درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦

خاویار کلمنته هم بلاخره بعد از این همه ناز کردن جوابی و که از روز اول معلوم بود می خواست بده را اعلام کرد. من مربی تیم ملی فوتبال ایران نمیشم! لابد به خاویار های ایران حسودیش شده

از روزی که وارد ایران شد رفتارش و حرفهاش مشخص بود که چی تو سرشه اما نمی دونم چرا رسانه های ما هی سر خودشون و گول می مالیدن و به خودشون امیدواری می دادن که می مونه و این آقا میشه مربی و بعد دیگه به همین جا که ختم نمیشد تازه از اینجا ماجرا شروع میشد که کلمنته مربیگری تیم ایران و پذیرفت و تمرین ها می خواد شروع بشه تمرین های این مربی با تیم تیم ما رو به بهترین تیم آسیا تبدیل میکنه و کره و ژاپن و عربستان باید منتظر شکست سخت تیمشون از تیم ملی فوتبال ایران باشن.بعد از اون شکست ما به عنوان تیم اول آسیا وارد رقابت های جام جهانی میشیم و ......

حالا آقای کفاشیان گفته که به زودی ! یه سر مربی برای تیم معرفی می شود. حالا این همه عجله واسه چیه نمی دونم :)) بابا سر صبر به کارات برس. عجله کار شیطونه 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦

پریشب شام خونه دوستم شیرین دعوت بودیم دلیلش هم رفتن یکی از دوستام ، نازگل بود . پنج شنبه داره میره استرالیا . یهمویی دلم یه جوری شد . یادمه این گروه دوستای دانشگاهم وقتی که شکل گرفت یعنی همون ترم های دوم ، سوم دانشگاه ما حدود 15 نفر بودیم. هر چند روز یه بار یه جایی می رفتیم و ماهی یه بار یه تور و مسافرت .اما بعد کم کم ازمون کم شد. جند نفر که ازدواج کردن و دیگه نخواستن بیان. سولماز که برای ادامه تحصیل رفت مالزی ، سپیده با دوست پسرش رفت استرالیا و بعد هم کانادا ، الناز رفت آمریکا و حالا هم نازگل. فکر میکنم باز یه موج جدید مهاجرت و فرار جوونها از مملکتمون در جریانه . وقتی دیپلم هم گرفتم یه خیل عظیمی از دوستام از ایران رفتن ...

امیدوارم هر جا هستن خوب و خوش باشن.واسه خودمون هم دعا میکنم بتونیم همین جا تو مملکتمون دوام بیاریم و اوضاع هی بهتر و بهتر بشه برامون :)  

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦

رضا رفت شمال :(

دیروز صبح ساعت 5  رضا رفت شاهرود و  شب برگشت امروز هم یه کار فوری براش پیش اومد و قرار شد بره شمال و بعد از صحبت قرار شد دوتایی بریم و من با اینکه مرخصی هام تموم شده یه جوری فردا رو بپیچونم و نیام شرکت و بریم عشق و صفا اما بعد سر دو ساعت معامله بهم خورد و رضا تنهایی رفت :( شب هم نمی یاد :(( حالا من چیکار کنم

نظرات ()



مجهزترین زورخانه کشور در قزوین احداث می‌شود :))
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1087810&Lang=P

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦

با چند روز تاخیر ولنتاین مبارک. البته تاخیر نبود می خواستم یه میانگیر بگیرم بین ولنتاین و جشن امشاسپندان. پنج شنبه صبح با مامانم رفته بودیم تجریش واقعا دیدنی بود خیابون .آدم کلی انرژی مثبت میگرفت.من که به اندازه همه کادو هایی که دیدم دست مردم ذوق کردم. هر کسی و آدم میدید یا داشت گل می خرید یا داشت کادوش و بسته بندی میکرد یا تو فکر خریدن یه چیز کوچولو واسه آدم های اطرافش بود. آدم هایی که کنار خیابون منتظ تاکسی بودن دیگه خسته نبودن.یا ذوق هدیه دادنشون و داشتن و یا گرفتنشو . آدم هایی که همیشه با هم هستن و 364 روز سال و با هم زندگی میکنن حالا بعضی وقت ها با خوبی بعضی وقت ها با دلخوری و اوقات تلخی  حالا داشتن به این بهم کادو میدادن  یه فرصت برای نو شدن و شروع دوباره .برای تجدید این ارتباط دوستی. حالا رسمش غربیه که باشه. ما مسلمونیم که باشیم. تازه چند ساله مد شده خوب شده باشه. خودمون امشاسپندان داریم خوب داشته باشیم اونم جشن میگیریم. اصلا من می خوام سال نوی چینی ها را هم علاوه بر نوروز جشن بگیرم:))

 فکر میکنم این نهایت خوشبختیه که آدم بتونه کوچکترین مناسبت های شادی و به جا بیاره و با کوچکترین بهانه شاد شه. آدم بعضی ها رو میبینه روز تولدشونم آدم باید با سلام و صلوات باهاشون صحبت کنه. خلاصه اینکه ولنتاین مبارک . امشاسپندان مبارک.کلی این مدت اس ام اس های خوشگل از دوست هام گرفتم . یکی از قشنگترین هاش و همکارم فرستاده بود که :
عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند:X

مامان و بابای من هم فردا 36 امین سالروز ازدواجشون :X  سال 1422 من و رضا میشینیم جای امروز پدرو و مادرم . امیدوارم تا اون موقع تونسته باشیم هنوز تو ایران باشیم. حتما نوه هم داریم :)) امیدوارم ما هم بتونیم مثل نسل گذشتمون زندگی کنیم. ممکنه خیلی از مظاهر عشقی که تو نسل امروز هست و نسل مادر و پدر هامون نداشتن اما عشق و پیوندشون عمیق بود. با شادی هم شادن و با غصه هم دلگیر.  من امروز خیلی عشق خونم بالا رفته مثل اینکه :))

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
آخيش يه كار خوب كردم. دوباره دانشجو شدم. اصلا نمي دونم اين محيط دانشگاه چه خاصيتي داره كه آدم پا توش ميذاره احساس شور و زندگي بهش دست ميده. تمام احساس فسيلي و روزمرگي تموم ميشه و آدم فكر ميكنه اول يه راهه و بايد شروع به رفتن كنه. دانشگاه شهيد بهشتي هم كه با اون عظمت و درخت هاي سر به فلك كشيده اش حس تو بطن جامعه بودن و بيشتر به آدم القا ميكنه . احتمالا كلاس ها از بعد از تعطيلات عيد شروع ميشه. دكوراسيون داخلي يكي از رشته هايي كه هميشه دوست داشتم. دوباره مي خوام د رس بخونم .دوباره دلشوره درس پس دادن و بعد لذت شيرين ياد گرفتن . هورررا.فقط خدا كنه امتحانهاي پايان ترم يه جوري  عقب بيفته ، مثلا برف بياد :))
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
ياد 22 بهمن و دوران مدرسه به خير. 12 سال اين روزها رو جشن گرفتيم. ده روز بهترين فرصت و داشتيم كه سر كلاس ها نريم و درس گوش نديم. خانم ما اين زنگ نميايم سر كلاس تمرين سرود داريم. خانم اجازه ما بايد زود تر بريم تمرين تئاتره. خانم اجازه ميشه ما بريم ، مي خوايم بريم استان مسابقه كتابخوانيه. كاش تو اداره ها هم اين دهه بزرگ و بهتر جشن ميگرفتن و حق مطلب و خوب ادا ميكردن:)) آخه يه جعبه شيريني دادن دست مستخدمين و بين پرسنل چرخوندن كه نشد جشن انقلاب ;)
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
واااي هميشه من ميام يه كار خوب كنم و خودم و نخود آش مي كنم همه چي و گند ميزنم و ميريزه بهم :(
ديروز داشتم با مامانم و نگار حر ف ميزدم ، گفتن كه شب ميخوان برن شب هفت مادر افسون (خدا رحمتش كنه) منم گفتم پس سارا رو بيارين پيش ما كه اين بچه نياد باز تو عزاداري. من اين پيشنهاد و دادم و قرار شد تصميم بگيرن و خبرش و بهمون بدن. از اون طرف يه هفته بود كه حلقه دم دستيم گم شده بود . ساعت 5 كه رضا اومد دنبالم قرار شد زودي بريم يه حلقه بخريم . رضا هم ناهار نخورده بود و حسابي گرسنه اش بود. (واسه اقاي برادرش كلاس گذاشته بود و ناهار فارغ التحصيليش و نخورده بود) خلاصه ما رفتيم خريدمون و كرديم و ساعت نزديك هفت بود كه سارا زنگ زد و گفت من ميام خونتون. كلي خوشحال شديم و داشتيم برنامه ميچيديم كه چيكارا كنيم و سوار ماشين شديم و به طرف خونه حركت كرديم. خيابون يه كم شلوغ بود گفتيم بريم جلوتر حتما بهتر ميشه . هي رفتيم جلوتر هي بيشتر ميشد شلوغي ساعت 7 و نيم بود و ما هنوز تو خيابون بوديم از اون طرف هم مامانم و نگار كه مي خواستن برن شب هفت زنگ ميزدن كجايين؟ما ميگفتيم يه ربع ديگه ميرسيم . يه ربع ديگه فقط صد متر حركت كرده بوديم:(
خلاصه با كلي استرس و ناراحتي و اوقات تلخي يه ربع به هشت رسيديم خونمون. مامانم اينها كه از رفتن منصرف شده بودن و رضا هم كه از گرسنگي و استرسي كه  من تو همه مسير داشتتم عصباني شده بود و سارا هم كه با كلي ذوق و شوق مي خواست بياد پيش خاله برگشته بود خونه مامانم اينها :( خلاصه همه كاسه كوزه ها شكسته شده بود روي سر نخود خانم!
با نهايت سعي و تلاش سعي كردم اوضاع و به وضعيت سفيد برگردونم اما همش تو دلم مي گفتم آخه بابا اصلا تو رو سننم :))

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦
واقعا تو كشورمون چه جاهايي داريم و خبر نداريم. روستاي كندوان در آذربايجان با يه هتل سنگي تولين بار فكر ميكنم پارسال ايميلش رسيد دستم و وقتي ديدم فكر كردم يا ماكت يا اصلا عكس ها مال ايران نيست . اما امسال كه اگه خدا بخواد عيد مي خوايم دو سه روز بريم تبريز يه سري تو اينترنت زدم و ديدم به به،اين روستا نزديك اسكو و در فاصله 62 كيلومتري تبريز ه و هتل لاله كندوان هم يه هتل پنج ستاره است تو اين روستا كه دومين  هتل سنگي در جهان بعد از هتل سنگي تركيه است. خلاصه فكر كنم ارزش يه شب موندن و داره :) اينم عكس هاش. از الان هم ميشه رزرو كرد و فعلا اتاق داره.حالا ايشالا اگه رفتيم بيشتر راجه بهش مينويسم.
http://www.irpedia.com/attractions/index.php?S=248&Attraction=1970
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦
پريروز يعني شنبه صبح از خواب كه بيدار شدم احساس كردم يه كم ضعف دارم. با رضا صبحونه خورديم و چون مدير جان سريلانكا بودن يه كم هم دير تر اومديم سر كار و شروع كردم به كار تا ظهر ناهار خوردم و بعد از ناهار احساس كردم حالم خيلي بده. بدون سر و صدا و بدون اينكه به كسي بگم تصميم گرفتم برم تو نمازخونه يه دراز بكشم شايد بهتر بشم. حالا نماز خونه شركت ما هم طبقه منفي 2 . خلاصه رفتم سوار آسانسور شدم و تو اسانسور بين طبقات احساس كردم منم داره فشارم بالا و پايين ميشه. خلاصه رسيدم به نماز خونه و يه كم كه دراز كشيدم ديدم بهتر كه نميشم هيچي دارم بدتر هم ميشم. خلاصه ديگه يكي از همكارهايي آقا كه داشت تو نمازخونه مردونه نماز مي خوند متوجه شد و بقيه رو صدا كرد و چون امكانات بهداشتي و پزشكي شركت هم خيلي بالاست چون نمي دونستن چيكار كنن زنگ زدن به اورژانس تهران :)) يكي هم تو اين هاگير واگير به رضا تلفن كرد . خلاصه يه كم همه تذكرات و توصيه هاي پزشكي شون و كردن و من بهتر شدم و اومديم كه از منفي 2 بريم بالا كه اورژانس رسيد! حالا تاخيرش بماند اما مسئولش شاهكار بود. اولا كه من و برگردوند و بعد رو به همكارام ميگه چرا دست زدين بهش؟
ميگن وا خوب حالش بد بود. ميگه وقتي به ما زنگ زدين ديگه نبايد بهش دست ميزدين(حالا اگه داشتم ميمردم و اونها دستم ميزدن و حالم خوب ميشد و هم نبايد كاري به كارم داشته باشن تا ايشون برسه!) بعد هم من و برگردونده اونجا و بقيه رو بيرون كرده . يه فرم از تو كيفش در آورده اسم و سن و سال و از من مي پرسه بعد ميگه سرت به كجا خورده؟:))
ميگم اقا تو باغ نيستين شما؟:)) ميدوني من اصلا چمه؟!!!!!!!!
فكر كنم چون تو فرمش نبود آخر سر هم نفهميد من چمه! بعش ميگم يه سرم به من بزنين من خوب ميشم.ميگه من نمي تونم.اگر همراه آمبولانس مياي بريم بيمارستان سرم هم مي زنم اگر نع بمير:)) (البته اين و تو دلش گفت و من شنيدم.)خلاصه داستاني بود اين شنبه
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
اولين ماهگرد ازدواجمون هم ، رسيد و گذشت 
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
ديشب به همت رضا واسه اينكه دلگيري غروب جمعه رو حس نكنيم ، بعد از مدتها در معيت خاله خانم و آقا دايي، آقا رضا و مامان خانم و آقا باباي من همگي رفتيم موزه سينما فيلم توفيق اجباري.محمد ضا گلزار در نقش خودش بازي ميكرد و باران كوثري و بهاره رهنما و عطاران هم از ديگر بازيگراش بودن.
من كه از ديدنش لذت بردم كاري به بي محتوا بودن موضوع يا تكراري بودنش و ... ندارم. ب يك ساعت و نيم ديدنش ، كلي خنديدم و دلم شاد شد.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
به قول سياوش قميشي :

خوابيدي بدونه لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب ، بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نميبيني
توي خواب گلهاي حسرت نميچيني
ديگه خورشيد چهرت و نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي
قانون جنگل و زيره پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو ، تو جنگل نمي تونستي بموني
دلت و بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك
نداره...........



نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
بزرگ بود و از اهالي امروز بود و با تمام افق هاي دور نسبت داشت...
نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت كه دقيقا 24 ساعت قبل از فوت پدربزرگم ، تو بيمارستان به ملاقاتش رفتم.دقيقا غروب چهارشنبه. رضا پشت در بخش اي سي يو وايساد و من كفشم و عوض كردم و گان پوشيدم و وارد بخش شدم. بعد از يه نگاه سرسري به همه بيمارهاي بستري از پرستار بخش سراغ پدربزرگم را گرفتم و او مردي را كه هيچ شباهتي به پدربزرگ نداشت به من نشون داد. داشتن با يه دستگاهي فيزيوتراپي اش ميكردن. به خاطر آب آوردن ريه هاش بالا تنه اش ورم كرده بود. دست هاش دست هايي نبود كه من ديده بودم. شايد 2 دقيقه بيشتر تحمل نياوردم كه بالاي سرش با اون وضع ببينمش.فقط دستهاش و بلند كرد و براي آخرين بار دستهام و لمس كرد. نفس هاش كه از هيجان ديدنم با صداي بلند از دستگاه متصل بهش پخش ميشد و تو گوشم پيچيد و هيچ وقت فراموش نمي كنم.
پدر بزرگم مرحوم احمد يوسفي متولد اول مهر 1297 در محله عين الدوله تهران بود. البته ثبت روز و ماه تولد در اون دوران خيلي قابل استناد نيست.
در سال 1309 همزمان با فوت مرحوم پدرش يوسف يوسفي وارد مدرسه نظام شد و تا درجه سرهنگي پيش رفت.
در 22 مهر ماه 1322 با مادربزرگم ازدواج كرد و چند سال بعد فارغ التحصيل رشته مهندسي برق با درجه شاگرد اولي از دانشگاه تهران شد.
سرهنگ مهندس احمد يوسفي، دستگاه سونار را جهت عمق يابي كشتي ها ساخت .
وي براي اولين بار سيم پيچي الكتروموتورهاي سوخته در ايران را انجام داد.
مهندس احمد يوسفي، پايه گذار و موسس آزمايشگاه برق در دانشكده افسري بود و چندين بار رتبه ممتاز استادي را دريافت كرد.
مرحوم پدربزرگم سرهنگ احمد يوسفي ، در سالهايي از عمرش به خاطر حمايت از چند تن از ارتشي هاي آن زمان كه به خرابكاري در ناو ببر(بزرگترين ناو جنگي ايران ) متهم شده بودند ، به بوشهر تبعيد شد و پس روشن شدن موضوع به تهران بازگشت.
او به زبانهاي فرانسه و انگليسي و عربي تسلط كامل داشت و ويلون مي نواخت و يادگار دوران به قول خودش قشري بودن و مذهبي دو آتيشه بودن آيات حفظ شده قرآن بود. كتابي كه هميشه از آن برايم حكايت مي گفت گلستان و بوستان سعدي بود و اشعار پروين اعتصامي را زمزمه ميكرد.
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و ياسين است....
خوش لباسي و عطر خوش و بذله گوييش زبانزد خاص و عام بود. نظم و ترتيبش در هنگامي كه از بين ما هم رفته بود محسوس بود. جاي خلعتي و لباس احرام معطرش در كيسه مشخصش ، به راحتي قابل دسترس بود....هميشه حساب دقيق گذر زمان را داشت و اگر امروز بود به من مب گفت كه دقيقا 8 روز و 19 ساعت است كه از ميان ما رفته :((
هر روز صبح در خانه نرمش ميكرد و در دوران پيري پياده روي هاي روزانه تنها سرگرميش بود.
عطر مورد علاقه اش Aramis بود و هميشه ظرفي از نخود و كشمش روي ميزش بود...
مرد و زن و پير و جووني كه تو مراسم يادبود مرحوم پدر بزرگم شركت داشتن و با يادش اشك ميريختن و خوبي هاش و با هم دوره ميكردن نمايانگر 90 سال زندگي با عزت و پرافتخار پدربزرگم بود.
نوشتن از مرد بزرگي مثل پدربزرگم كار كسي مثل من نيست .
نظرات ()