاع ميکنه. بعدم تا ساعت هشت و نيم طول ميکشه.

 شبم عيد ديدنی خونه شيرين دعوتم . نميشد شب و روز  به جای بيست و چهار ساعت مثلا سی ساعت ميشد؟

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

من يه روز خوب و بهاری و شروع کردم و ساعت کارمم همون ساعت ۹ شد:) البته يه کم احساس شرمندگی دارم ميکنم چون دو تا همکارهام همون ساعت ۸ ميان . اما خوب فکر کنم يه کم تقصيره خودشونه که قبول کردن شايد هم هيچ مشکلی ندارن با اين موضوع.

اما من که داشتم می ترکيدم از حرص و جوش و حرف زور. يه کم صبر کردم وتا رييسم اومد تو مسنجر شروع کرديم به حرف زدن و گفت انقدر از شرکت دلزده شدی که دنبال بهانه ای که بری؟ گفتم نع.اما من هميشه کار کردن و دوست دارم چون وقتی کار ميکنم فکر ميکنم زنده ام و زندگی ميکنم اما دوست ندارم همه زندگيم کار باشه. ۹ ساعت کار ماله تراکتوره نه آدم و .... خلاصه به توافق رسيديم که من همون ساعت پارسال بيام اما جلوی اونها از اين توافق چيزی نگم و اونها فکر کنن من دارم مرخصی ميگيرم D:و بعد هم بهم بسته عيدی و سوغاتی هام و داد( توش کلی مجسمه فيل و لباس هندی و شال بود )‌چقدر از آدم های منتطقی خوشم مياد که ميشه آدم با حرف مشکلش و باهاشون حل کنه ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

http://persianbb.com/album_page.php?pic_id=80&sid=a38328a96d42ce1030e2a207abd2a746 اينم خيلی با مزه است. شايدم من چون خيلی عصبانی بودم و ديدمش خوشم اومد.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

وای خدا که چقدر حالم گرفته است. تو اين هوای خوب و بهاری

داره بيرون کلی باد و بارون مياد.هوا کلی شاپرکيه. روز اول کار آدم پر از انرژی و شادی مياد سر کار

بعد اين ريسم با اين کارش رفته رو مغزم.هی هم پنج دقيقه يه بار مياد ميگه تو بلاخره تصميم چی گرفتی؟ ۸ تا ۵ ميای يا پنج شنبه ها می خوای بيای؟

منم آخرش الان گفتم من راجع به اين مسئله فکر ميکنم بعد بهتون ميگم . من برنامه هام قاطی ميشه اين جوری!
يعنی روزی و که بعد از دو هفته استراحت و خوشی اومدم با خوبی شروع کنم شده پر از کشمکش و حرص و جوش و التهاب .

منت وقت ناهار خوردنم سر آدم ميذارن ديگه خيلی زور داره.ميگه خوب ما داريم پول اون زمان رو هم ميديم.ميگم خوب اون ده دقيقه نع حالا خيلی حرف بزنيم يه ربع! يا بعد از دو سال کار کردن من سه هفته مرخصی گرفتم ميگه هيچ شرکتی اجازه نميده نيروش سه هفته پشت هم نياد و مرخصی بگيره!!!

بديش اينه که من ازاين قوانين و مزخرفاتم کوچک ترين اطلاعاتی ندارم و تو سايت وزارت کارم انقدر قوانين گل و بلبل نوشته بود که فکر کردم رفتم سايت وزارت کار کويت.

ماشين بدين لطفا. خونه بدين. ساعت ورزش و ساعت بهداشت و زنگ تفريح و نقاشی و ....

من نمی فهمم ساعت کار قانونی ۴۰ ساعته يا ۴۴ ساعت؟

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

رييسم و شوهرش يه هفته رفته بودن هند و بعد داشتم عکس هاشون و ميديدم ديدم اين هند عجب حيات وحش کاملی داره.

تو يه عکس که سوار فيل بودن و داشتن ميرفتن از يه تپه ای بالا , رو درخت کنار تپه سه چهار تا سنجاب بود, بغل پای فيل ها يه ميمون بود و يه گله گاو لاغر هم که دنده هاشون زده بود بيرون و اصلا شبيه گاو های شمال ما نبودن هم وسط خيابون بين آدمها بودن و داشتن راه می رفتن.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

من امروز حالا از عصبانيت ساعت کار که بگذريم کلی کنجکاوم.دليلشم اينه که روز آخر کار رييسم و شوهرش صبح قبل ازينکه بقيه بيان بهم گفتن که  به تو عيدی تو بعد از عيد ميديم و اون روز جلوی چشمای حيوونی من به دو تای ديگه عيدی دادن و منم نگاه کردم و گذشت تا امروز صبح , تا رفتم تو اتاق رييسم و يه کم باهاش حرف زدم و بعد آخر حرفش يه کوچولو برگشا عقب و يه پاکتی و که من هيچی ازش نديدم که بتونم حتی بفهمم چيه بهم نشون داد و گفت اينم عيديه تو که نميشه جلوی بقيه بهت بدم!

واااااااااااااای چقدر دوست دارم زودتر بفهمم توش چيه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

سلام سلام .بعداز دو هفته دوری از سرکار امروز اومدم سر کار و چون سال سگه واجب است که انسان همه اش سگ سگی بزنه!
اول صبح اومدم سر کار و رييس ام ميگه بايد از ساعت ۸ تا ۵ بياين امسال سرکار تا ۴۴ ساعت کار هفته پر شه!!!! بعدم که من غر غر کردم ميگه می تونی به جاش پنج شنبه ها بيای!!!

ازين بهتر نميشد سال کاری و شروع کرد.

نمی دونم چطور بعد از دو سال تازه قانون کار و خونده و ياد گرفته و فهميده که ما هفته ای ۴ ساعت کم کار می کرديم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

وای امروز يه بد شانسی آوردم که اصلا فکر نمی کردم اينجوری بشه:)) بعد از ناهار اومدم سريع بيام يه چرا بزنم واسه همين در کمال بد جنسی و خواهر بزرگه ای به برديا گفتم زود ميز و جمع کن که من خوابم مياد ظرف ها رو هم بشور. اونم که تنبل شروع کرد غر زدن و در رفتن و منم جلوی مامانم کلی خود شيرين بازی در آوردم و همه چی داشت خوب پيش ميرفت و مامانمم گفت آره ديگه جمع کن نوبت توه . منم دويدم به طرف اتافق که برديا اومد در گوشم گفت نذار بگم پنج شنبه رفتی کردان ها!!!

منم اولش شروع کردم به تکذيب که کجا؟اينجا که ميگی اصلا کجا هست و اينها ؟

که اوم پای کامپيوتر و وبلاگم و نشونم داد و خلاصه منم يهو راهم و کج کرد و رفتم ميز و جمع کردم و از اون موقه تا حالام هر کاری ميخواد داره ميکنه هر چی ميگم گوش نميده ميگه جلوی من سوتی دادی صدات در بياد لوت دادم

حالا من نمی دونم اين چی شد اومد وبلاگ من و خوند هی می گن اين تعطيلات طولانی و مردم بيکار ميشن راست ميگن والا.

فکر کنم اولين بار بور اومد خوند اونم رسيد به همين موضوع

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

وای یه چیز مهم ازین سفر که از اول صبح رفت رو مغزم تا اخر شب که رسیدیم و یادم رفت بگم. این بود که  صبح که رفتیم سر قرار همه بچه های تعالی بودن که حالا یا تنها بودن یا با دوستاشون.
. یه دختر چادری کم سن و سالم هم بود که با یه پسر اومده بود که هم تیپ خودش بود و من فکر کردم یا
برادرش یا شوهرش
چون تورمون خیلی حرفه ای بود هیچ معارفه ای که نداشتیم اما سوار مینی بوس که شدیم و من این دو تا رو دیدم که رو صندلی دو نفره چه مهربونن حدس زدم که شوهرشه و احتمالا هم تازه عروسی کردن که انقدر پر شور و حرارت هستن . یه کم که گذشت و یه همکلاسیم که میشناخمش اومد پیشم داشتم آمار آدمها رو میگرفتم که این دختره رو هم معرفی کرد و گفت اون پسر هم دوست پسرشه. اولش که کلی از این حرف جا خوردم که مگه چادری ها هم دوست پسر دارن!!!!
اما بعد یادم رفت و گذشت تا رسیدیم قم واسه صبحانه .اونجا همه پیاده شدیم و من دوباره این دو تا رو دیدم اما دختر ه دیگه چادر نداشت!حالا کل رفت و برگشتم چه حرکاتی میکرد که صد تا بد حجاب و بی حجاب هم نمی کنن بماند تا رسیدیم تهران و نزدیک خونشون دوباره در کمال خونسردی و پررویی جلوی همه ما چادرش و سرش کرد و کش چادرشم درست کرد و پیاده شد و رفت.!
اما من همین جوری موندم که این کار که کاملا دورویی و تظاهر و اسلام چقدر این کار و نفی مینه و هر چیه به کنار اما این آدم کلاس تعالی میادو ما همه دیروز هم کلاسی های این آدم تو این کلاسیم  و
اولین هدف این کلاس اینه که به ما نشون میده و کمک میکنه ببینیم چه نقاب های پنهانی خودمون با خومون و خودمون با دیگران داریم و این نقاب ها رو برداریم و صاف و ساده باشیم . آدم این همه وقت و هزینه میذاره که آخرش همون کاری و کنه که می خواد؟! این دیگه فکر میکنم ما رو که گول میزد فقط سر خودش و کلاه گذاشت .واقعا هر چی فکر میکنم نمی فهمم یعنی چی .نه دلیلش و می فهمم نه می تونم شخصیتی که این کار و ميتونه انجام بده درک کنم.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥

دیروز صبح ساعت 5 با بچه های کلاس تعالی رفتم ابیانه . من تاحالا دو سه بار تا کاشان رفته بودم اما تاحالا ابیانه نشده بود که بریم. به نظرم واقعا روستای قشنگی بود. تو این روستا بیست و پنج ساله که هچ شناسنامه ای صادر نشده :( یعنی همه مهاجرا کردن به شهر و فقط برای تعطیلات و مراسم خاص میان سر میزنن. اما یه چیز جالب این بود که هیچ لباس و پارچه سیاه نمی بینین تو ش و با اینکه مثلا مراسم عاشورا تاسوعاشون خیلی با شکوه و دیدنی و تو این دو روز حتما همه اهالی روستا هم که رفتن شهر برمی گردن واسه عزاداری بازم از رنگ مشکی خبری نیست. ( احتمالا رنگ عشقشون یه رنگی غیر از مشکیه ;) لباس های گل گلی با رنگ های شاد و زنده هم که یکی دیگه از نشونه های مردمش بود. همه روستا هم قرمزه یعنی رنگ خاک
رس فکر میکنم. یه رسم جالبشون اینه که تو ابیانه مرد های مجرد و متاهل هستن که نشونه دارن .نشونشونم نوار لبه شلوارشونه اگه لوزی باشه مجردن اگه راهراه باشه یعنی متاهل .یه چند تا هم عکس گرفتم حالا که اگه وقت بشه حتما می ذارم .
لواشک و برگه سیب و هلو هم مهمترین چیزی بود که اونجا پیدا میشد.دین مردم ابیانه بهایی بوده و مثل اینکه هنوزم توشون زیاد پیدا میشه و تور لیدر ما می گفت قبل از انقلاب هویدا کدخدای افتخاری ابیانه بوده. من که کلا خیلی خوشم اومد و خوشحالم که رفتم دیدمش.به نظر خیلی تمیز و سرزنده بود 
تو مسیر رفت و برگشت یه قسمتی از نیروگاه حق مسلممونم دیدیم.  .عجب جای دور افتاده و برهوتی بود این نیروگاه نطنز. بیچاره اونهایی که توش کار میکنن و بیچاره تر این بازرس های سازمان ملل که دم به دقیقه میرن اونجا.
کاملا وسط کویره و دیروز که ما تو این فصل رفتیم داشت نفسمون از گرما و بدی هوا می گرفت 
عجایب دیگه این مسیر هم فرودگاه جدید بود که به نظر انقدرم که همه میگن و غرش و میزنن دور نبود.حرم مطهرم خیلی عوض شده بود. من آخرین باری که دیده بودمش کلاس پنجم بودم و تازه تموم شده بود کاره ساختش اام دیشب یه سه چهار تا کنبد طلا دیدم و یه شهر پور از نور.اینم یه خلاصه از سفرابیانه

شب های کويرم که ديگه هيچی نگم بهتره وای خدايا به نظرم فوق العاده است . يه حس خاصی ميده بهم نمی دونم مرموزه, آرامش بخش ,ترسناکه ... چيه ؟ نمی دونم

هرچيه من خيلی دوست دارم . حالا ديشب که فقط ازش گذشتيم اما دوست دارم يه شب تا صبح توش بمونم و حسش و تجربه کنم .

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥

 امروز صبح پاشودم و تا ديدم مامانم اينها دارن آماده عيد ديدنی رفتن ميشن به الناز اس ام اس دادم که بدو آماده شوسریع بيا دنبالم می خوايم بريم پيک نيک . با همه عجله هايی که کرديم تا وقت استفاده کنیم ،تا مامانم اينها از خونه برن و تا الناز برسه دم خونمون و من حاضر شم ساعت دوازده شد وراه افتادیم يک ساعت و نيم تا باغ دوستم تو کردان راه بود و ما هم خوشحال و شاد نقشه ریختیم که یک و نیم میرسیم و تا سه اونجا می مونیم و پنج هم تهرانیم . با این برنامه راه افتاديم
 کلی هم از دست خودم راضی بودم که تسليم زور نشدم. تو اتوبان کرج يادم افتاد که زنگ بزنم و آدرس دقيق و از دوستم بگيرم و تا گرفتم ديدم موبايلش آنتن نمی ده. اولش فکر کردم شايد به خاطر شلوغيه خط و شبکه است و دو سه بار بگيرم ميشه .اما چند بار که گرفتم و مال چند تا ديگه از دوستامم که گرفتم و همون پيغام و داد فهميدم که باغ در پرت ترين جای دنيا واقع شده :)) اما در کمال اميدواری و مثبت انديشی گفتيم ميريم و پيداشون می کنيم. ما خوش شانسیم و خدا ما رو خیلی دوست داره و الان درست جلوی در خونشون در مییایم
خلاصه رفتيم و هر چی دم ويلا ها دنبال ماشين های دوستام گشتيم پيدا نشد. گفتيم شايد فاميلی شون و بگيم یه این محلی ها پيدا شه. اما همه راه ها از بس عاقلانه و منطقی بود بی نتيجه بود :)) و ما هم فقط از فضا  و منظره های فوق العاده و  دشت و شکوفه و هوا استفاده کرديم و ساعت پنج طبق برنامه  رسيديم خونه

اينم آخر و غاقبت حرف مامان گوش نکردن ;)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥

 از صبح با دوستام حرف زدم و قرار بود فردا بريم پيک نيک تو باغ يکی ديگه از دوستها که يه جای خيلی خوشگليه. منم ادای آدم های مستقل و در آوردم و با کلی شوق و شوق و هيجان اعلام آمادگی کردم و يه عيد ديدنی افتضاح و خسته کننده هم با مامانم اينها رفتم که نشون بدم دختر خوبی هستم و وقتی در کنار خانواده هستم کاملا وقتم و با هاشون می گذرونم.

با شادی قرار صبح هم گذاشتم و اومدم لباس بر دارم و جمع کنم مامانم رسيد گفت چيکار ميکنی؟ گفتم لباس واسه فرداست. گفت کجا؟ گفتم پيک نيک . با دوستام . باغ کرج.

بعد از حرفم ميگه باغ؟؟؟؟؟ حالا انگار دارم می گم کجااااااااااااااااااا. می گم خوب آره. ميگه اصلا. می خوای اسکی برو اما باغ اصلا!!! حرفشم نزن!!!! بعدم که من حرصم گرفته و انگار رو ديگ آبجوش نشستم ميگه حد و مرزت و نگه نمی داری! نمی فهمی تو يه دختری!!!!!!!!

يکی بیاد اين حرف ها رو واسه من معنی کنه...... يعنی چی. باغ رفتن واسه دختر بيست و هفت ساله چه اشکالی داره؟؟؟؟من تا چند سالگی بايد برنامه هام و بعد از اجازه مامانم بچينم؟ :(( به جای رفتن تا کرج به من اجازه اسکی رفتن ميدين:(( وااای خدا

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥

وای فقط يه چيزی که اول سال من و ناراحت کرد تغيير نکردن ساعت بود !

من هميشه انقدر از اين موضوع خوشحال می شدم چون فکر ميکنم وقتی روز بلندتر ميشه آدم بيشتر به کار هاش ميرسه و وقت بيشتری داره . اما رئیس جمهور جديد و نابغه و يونيک و منحصر به فرد ما تشخيص دادن که اين کار ی که يه دنيا انجام ميده و ما هم خيلی سال که می کرديم کار بدرد نخوريه. هيچ صرفه جويی انرژی نداره  فقط باعث گيجی و سر در گمی مردمه .... اينم مثه دور برگردون های تو اتوبان هاست !

حالا به خاطر گيج نشدن مردم به دليل يه ساعت عقب يا جلو نکشيدن ساعت تو بهار و پاييز بايد اين کار و کنيم:

مدرسه ها نيم ساعت زودتر باز ميشن . بانک ها بيست دقيقه دير تر شروع به کار ميکنن . پرواز های فرودگاه با يه ربع تاخير می پرن و کارمند های اداره اگه ساعت هشت می رفتن سر کار حالا هفت و ربع بايد برن و .....يه چند تا تغيير ساعت ديگه ام شنيدم تو اخبار که الان ديگه  يادم نيست

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥

امروز تازه چاغاله بادومم نوبر کردم . انقدرم عاشقشم وقتی می رسم بهش خودم و نمی تونم کنترل کنم که . حالا سرديم کرده و هی دارم چايی نبات می خورم‌ که دل دردم خوب شه

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥

سلام سلام.وای وای از پارسال تا حالا اينجا چيزی ننوشتم .

عيد همه مبارم اميدوارم سال خيلی خيلی خوبی در انتظار هممون باشه :)‌ من که دارم از تعطيلات و عيد و بهار کيف می کنم .امروز که هوا هم خيلی عالی بود و ترافيکم که نيست آدم بيشتر کيف ميکنه . امروز بعد از ظهر از خونه مامان بزرگم تا خونه خودمون و يه ربعه رفتيم راهی که تو روزهای عادی يک ساعت يه ساعت و نيم ترافيک رو شاخشه. تازه چه هوايی بود :X باد و رگبار و به به

نظرات ()