درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦

در یک اقدام ژانگولری یه هفته مونده به عید تو اوج کارهای شرکت و آخر سال و خونه تکونی و عید بازی همه چیز و گذاشتیم و به هوای نمایشگاه Watex یه چند روزی رفتیم دبی . به قول خواننده لوس آنجلسی UCLA  رفته ، اسی خان : رفتیم دبی .... چه جایی بود

واقعا روزی 24 بار با دلیل و مدرک به آدم ثابت میشد که عرب ها خیلی پولدار هستن ... عرب ها ممکنه یه زمانی ملخ خور بودن اما الان با همون پولشون فرهنگ و کلاس و شخصیت هم واسه خودشون خریدن. دارن با همه امکانات از نعمت هایی که خدا بهشون داده و نداده استفاده می کنن تا مردم و بیارن و بکشون به طرف خودشون. در طول یک روز میشه سوار بهترین ماشین های دنیا شد و بره خرید تو مال و از بین بهترین برندها ی دنیا تا در پیتی ترینشون هر کدوم و می خواد انتخاب کنه و بخره بعد میشه  همون جا رفت  اسکی و بقیه ورزشهای برفی و تجربه کرد بعد از اونجا بره تو دل صحرا و روی حصیر بشینه سقف بالای سرش بشه آسمون خدا  و شتر سواری کنه بعد با پاجرو 2008 بیاد بره پشت بام لوکس ترین هتل دنیا شنا کنه یا تنیس بازی کنه و .....

و اقعا آدم لذت میبره از اینهمه مدیریت و فکری که پشت این ظواهر میبینه و دلش میسوزه و کباب کباب میشه وقتی یاد صحرای خودمون می افته یا همون تیکه خلیج فارسیمون که تو کشور خودمون قرارداره . یا پیست های بزرگ دیزین و توچال و شمشکمون که هنوز تله کابین و تله سیژهاش ماله سی سال پیشه :((دیگه به تخت جمشیدمون و فلک الافلاک و طبیعت شمال و ..... ندارم. عرب ها باید بیان مسیرمسافرت ابن بطوطه رو شبیه سازی کنن و یه ایران هم اون وسط بزارن که نع سمبل داره نع حرفی واسه گفتن. ابن سینا مال عرب ها مولوی مال ترک ها .......

خدایا شکر :)

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦

میدونی فلسفه اختراع سرسره چیه؟ میخوان از بچگی به آدم یاد بدن که بالا رفتن چقدر سخته و پایین آومدن چقدر آسونه

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٦
پنج شنبه از تعطیلی روز شنبه استفاده کردیم و برای اولین بار بعد از ازدواجمون رفتیم شمال و یه دو سه روزی از هوای خوب و اکسیژن هوا استفاده کردیم و بدون کوچکترین توجهی به ساعت و عقربه هاش روز و شب گذشت و دوباره برگشتیم تهران :)
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦

چند سال پیش با بردیا یه دعوای خواهر و برادری کردیم و بعدش بردیا بهم یه کتاب برای آشتی کنون کادو داد.خیلی کتاب کوچولو و جمع و جوری بود منم همین جوری خوندمش و تموم شد و گذاشتمش کنار. خیلی هم جدی نگرفتمش و راست خیلی هم از کتابه خوشم نیومد. یه مدت که گذشت یه اتفاقاتی برام پیش اومد و دوباره کتاب و یه نگاه سرسری کردم و ایندفعه وقتی با زندگی شبیه سازیش کردم کلی خوشم اومد و حالا هنوز بعد از اینهمه مدت با پیش اومدن کوچکترین تغییرات یاد این کتاب می کنم و حرفهاش و با خودم مرور میکنم. و حالا اسم این کتاب چی بود. چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟ who moved my chees؟ نویسنده اش اسپنسر جانسون هست.

از اینجا هم  ترجمه فارسیش قابل دانلود کردنه. به نظر من واقعا خوندنش ارزش داره.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦

Salam Dostane Aziz

In shayad mohemtarin payamist ke mikhanid. Javane 26
sale'ee bename pendare yousofi be vaseteye noboogh va
daneshash moshkeli ra dar site google ijad karde ke
moaseseye national geography ra ba moshkelate faravani
movajeh karde ast. Baraye pey bordan be shahkare in
farde irani va hamchenin komak be tadavome hadafi ke o
ova hameye Iranian darand, ebarate "Arabian gulf" ra
dar site google jostejoo konid va 3 link avale peyda
shode ra baz konid. Shoma ba payami rooberoo khahid
shod ke shoma ra vadar mikonad ebarat "Persian gulf"
ra jostejoo konid va baraye hamishe vazheye sakhtegie
Arabian gulf ra be ghabrestane tarikh besparid. Anjame
in kar az sooye shoma in 3 link ra hamishe dar sadr
site haye jostejoo shode dar google gharar khahad dad.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦

خیلی وقت پیش ها این آهنگ و تو شبکه PMC دیدم که چند تا پسر خوندن به اسم گروه هفت اگه اشتباه نکنم.اما از اون موقع هرچی دنبال دانلود mp3 اش میگردم پیداش نمی کنم .من این آهنگ و می خوام :((به نظرم خیلی خیلی خیلی قشنگه.

سردی نگاه و بشکن             فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه           این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه                    حتی واسه ی یه لحظه
                       میمیرم بی تو  
خوندن من یه بهانست           یه سرود عاشقانست
من برات ترانه میگم               تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم                بی تو شب سحر نمی شه
                      میمیرم بی تو
من عشقت رو                     به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو                      به کوه و دریا نمی دم
         با تو می مونم ،واسه همیشه
اگه دنیا بخواد                      منو تو تنها بمونیم
واست میمیرم                     جواب دنیا رو میدم
        با تو می مونم ،واسه همیشه
خاطرات تو رو                      چه خوب،چه بد حک میکنم
توی تنهایام                        فقط به نو قکر می کنم
        با تو می مونم،واسه همیشه

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦
من یه میز خیریه رو دستم باد کرده. میگم برنامه ریزی به من نیومده و من همون دقیقه نود کارهام و می کنم همیشه بهتره کسی باور نمی کنه. این خیریه را تا خبر دار شدم رفتم پولش و دادم و یه میز خوب ثبت نام کردم حالا برنامه عوض شده و من و رضا داریم میریم مسافرت و میزم خالی می مونه. اگر کسی داوطلبه لطفا سریع خبر دهید: یه میز به قیمت 80 هزار تومن در خیریه به نفع دختران بی سرپرست 23و24و25 اسفند ماه بعد از سه راه زعفرانیه - خیابان آصف برگزار میگردد.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦

همرا شو عزیز

این درد مشترک ، جدا درمان نمی شود. این هم شعار تبلیغاتی ائتلاف اصلاح طلبان و یاران خاتمی برای انتخابات 24 اسفند ماه مجلسه. من که باز در خدمت بزرگان نخواهم بود متاسفانه. نمی دونم چرا دست سرنوشت تازگی ها من و از پای صندوق های رای به فرسنگ ها دورتر می فرستد:)

دو سال پیش هم سر انتخابات رییس جمهور منتخب من فقط در شنیدن اخبار و دریافت اس ام اس های انتخابات  شرکت داشتم این دفعه هم فکر میکنم همین طور باشه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦

وااااای خدایا شوخی شهرستانی یعنی این ! دیروز تو روزنامه تیتر زده بود شیث رضایی در انتظار حکم! وقتی خود خبر و خوندم این بود. این بازیکن تیم فوتبال پرسپولیسی که خیلی هم شوخ طبعه در راه شیراز که همراه تیمشون برای برگزاری مسابقات میرفتنمیره تو کابین واز پشت بلندگو اعلام میکنه که مسافرین عزیز آروم و خونسر باشین متاسفانه ما داریم سقوط می کنیم! این و میگه و بهد هم میاد میشینه سر جاش! مردم هم شلوغ می کنن و میریزن سر مهماندار ها و اون بیچاره ها هم هی میگن خبری نیست و چیزی نشده مردم بد تر عصبانی میشن که شما باید به ما بگین داره چه بلایی سرمون میاد دلیل سقوط چیه و خلاصه میرسن به فرودگاه شیراز و متوجه میشن این کار از کجا آب خورده و پلیس امنیتی دستگیرش میکنه و حالا منتظر ببینه محکومیتش چیه. :))

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦

بعد از مدت ها که اخبار مختلفی راجع به اکران فیلم علی سنتوری شنیده بودیم و اینکه وزارت ارشاد گفته بود باید یه تیکه هایی ازش خذف بشه و مهرجویی قبول نکرده بود و در نتیجه اکران نشده بود و حیف از این فیلم و وانفسا ... و بلاخره هفته پیش امین فیلم سی دی علی سنتوری و خریده بود و به ما هم داد که ببینیم. اون شب کلی هممون راجع به این وضعیت افتضاح سینما و فروش قاچاق سی دی ها حرف زدیم (البته خودمون هم خریده بودیم ) و کلی برای داریوش مهرجویی دلسوزی کردیم که فیلمش اکران نشده سی دی اش پخش شده و مردم دارن میبینن.  علی سنتوری یا همون سنتوری که یه مدت هم بحث بر سر اسم این فیلم بود و قرار شد علی حذف بشه و شد سنتوری. دیشب هر دومون خسته و کوفته رسیدیم خونه و تصمیم گرفتیم سر شام بشینیم و ببینیمش. یعنی هر دقیقه که بیشتر از فیلم میگذشت بیشتر باورم میشد که همه این سر و صدا ها به نفع مهرجویی بوده چون این فیلم اگه هیاهو نمیشد سرش هیچ کس نمی رفت نگاهش کنه. به قول رضا یه فیلم به برای برگشت به فیلمفارسی های سی ساله پیش. از بازی فوق العاده بهرام رادان نمیشه چشم پوشی کرد اما کاشکی این بازی و آدم واسه یه فیلم درست و حسابی و با فیلم نامه حسابی انجام بده. من نمی دونم این فیلم هندی بود فیلمفارسی بود چی بود فقط می دونم اصلا ارزش دیدن نداره. اعتیاد ، سرنگ و تزریق و فحش و کفتر بازی و کارتن خوابی و خیانت و الا خون والاخونی سوژه های اصلی این فیلم هستن که با صدای محسن چاووشی گوشخراش تر میشه.

دو سه هفته پیش یه شب مثل دیشب که تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم امریکن پای و دیدیم.این فیلم خیلی ساده و روون بود و نع می خواست مطالب فلسفی به  آدم نشون بده و نع نکات آموزشی داشت و نع هیچ موضوعی اما بعد از دو ساعتکه فیلم تموم میشد انقدر خندیده بودیم که کلی انرژی گرفتیم و شاد شدیم.اما دیشب بعد از این فیلم آدم احساس میکرد معتاده و تزریقش دیر شده و حالا خماره . اه اه اه اه .  خیلی دوست دارم بدونم اگه این فیلم و کسی غیر از مهرجویی هم ساخته بود این همه روزنامه ها بهش می پرداختن!؟!؟

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦

بلاخره بعد از این همه حرف و صحبت و مذاکره علی دایی سر مربی تیم ملی فوتبال ایران شد :)

من که خیلی خیلی خوشحال شدم و امیدوارم مثل همون موقع که خودش بازیکن بود و اون همه افتخار کسب کرد و ما رو به جام جهانی برد تو مربیگری اش هم همین  طور باشه :)

البته  قرار بود قطبی مربی بشه که من از مربی گری قطبی هم خیلی خوشم میومد اما خب نشد که بشه. دلایلشم فقط برمیگرده به تکنیک ها و تاکتیک های بازی فوتبال نع هیچ چیز دیگه!

«احمدی‌نژاد خواستار آن شده‌است که محمد علی‌آبادی به هر شکل ممکن مانع از حضور سرمربی پرسپولیس در راس کادر تیم ملی فوتبال ایران شود».
گفته می‌شود سازمان تربیت بدنی به علت نسبتی که قطبی با فرح دیبا دارد، مخالف انتصاب وی به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال است.

http://www.aftabnews.ir/vdch6zn23knzq.html

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦
جزیره ی دلم را برای آمدنت چراغانی کردم اما باز بهانه آوردی و گفتی:من از آب می ترسم
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦
عجب رقابتی شده رقابت اوباما و هیلاری کلینتن . فکر نمی کنم کسی حدس میزد اوباما اینقدر رای بیاره و تا این حد بیاد بالا. جورج کلونی هم در حاشیه مراسم اسکار گفته بود نامزدی من هم برای بردن اسکار مثل هیلاری می مونه و یه جوونه ناشناس میاد و اسکار و می بره
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦
انقدر رو در و دیوار و پنجره و همه جا نوشته  که چای سبز برای سلامتی مفیده و پز از انواع و اقسام خاصیته دارم از شنبه روزی یه لیوان چای سبز می خورم البته خوب یه دلیل دیگه اش هم استفاده از سوغاتی های وارده است سفر آخر سی سی هم که سریلانکا بوده برای ما چای سبز آورده و رضا که اصلا حتی امتحانش نمی کنه اما من دارم میصرفش می کنم.اما واقعا بد مزه است آدم فکر کنه داره آب ماهی می خوره . حالا ببینیم با اینهمه سختی و بد مزگی چی نصیبم میشه :) خدا داند:) به یه بار امتحانش می ارزه تا از هر چی نوشیدنیه پشیمون شین. حالا نمی دونم شاید اسانس های مختلف داره و من بی خبرم.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦
سه روزه آخر اسفند بازارچه خیریه نوروزی به نفع دختران بی سرپرسته و ما غرفه داریم .22 و 23 و 24 اسفند ماه زعفرانیه ، سه راه آصف ، پارک ریحانی .  در آن روزها نیازمند یاری سبز شما هستیم :)
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦

دیروز قرار بود بریم پیش آقای عکاس و فیلمبردارمون .عصری رضا اومد دنبالم و راه افتادیم به سمت پاسداران حالا خدا رو شکر چون هوا یه کم دیرتر تاریک میشه ساعت 5 هم خیلی شلوغ نیست. ساعت بیست دقیقه به شش رسیدیم به عکاسی صاحبقرانیه و 5 طبقه بدون آسانسور :)) رفتیم بالا و گفتن خانمی که مسئول آلبوم شماست فقط تا 5 سرکاره و الان رفته. خلاصه دست از پا درازتر برگشتیم .اما نرفتیم خونه . از اونجایی که من پنج شنبه شب یه جفت کفش خوشگل از خانم مادر گرامی آقای همسر گرامی کادو گرفته بودم و برام کوچیک بود و باید عوضش میکردیم و اگه دیر میرفتیم میزد زیرش و یه جفت کفش می موند رو دستمون. خلاصه از پاسداران ساعت 6 حرکت کردیم به سمت ونک و 7 و نیم رسیدیم. (فکر نکنین برای تناسب اندام و  سلامتی پیاده رفتیم نع خیر با ماشین مبارک رفتیم و تمام این مدت تو ترافیک بودیم) خلاصه رسیدیم و دیدیم خیابون ونک و پاساژها چه خبره حسابی بوی عید پیچیده . همه جا حراج و همه تو خیابون و مشغول خرید لباس عید و عیدی و البته موازی این  حرکت ملی مردم خواهران بسیجی هم پا به پا با نیروهای بیشتر وایساده بودن و مردم وسوار ماشین های گشت ارشاد میکردن و مواظب بودن امنیت اخلاقی و اجتماعی کاملا برقرار باشه تو جامعه. اینها رو که همه رو گفتم به کنار تا ماجرای مهم و هیجان انگیز و تازه از اینحا به بعد بگم.

کفشمون گفت سه شنبه میاره و ما اومدیم شام خریدیم و چون رضا دیگه حسابی خسته شد ه بود من رانندگی کردم و اومدیم خونمون و وارد پارکینگ که شدیم دیدیم دو نفر آدم وسر رمپ پارکینگ دارن راه میرن. این تو برج ما خیلی بعید بود اما ما فکر کردیم تعمیراتچی هستن. خلاصه اومدم بالا و خواستم ماشین و ببرم سرجای خودمون دیدیم یه موتور از این موتور هایی که احتیاج به مجوز داره حالا من نمی دونم چند سی سی هستن جلوی راهمه. پیاده شدیم با رضا که صداشون کنیم دو تایی اومدن و موتور و جا به جا کردن و ما که خواشتیم بیم سوار شیم گفتن میشه نگهبانتون و صدا کنین ؟ما گفتیم چرا؟ گفت ما پلیس امنیت اجتماعی هستیم .(فقط اسمشون  با گشت ارشاد یکیه کارشون با هم فرق داره ) منم که قلبم ریخته بود گفتم چرااا آقا مگه چی شده؟ گفت هیچی تو برج شما چیزی نشده . این برج نیمه  کاره روبهروی شما اونجا توش قاچاق اسلحه میکنن. ما هم اومدیم بگیریمشون . با موتور اومدیم موتورمون سوخت(یعنی لو رفت ) حالا اومدیم اینجا تا نیرو برسه. تو همین حین هم اون یکی زنگ زد به یه خانمی و آدرس خونه ما رو داد و گفت بیا که به ما شک نکنن!!! خلاصه من و رضا اومدیم بالا و دیگه مدیر ساختمون اومد و ما نفهمیدیم چی شد . وارد آپارتمان که شدیم من رفتم پشت پنجره و دیدم دم همون برج نیمه کاره ای که میگه یه پراید نقره ای وایساده و راننده کاملا الکی داره با لنگ شیشه هاش و پاک میکنه. یه کم که گذشت بغل دستیش پیاده شد و این چوب هایی که مثل نرده دور و اطراف خونه های نیمه کاره کار میذارن و از تو زمین در آورد و در عقب ماشین و صندوق و باز کردن و یه عالمه خرت و پرت سوار ماشین کردن. اینهایی و که الان دارم مینویسم در حالتی دیدم که کم مونده بود از ترس پس بیوفتم . همیشه این صحنه ها رو تو فیلم دیده بودم و تا به جاهای هیجان انگیزرسیده بود کانال عوض کرده بودم حالا داشت رو به روم این اتفاقات می افتاد. خلاصه دیدیم این جوری و چون به اون دو تا آدمی که پایین دیده بودیم و گفته بودن پلیس هستیم اعتماد نکردیم زنگ زدیم به پلیس 110 . انصافا 3 دقیقه بعد یه پیکان کلانتری اومد اما چون پراید نقره ای اسبابهایی که می خواست وبار زده بود و رفته بود و هیچ چیز مشکوکی ندید بدون کوچکترین مکث و ترمزی رفت . منم که حسابی حرصم گرفته بود و نمی فهمیدم چی شده و پس چطور اون دوتا تو پارکینگ بودن و اینها همه چیز و بار کرده بودن و رفته بودن رفتیم با رضا به شاممون که ماسیده بود برسیم . وسط شام گفتم رضا بزار من یه سر برم ببینم چی شده رفتم پشت پنجره و دیدم یه پرشیای نقره ای این پراید و گرفته و برگشتن دم خونه ما. بعد از یه کم حرف و حرکت های نامشخصی که من نفهمیدم به خاطر چی بود پراید و بردن تو پارکینگ ما و ما دیگه نفهمیدیم چی شد و بلاخره کی دزد بود و کی پلیس؟کی آدم خوبه بود و کی آدم بده . حالا امروز عصری باید بریم و از نگهبان بپرسیم اما چیزی که مهمه اینه که واقعا داریم به کجا میرسیم؟ امنیتی دیگه وجود نداره تو این شهر. ما که اومدیم بالا از پایین بهمون زنگ زده نگهبان 24 ساعته برجی که ماهی خداد تومان شارژ میگیره و ادعا میکنه داره با ده تا دوربین همه جای خونه رو کنترل میکنه ، شما در و برای این موتوری ها باز کردین؟؟؟؟ نمی دونین چه جوری اومدن تو؟ گفتم والا ما اومدیم اینها وسط پارکینگ بودن بعد هم ما باید از شما بپرسیم . من اخرشم نفهمیدم اینهایی که تو پارکینگ بودن یه کارتم (که می تونه به راحتی تقلبی بوده باشه ) نشون میدادن پلیس بودن یا همکار همونها؟ چون پلیس مخفی که داره عملیات انجام میده وای نمیسته با من درد و دل کنه که آره اینها قاچاق می کنن و اینجا بالای شهر مواظب باشین و موتورمون لو رفته داریم همکار خانم میگیم بیاد! 

خلاصه یه کبرا 11 نصفه دیشب دیدیم حالا یا نصفه تموم شد یا فعلا آگهی بازرگانیشه

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦

دهقان فداکار پیر شده، چوپان دروغگو عزیز شده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب خانم حوصله مهمون رو نداره، کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو ول کرده و تو یه شرکت آبدارچی شده، آرش کمانگیر معتاد شده، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و با موتور میرن کیف قاپی، راستی چی به سر ما اومده؟؟!!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦

روزنامه همشهری پنج شنبه ، با عکس خندانی که از مرحوم پدربزرگم توش چاپ شده بود بهمون گفت که چهل روز گذشت. جمعه صبح هم سر مزارش ...... .

اصلا دیگه نمی گم هیچی :(( لباس های مشکی مون از تنمون در اومد اما او نیامد :((.......... 

یک بار دیگه جمعه هر کسی به پاس عشقی که یه عمر از خودشون و رفتارشون گرفته بود و  یه کاری انجام داد. سارا با پول تو جیبی خودش خرما خریده بود و خیرات میکرد... من براشون حلوا پختم..... مامانم و نگارآش پخته بود و آورده بود و نصف بهشت زهرا جلوی مزار مرحوم پدربزرگم صف کشیده بودن که ازین آش بگیرن...

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری ..... 

 

نظرات ()