درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧

مسابقه مسابقه.امروز یه ایمیلی داشتم که پیوستش کلی آهنگ بود که آدم و پرتاب میکردن به اوایل دهه شصت و کودکی ها. یکی از اةنگ هاش ، آهنگ علی کوچولو که آپلودش کردم اینجا  برای همه همسن و سالهام . چه با مزه بود که اون روزها وقتی این آهنگ پخش میشد و می شستیم جلوی تلویزیون اصلا از همه دنیای اطرافمون جدا میشدیم و انگار واقعا می رفتیم پیش علی کوچولو و مامانش. حیف که هر چی فکر میکنم ساعت پخش و روزهای پخشش یادم نیست :( اما مسابقه واسه آهنگیه که اینجا گذاشتم و یه راهنمایی هم میکنم که این برنامه شنبه ها پخش میشد. اگه اشتباه نکینم از کانال 2 . مسابقه جایزه هم داره :) 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
پنج شنبه صبح اولین جلسه کلاس نقشه کشی بود. ما هم چون شب قبل خونه سابق آقای همسر مونده بودیم صبح با کلی عجله و بدو بدو ساعت هشت و نیم رسیدم به دانشگاه. کلاسمون قرار بود تا یک و نیم باشه و من همش داشتم فکر میکردم چه جوری آدم می تونه پنج ساعت سر کلاس بشینه. اما انقدر درسش شیرین بود و ما همش عملی در حال کار بودیم که اصلا متوجه نشدم کی کلاس تموم شد. تازه استادمون می گفت این جلسه فقط بچه بازی و ما رسم چلیپا و شمسه را که خیلی تو هنر اسلامی کاربرد داره یاد گرفتیم. اما از همه مهمتر این بود که من سر کلاس نقشه کشی با شخصیت یه مهندس کامپیوتر نشسته بودم.یعنی با دقت و تمرکز یه قسمتی از نقشه رو می کشیدم و یهو اگه یه چیزی و اشتباه می کشیدم به خودم دلداری می دادم که اشکال نداره آلان Undo  می کنم بعد تا میومدم دنبال صفحه کلید بگردم پاک کن زودتر میرسید به دستم ;) یا استادم که میومد می گفت آفرین درست تا اینجا درسته می خواستم سریع save اش کنم. Copyو  Paste هم که کلید حل همه مشکلات بود. واقعا تا پنج شنبه باورم نمیشد که این جوری با کامپیوتر و دنیای کامپیوتر عجین شده باشم.نع تنها من فکر میکنم همه همین طور کامپیوتری شده باشن. البته فکر میکنم مثل شعار جدایی دین از سیاست باید یه شعار هم بسازیم جدایی هنر از کامپیوتر.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧

من می خوام این جمله رو با طلا بنویسم و بزنم جلوی چشمام : زندگی و دنیا اندازه یه فندق !

دیروز اولین جلسه رسم فنی بود . یعنی برای من چون هفته پیش قزوین بودم و نرسیده بودم برم کلاس. بعد از ناهار مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه و جلوی در این خانم حجاب کارتم و گرفت و گفت چون لاک رنگی داری این کارت پیش من می مونه تا روزی که لاکات و پاک کردی بیا بگیر یعنی ماله خودش شد چون من هیچ وقت بدون لاک نیست ناخنهام.

خلاصه رفتم سر کلاس و همه شاگرد ها جدید بودین اما یه دختری تقریبا هم سن و سال خودم بود که خیلی به نظر آروم میومد چون آرایش هم داشت بهش گفتم به تو گیر ندادن داشتی میومدی تو ؟گفت نع من سر ثبت نام چون اذیتم کردن دیگه میدونم چی جوری بیام خلاصه یه کم گپ زدیم و تا کلاس شروع شد و استاد شروع کرد به درس دادن و بعد هم حاضر غایب کردن.

بین اسامی حضور و غیاب فامیلی یکی از همکارهای سابقم و  خوند. همکار این شرکتم بود اما به دنبال پاره ای مشکلات از عید به بعد دیگه نیومد. خلاصه گذشت و بعد از زنگ تفریح یکی از بچه ها شروع کرد به نوشتن اسم بچه ها و موبایلاشون. به دختری که با هم حرف میزدیم رسید و اون اسم خواهر همکارم و گفت! گفتم تو یه خواهر به این اسم داری گفت ا آره چه جالب همه میشناسن این خواهر من . گفتم آره ما با هم همکار بودیم اما فکر میکنم من کسی هم که خواهرت خیلی ازم بدش میو مد . یه کم فکر کرد و با خنده گفت تو نازکی هستی ؟ گفتم بعله.  

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧
جمعه که پرسپولیس 4 به یک به استقلال اهواز باخت حسابی حرصم در اومد و گفتم خوب این حمید استیلی کار خودش و کرد .چند روز قبل هم تو یکی از روزنامه های ورزشی نوشته بود که مذاکرات افشین قطبی با یک تیم کره ای. واقعا اگه میرفت خیلی حیف میشد. اما شنیدم که کاشانی تو برنامه نود گفته حتی اگه باقی مانده بازی ها هم پرسپولیس ببازه باز هم قطبی عوض نمیشه.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧

دیروز سرکار داشتم کار میکردم که یک هو یه صدایی اومد و برق ها قطع شد. این موضوع از وقتی اومدیم این ساختمون جدید خیلی پیش میومد اما چند دقیقه که گذشت بوی سیم سوخته اومد و بعد هم همکارها زمزمه آتیش آتیش و شروع کردن و رفتم واحد رو به رو دیدم بله آتیش سوزی از اتصالی برق و کلی سیم داره می سوزه و همه کارشناسها و علما طبق عادت وایسادن و اظهار نظر های یکی عاقلانه تر از دیگری میکنن. جالب اینه که تو چهار طبقه ساختمون یه کپسول آتش خاموش کردن نبود و وقتی مدیر تدارکات اومد بالا گفت ای واااای همین دیروز تمام! کپسول ها رو فرستادم واسه شارژ سالیانه. حالا خیلی جالبه که چطور اون کسایی که اومدن کپسول ها رو تحویل بگیرن هیچ کپسولی جایگزین نکردن چون معمولا همیشه همین طوریه. خلاصه روشنی محتاط بلاخره فرستاد و از تو ماشینش کپسول آوردن. من موندم اگه این اتفاق تو آزمایشگاه R & D طبقه اول می افتادم این حرف و جمله همه کار ها رو حل میکرد!

مسئول تاسیسات هم که هول شده بود و فقط دنبال یه چیزی مثل کپسول می گشت که فش فش کنه یه بطری شیشه شوی آورده که از نردبان بره بالا و بزه به آتش میگم آخه IQ اون خودش الکل الان اتش و بدتر میکنه . خلاصه واقعا شانس آوردیم که به خیر گذشت و بلاخره خودشون با آب آتش و خاموش کردن.اما خوب اون روز ،  روز آتش فشان بود و چون این مسئله ظهر اتفاق افتاد هنوز فرصت باقی بود.

عصرش من از دانشگاه رفتیم خونه مامانم اینها رضا هم اومد و خلاصه اونجا بودیم تا ساعت ده بعد اومدیم بریم خونه که دیدیم حیف هوای بهاره و واسه خودمون اومدیم یه کم بگردیم و بعد بریم خونه اول اومدیم بریم درکه چایی بخوریم که دیدم وااای خیلی شلوغ واسه همین اومدیم بریم بام تهران . کنار بام تهران چند سالی هست که چند تا شهید گمنام و دفن کردن و من با اینکه خیلی با اینکار موافق نیستم اما اینجا رو خیلی دوست دارم . خلاصه داشتیم از جلوی مزار شهیدان گمنام رد میشدیم که دیدیم آتیشششششش.

روی کوه آتیش گرفته بود  و چون توی کوران و جریان باد بود هی داشت گسترده تر میشد ما هم که بیکار اومدیم با موبایل زنگ بزنیم به 125 دیدم نمیشه گرفت. اومدیم یه جایی که آنتن بهتر باشه و خلاصه بعد از پنج دقیقه تونستیم آتش نشانی و بگیریم.بعد از سلام و عذر خواهی تو دلم که چرتش و پاره کرده بودم گفتم آقا بالای ولنجک روی کوه آتیش گرفته اونم جوابم و داد چی آتیش گرفته ؟ گفتم نمی دونم والا تاریکه من نمی بینم چیه. گفت آخه اونجا چیزی نیست .گفتم بله منم میدونم اما به هر حال یه اتفاقی افتاده و آتیش گرفته اما خب اینجا پرچم و سیم های برق هست و ممکنه یه وقت یه اتفاقی پیش بیاد اصلا شاید یه کسی اون بالاست و این جوری داره جلب توجه میکنه. اونم با خونسردی جوب داد خیالتون راحت باشه خانم اونجا چیز مهمی نیست !!!! و قطع کرد.

دیدم خوب راست میگه.

نمی تونم هیچ انتقادی بکنم من خودم  پذیرفتم و انتخاب کردم که با این بی مسئولیت ها و بی تفاوتی ها و طرز فکر ها زندگی کنم. پس سییییس........ 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧

دیروز صبح که اومدم ایمیلم و چک کنم دیدم جزو سر تیتر هایی که زده یه خبر هم راجع به انفجار در جنوب ایران و کشته شدن ده نفره .سریع رفتم کل خبر و خوندم و دیدم تویه مسجد بمب منفجر شده و ده نفر هم کشته داشته. خلاصه اطلاعاتم در همین حد بود تا دیشب خونه مامانم اینها بودیم و سر شام یادمون افتاد که اخبار و گوش بدیم. نزدیک ساعت ده و نیم بود زدیم کانال دو و اخبار شروع شد اول تیتر خبر ها رو گفت و هیچ اشاره ای به این انفجار نکرد. بعد نوبت مشروح اخبار شد کلی خبر خوند و بعد از فیلم هایی که از کشته شدن نوار غزه نشون داد یاد شیراز افتاد و گفت یه انفجار هم تو شیراز اتفاق افتاده که ده نفر کشته و دویست نفر زخمی داشته. اما متاسفانه چون راه دور بود هیچ فیلمی نشون داده نشد و از همه جالب تر دلیلیه که برای این انفجار میارن و ادعا میکنن کهاصلا عملیات تروریستی نبوده و این بمب به جا مونده از یک کنمایشگاه وسایل و مهمات جنگیه!!!!!! خدا به خیر کنه این دفعه می خوایم جایباید تارخچه اش و خوب بررسی کنیم

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧

امروز رفتم و کلی آهنگ های جدید دانلود کردم. البته از وقتی سایت سرزمین و بستن باید تو کلی سایت های چرت و پرت بگردم تا بتونم دو تا دونه آهنگ پیدا کنم البته اونم کیفیتش خیلی خوب نیست.ماشالا چقدر هم که خواننده جدید اومده .امید ملخ، سیاوش قشنگ ، افشین دلبر .قیافه هاشونم که یکی از یکی دیدنی تر و مردونه تر!!!!

اما از اینها گذشته آلبوم یه خواننده  جدید و پیدا کردم که قبلا" تو یکی از مصاحبه های سیاوش قمیشی شنیده بودم به اسم خانم فیروزه.اسمش که خیلی قشنگه چون هم اسم مامانمه حالا دارم آهنگ هاش و گوش می کنم ببینم چه طوریه.  آهنگ هاش هم ساخته سیاوش قمیشی . 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧
اینم نتیجه اعتراض به تغییر نام خلیج پارس!
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧
امروز بلاخره بعد از نزدیک به چهار ماه که از گم شدن چمدونم  تو ماه عسل میگذره از هواپیمایی قطر زنگ زدن بهم و گفتن چقدر پول مد نظر شماست که به عنوان خسارت بهتون بدن؟منم در نهایت سادگی و با در نظر گرفتن همه استانداردهای زندگی ایرانی گفتم هزار دلار.گفت البته خود هواپیمایی یه چهار چوب ها و مقرراتی داره اما خوب Claim شما هم بی تاثیر نیست .گوشی و که قطع کردم با خودم فکر کردم دیدم من اگر با ارزش های بین المللی بخوام محتویات چمدونم و حساب کنم هزار دلار خیلی کمه. سریع زنگ زدم و گفتم دو هزار دلار لطفا" .ولی نمی دونم چرا هنوز هم فکر میکنم خیلی کم گفتم
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧
چند سال پیش یه بازی مد شده بود که مثلا در جمع دوستان میومدن ، مشورت میکردن و با هم تصمیم میگرفتن که فلانی اگر میوه بود چه میوه ای بود. اگه ماشین بود چه ماشینی بود یا اگر حیوان میشد شبیه چه حیوونی بود سنجاب ، اسب ، سگ ، موش یا هر حیوون دیگه. امروز داشتم فکر میکردم دیدم اگه بخوایم تو عصر ارتباطات بگیم هرکی چی میشد من نوت بوک هستم. چون یا باید مشغول انجام دادن یه کاری باشم و یا یه جایی  برم یا می خوابم یا علمی ترش و بگم سریع میرم تو حالت Stand by . مثلا وقتی منتظرم تو سلمونی تو مطب دکتر یا تو جلسه تو ماشین خوب وقتی نمیشه کاری کرد بهترین کار چیزی نیست جز یه خواب که به ذخیره انرژیم کمک میکنه.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧

رضا برام یه لینک فرستاده مه مصاحبه با سید محمد ابطحی رئیس دفتر آقای خاتمی. خیلی خیلی خوندنیه. کلا من این شخصیت و دوست دارم. یادمه اون وقت ها که تو سایت اورکات میشد برم یه بار براش درخواست دوستی فرستادم و خب قبول کرد.اما بعدش که کلوپ بام تهران و ایجاد کردم دو سه با ر براش دعوت نامه فرستادم که خیلی خوشحال میشم بیاین و اونم برام یه جواب خیلی با ادب و مهربونی که خیلی دلم می خواد که در جمع شما جوونها باشم اما متاسفم که اولا نمی رسم که بیام دوما اصلا به هیکل من میاد اهل ورزش و پیاده روی باشم :) تازه اون موقع هنوز معاون حقوقی رییس جمهور بود. این مصاحبه اش هم به نظر من خیلی خوندنی. اظهار نظرش در مورد سیاوش قمیشی و شلوار جین و .....

یک نکته خیلی مهم که نباید فراموش بشه اینه که این مصاحبه ایه که رضا رشید پور عزیز (مجری شب شیشه ای ) برای نشریه اش به اسم رویش انجام داده. البته من هنوز نتونستم خود مجله اش و بخرم و فقط تبلیغاتش و روی بیل بورد ها دیدم.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧
هفته پیش که پیاده رفتیم تجریش یهویی هوس کتاب خوندن کردم و بعد از مدت ها از کتاب فروشی فردوسی یه رمان خریدم به اسم زندگی بی بازگشت نوشته مریم جعفری.البته تاحالا من ازش چیزی نخونده بودم اما کلی رمان تو قفسه های کتاب فروشی داشت. معمولا انتشارات شادان تو رمان ها و داستانهای ایرانی همیشه اول خطه و منم دیدم این کتاب انتشارات شادانه خریدم. واااای که پشیمون شدم از کاری که کردم. آدم دقک میگیره (این لغت و منم تازه یاد گرفتم افغانیه و یعنی اینکه آدم دق می کنه) داستان راجع به یه زن و شوهر خیلی خوشبخته که خیلی هم عاشق هم هستن. خانم تو خونه حوصله اش سر میرفته شوهر مهربونش براش معلم نقاشی میگیره و خانم و آقای معلم عاشق هم میشن و ..... من فکر کنم یه جورایی رگ هندی دارم که دوست دارم آخر همه فیلم ها و کتاب ها همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه. آخه دور و اطراف آدم ماجراهای زندگی ها رو می بینه و غصه شون و به اندازه کافی می خوره اقلا تو کتاب و  قصه همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه و همه چیز برگرده مثل اولش چه عیبی داره . من چون خیلی تو فیلم و داستان غرق میشم و از نطر احساسی باهاشون نزدیک میشم همیشه دوست دارم آخر همه فشار ها و ماجراهایی که آدم میبینه یا می خونه ختم به خیر بشه.البته نمی دونم اونجوری هم خیلی لوس میشه که. اصلا من نمی دونم .
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧
خدا عاقبت امروز و به خیر کنه از اول صبح از دست همه دارم یه پرس حرص می خورم با این وضع خوردن ، همه رژیمی که از دیروز شروع کردیم به باد فناست
نظرات ()



خلیج همیشگی پارس
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧

باز هم لطفا بیاین امضاء جمع کنیم!

وقتی کشوری سران و بزرگان مسئول و متعهد نداشته باشه خود ملت باید دست به کار بشن!

تو Google Earth خلیج فارس آخرین روزهای حیاتش و میگذرونه و به خلیج عرب تغییر اسم داره میده. اگه براتون مهمه و دوست دارین لطفا از اینجا برین و روی لینکش کلیک کنین و ....

http://tabnak.ir/pages/?cid=8908

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
یه حسنی که معاشرت باافراد جدید داره  اینه که ارزش ها براش تغییر میکنه. شاید خیلی چیزها بوده که چون از کودکی آدم باهاش بزرگ میشه و خو میگیره براش بی اهمیت و پیش پا افتاده میشه اما تو معاشرت با افراد جدید وقتی اهمیتش و از طرف اونها میبینه تازه متوجه قدر و منزلت داشته هاش می افته و یا برعکس. ممکنه از بچگی یه مطلبی خیلی مهم و حیاتی باشه اما دو بار که خلافش و تو معاشرت ها میبینه خوب ارزشش کم میشه و اون اهمیت اولیه رو نداره. این مطلب فقط در مورد اشیاو نیست در موردرابطه و آدمها و موقعیت ها هم صدق میکنه.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
پریروز که اولین روز شروع کلاسهام بود توسط استاد طراحی مون با یه خواننده جدید آشنا شدم. اعظم علی Azam Ali . خیلی اسم و فامیل خنده داری داره. اما آهنگ ها و سبکش به نظرم خیلی قشنگ اومد. این خانم ایرانی و متولد هنده و آهنگ هاش چند تایی اش و که من گوش دادم تلفیق ایرانی و هندیه.من که خیلی خوشم اومد.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
با یک روز تاخیر 20 فروردین روز حق مسلم ما انرژی هسته ای مبارک باد:) دیروز از صبح رفتیم قزوین برای چاپ جعبه های پودر و تا عصری ساعت شش و نیم هفت درگیر بودم و متاسفانه به کلاس دانشگاهمم نرسیدم :( اما یه تکرار بامزه هم برام اتفاق افتاد که جالب بود خیلی. اولین باری که من برای چاپ جعبه های پودر رفتم قزوین اولین ماه پاییز بود و تو برگشت هوا بارونی شد و من به تهران که رسیدم رفتن برای تولد رضاکادو خریدم و دیروز وقتی تو سال جدید اولین ماه بهار بود و هوا بارونی بود و من وقتی برگشتم رفتیم واسه تولد مامانم کادو خریدم :) خیلی پروانه ای :)))امروز هم مجددا دارم میرم و کی برمیگردم خدا داند. حالا خوبه که فردا تعطیله
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧
واااای این شاهکاره
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧

می دونی بهترین دوست تو کیه؟

کسی که اولین اشک تو را ببینه دومیش را پاک کنه سومیش را تبدیل به خنده کند.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧

امروز اولین جلسه کلاس هام شروع میشه.کلی مثل دوران مدرسه شوق و ذوق دارم. صبح که از خواب بیدار شدم یادم افتاد اصلا مقنعه ام کجاست ؟دارم یا نع که رضا گفت یه دونه مقنعه از خونتون آوردی به نظرم . این و که رضا گفت خیلی هدفمند تو کمد ها رو گشتم و بلاخره یه مقنعه یافتم.

حالا هم می خوام برم دفتر و خودکارو جامدادی  و لوازم التحریر بخرم . همیشه عاشق خرید این لوازم بودم اما یه سه چهار سالی بود که نسبت بهشون بی نیاز شده بودم تا امروز.مثل کلاس اولی ها همش حواسم پرت میشه به اینکه یعنی استادمون کیه؟خانم یا آقاست ؟ مهربونه یا بد اخلاقه؟هم کلاسی هام کی هستن؟ یکی از همکلاسی هام که خواهر جون خودم بود و باهم ثبت نام کردیم اما زد زیرش و به خاطر امتحانهای پایان سال سارا میگه نمی تونم بیام:( البته منم فکر میکنم مجبور شم واحدهام و کم کنم چون هنوز ساعت کاریه  شرکتمون معلوم نیست. یه سری تصمیم دارن که ساعت کار روزانمون و کم کنن و به جاش پنج شنبه بیایم سر کار یه سری هم میگن مثل سابق باشه یعنی تا پنج شرکت باشیم اما پنج شنبه ها تعطیل . حالا باید بشینم ببینم چه طور میشه.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧

حاصل ضرب توان در ادعا مقداری ثابت است .

هرچه توان انسان کمتر باشد ، ادعای او بیشتر است و هرچه توان انسان بیشتر شود ، ادعایش کمتر می گردد.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧

ما نقشه کشیده بودیم که سفر ایرانگردی بعدی مون دیدن دشت لاله های واژگون تو دامنه های زاگرس باشه. اونجوری که شنیده بودیم معمولا این دشت ها تو اردیبهشت غرق گل میشد.اما دیروز تو همشهری یه مطلب نوشته بود که لاله های واژگون امسال یک ماه زودتر شکفتن:) حالا ما باید همه سعی مون و بکنیم که ببینیم میرسیم بهشون یا نع چون برنامه هامون فوق العاده فشرده شده. رضا باید یه روز بره کاشان ، تولد مامانم ، مهمونی هایی که باید خونمون بدیم و دانشگاه من و .... 

ای ژانگولر کجایییییییییییییییی که به سراغ ما بیایی

تو این فصل همه ارتفاعات زاگرس پوشیده از لاله های واژگون میشه اما بهترین منطقه اش اونجوری که شنیدیم و تو اینترنت چک کردم خوانساره که شمال غربی اصفهانه و تو خوانسار گلستانکوه که در مسیر جاده اصفهان به خوانسار 15 کیلومتری خوانساره.

اینم یه کم توضیحات اضافه:

در میان لاله‌های ایران، لاله واژگون از شهرت و زیبایی منحصر بفردی برخوردار است و همه ساله عده‌ای برای تماشای این جلوه طبیعی کم نظیر راهی دامنه های زاگرس می‌شوند.
این گل در ارتفاع ۱۵۰۰ متر بالا پراکنش دارد و تحت تاثیر دمای هوا از اوایل بهار در نواحی شمالی زاگرس و در نزدیکی خوانسار شروع به شکوفایی می‌کند و در مناطق جنوبی در اواسط تابستان به گل می‌نشیند.

این گل که با نامهای لاله سرنگون و اشک مریم نیز شناخته می‌شود، ۱۲۰ سانتیمتر از سطح زمین ارتفاع دارد. این گیاه با گلهای زنگوله‌ای درشت به رنگ نارنجی مایل به قرمز به طرز زیبایی از داخل بانوشگاه‌های سیاه رنگ روی زمینه سفید آرایش یافته‌اند. این گل سازگاری زیادی با دامنه های سنگلاخی و صخره‌ای دارد.


نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧
تبریزکه بودیم گوشی موبایلم یه اصابت شدیدی با زمین کرد و به شکل یه پازل دوست داشتنی چهل تیکه در اومد. کلی غصه اش و خوردم .چون تقریبا از فردای روزی روزی  که رضا صورتی این گوشی و بهم کادو داد و چون خراب بود ، رفتیم عوضش کردیم با یه گوشی 3250 سیاه همیشه هم خودم و هم رضا دنبال قاب های رنگی میگشتیم و حتی دبی و قطر هم دنبالش رفتیم اما هیچ جا پیدا نکردیم. دیگه فکر کردم که باید عوضش کنیم اما امروز سرکار به همکار مون گفتم و اونم خدا خیرش بده یه ساعته برام یه قاب سفید و قرمز پیدا کرد و پسرم سیا طی یک عمل جراحی به گل قرمزی خانم تغییر جنسیت داد.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧
امروز صبح از همکارم که پدرش و خواهرش رفته بودن کربلا یه تسبیح هدیه گرفتم.داشتنش یه حس خیلی خوبی بهم داد.شاید چون تاحالا از کربلا سوغاتی تسبیح نداشتم. امیدوارم یه تسبیح جادویی باشه و همه دعاهام و برآورده کنه
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧

دیروز  عصر بلاخره ساعت راضی شد و به پنج رسید. خیلی روز طولانی بود.هرچی ساعت و نگاه میکردم نمی گذشت. خلاصه رضا اومد دنبالم و به جای اینکه از مسیر همیشگیمون که بزرگراه مدرس و دیروز خیلی خلوت بود بریم از همت رفت . منم کلی اذیتش کردم که به به عجب جهت یابی.خوب رسیدی به ترافیک و خلاصه وقتی به سئول رسیدیم فهیمیدم که چرا از این مسیر اومده بود.دیروز صبح ساعت 11 دکتر قالیباف عزیز فاز سوم اتوبان یادگار امام و افتتاح کرده بود و خوب ساعت پنج نوبت ما بود :) خلاصه کلی از بزرگراه تازه تاسیس لذت بردیم و دوباره از تقاطع شهربازی سابق گذشتیم. هوا هم حسابی بهاری بود اما یه غبار و گرد و خاکی هم تو هوا بود که هرچی من به رضا اصرار کردم بیا بریم بام تهران راه بریم گفت نع طوفان منم هرچی گفتم بابا این غبار محلیه باور نکرد. تا اینکه صبح دیدم تو روزنامه تیتر زده که این گرد و غبار عراقیه و از عراق و عربستان اومده! نمی دونم چرا اما احساس کردم یه کم سیاست بازیه مطبوعاتیه.منم بدبین شدما. آخه جالب بود که اون تیتر و مطلب صفحه اول به همچین چیزی اختصاص داده بعد هم در ادامه اش نوشته البته گرد و غبار عربستان و عراق بی سابقه نبود اما چند سالی بود که پیش نیومده بود!

خب پس اگه طبیعیه و یه چیزیه که تو بهار و بنا به شرایط آب و هوایی بهار پیش میاد دیگه تو روزنامه و رادیو تاکید کردن که این باد عراقیه چیه؟!!! جز اینکه فردا می خوان بگن این باد و طوفان عراقی تقصیر این نیروهای اشغالگره و ایران برای حفط محیط زیست و هوای پاک هم که شده باید این نیروها رو بیرون کنه و خودش به عراق حکومت کنه 

نظرات ()



واقعا " یاشاسین آذربایجان :)‌
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧
سه شنبه صبح به سمت تبریز حرکت کردیم و تا جمعه تو شهر های ترک بودیم.من قبلا هم دو سه بار به آذربایجان های شرقی و غربی سفر کرده بودم اما برداشت های هر سال آدم با هم متفاوته و انگار هرسال آدم چیزهای تازه تری و میبینه. منم تو این سفر بیشتر به جنبه های مثبت این نژاد و ملیت ترک رسیدم. شاید زیادی دیدم مثبت بود و داشتم نیمه پر لیوان و میدیدم اما برام واقعا قابل تقدیر بود. اولا نظافت عمومی شهر ها و مردمش واضح بود.تو چندتا از میادین بزرگ و کوچک شهر سفره های با سلیقه هفت سین چیده شده بود. یکی از این هفت سین ها تو دروازه ورودی شهر جدید سهند بود که واقعا خارج از شهر بود اما این سفره انقدر قشنگ بود که همه مسافرین و وادار می کرد یه لحظه هم که شده توقف کنن و یا به این سفره یه نگاهی ببندازن و یا یه عکس یادگاری باهاش بگیرن.خصوصیت دیگه ای که داشتن مهمون نوازی و احترامشون بود و که سعی میکردن اثر خوبی روی مهمون ها و توریست های شهرشون شده بزارن. مشتری مداری و بازاریابی شون هم که دیگه شاهکار بود. من یه مشت آجیل می خوردم تا ببینم از مزه اش خوشم میاد یا نع بعد مثلا می گفتم صد گرم از این می خوام ، یک چشمی می گفت و سریع آماده میکرد. حالا اگه تهران بود با چوب و چماق آدم و می انداختن از مغازه بیرون . اما و اما به اصطلاح گل سفرمون دین روستای کندوان بود . ای کاش یه کم برای این روستا بیشتر تبلیغ میکردن.روز چهارشنبه بعدازظهر به سمت کندوان حرکت کردیم.از تبریز میریم اسکو و تقریبا بیست کیلومتر بعد از اسکو اول به روستای حیله ور میرسیم و بعد کندوان.تقریبا مسیرش یک ساعت طول میکشه .یه جاده خوب با طبیعت و مناظر منحصر به فرد. روستای حیله ور و کندوان کلا روستاهایی هستن که مردمش تو دل سنگهای کوهها زندگی میکنن. حیله ور که یه روستای تاریخی که از زیر خاک در آوردن اما کندوان هنوز مردم توش زندگی میکنن. دلیل اسمش هم اینه که خونه های مخروطی مردم این روستا شبیه کندو عسله و به خاطر همین بهش کندوان می گن.یکی از اهالی اونجا هم نقل میکرد که وقتی داشتن جاده چالوس و میکشیدن به یه قسمت از کوه میرسن که سنگ های اساسی داشته و نمی تونن کشیدن جاده را ادامه بدن. رضا شاه هم که میبینه کار متوقف شده میگه من شنیدم یه آدم هایی هستن نزدیک تبریز که خونه هاشون و تو کوه میکنن و خلاصه میان سراغ آدم های این روستا و تعدادی شون میرن و تونل و میکنن و جاده کشیده میشه و رضا شاه هم به احترامشون اجازه میده اسن روستاشون و روی این تونل بزارن. در کنار جاذبه های این روستا هتل پنج ستاره لاله کندوان هم واقعا دیدنیه. اتاق های لوکسی که دیوار و سقفش سنگ های کوه. یه تجربه کوتاه غارنشینی. جکوزی گرم سنگی تو اتاق های ساده ساده ای که به اینترنت پرسرعت و شبکه های ماهواره ای دنیا وصله.اون شبی که ما اونجا بودیم با اینکه هوای تبریز خیلی هم گرم بود اما کندوان هوا حسابی سر بود و ما مجبور بودیم کت و پلور بپوشیم. بوفه صبحانه هم شیر و سر شیر و عسل محلی در کنار بقیه چیزهای معمول. خیلی تجربه خوبی بود به همه دوستداران ایران و طبیعت ایران توصیه می کنم این فرصت و از دست ندن.
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

نمی دونم چه اتفاق و دلیل باعث شده که خیلی به گذشته و گذر زمان حساس شدم. همش تو ذهنم دارم مثل سکانس های یه فیلم دهه ها و موقهیت های یکسان گذشته رو کنار هم می چینم. یاد روز اولی می افتم که سال 67 بهد از تعطیلات عید به مدرسه رفتم. دبستان زهرا.  کلاس سوم بودم و معلم خان روشن و خیلی دوست داشتم چون خیلی من و یاد عمه ام می انداخت که تازه از کشورمون مهاجرت کرده بودن و رفته بودن...... اواسط فروردین سال 77 وقتی بعد از تعطیلات عید می خواستم کار و فهالیتم و شروع کنم ترم دوم دانشگاه بودم و می خواستم مهندس کامپیوتر بشم.  غول کنکور و گذاشته بودم پشت سر و تازه مثلا Teen Agerایم شروع شده بود.مهمترین هدفم گرفتن گواهینامه رانندگی بود. نگار که تازه ازدواج کرده بود و از پیشمون رفته بود باردار بود و داشتیم با مامانم سیسمونی براش آماده می کردیم. برای اولین بار تو زندگیم داییم و میدیدیم که به ایران اومده بود و به همراه گل آرا صمیم ترین دوستم و کلی دوستای دیگم که همیشه باهم بودیم و مشغول گشت و گذار سعی میکردیم خیلی بهش خوش بگذره بیشترین چیزی که رو اعصابم بود گیرهایی بود که مامان بهم میداد. اینجا میشه بری اونجا نع .این و نباید بپوشی با این نرو  اینجوری برو. اواسط فروردین سال 87 وقتی کارم و با اومدن دوباره به شرکت شروع کردم. کلی برنامه و هدف برای زندگی مشترکمون دارم و شاید مهمترین هدفم خوشبختیه امسال کوچکترین عمه ام به واسطه فوت مرحوم پدربزرگم ایران بود . سارا دختر نگار داره کلاس چهارمش تموم میشه و تقریبا هم قد من شده و یکی از ارزشمند ترین داشته هام احساس میکنم پدرو ومادرم و خانوادم هستن . تو این هفته دوباره کلاس های دانشگاه شروع میشه و میخوام دوباره درس بخونم انگیزم بیشتر از ده سال پیشه اما نمیدونم اون پشتکارم دارم یا نع .

اواسط فروردین سال 97 تعطیلات عید و پشت سر گذاشتم و ...................... نمودار سینوسی زندگیم چند تا نقطه عطف میتونه داشته باشه؟تا کی به سمت بالا میره و شیبش از کی شروع میشه؟......

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

سال نو مبارک. امیدوارم سال 1387 که سال موشه سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت برای هممون باشه و توش از موش دونی و موش مردگی و موش و گربه بازی خبری نباشه

تعطیلات تموم شد و باز روز از نو روزی از نو . ما که تا آخرین لحظات پارسال مشغول بدو بدو بودیم. تا سه شنبه که من سر کار بودم چهارشنبه هم رضا باید برای پروژه میرفت شمال و چهارشنبه ساعت 8 رسید خونه و البته من خرید ماهی و گل و شیرینی ها رو تقریبا انجام داده بودم اما سره چیدن و مرتب کردن نهایی خونه و کارهای عقب افتاده دیگه و از جمله عقب بودن چند دقیقه ای ساعت خونمون باعث شد که اولین سال تحویل  خونمون و دور میز نباشیم و داشتیم بدو بدو میکردیم که حاضر شیم که یهویی رادیو خیلی یخ و بی هیجان اعلام کرد سال نو مبارک :)

به هر حال نوروز پیروز. یکی از تفاوت های اساسی عید امسال با سالهای قبل گرمای بی سابقه هوا بود . روز اول عید هم که مشغول عید دیدنی بودیم من کلی عطسه و سرفه میکردم و یه آبریزش حسابی داشتم که فکر میکردم به خاطر آلرژی و اصطلاحا تب یونجه است که هر سال بهار بهش دچار میشم ، به خاطر همین هم بدون پرهیز با همه روبوسی کردم و تازه شب آخر وقت وقتی تب کردم و صدام گرفت و استخونهام به درد افتاد معلوم شد که سرماخوردگی بوده نع حساسیت خلاصه فکر کنم یه پنجاه نفری روز اول عید از من عیدی گرفتن :))

سه چهر روز اول عید به مهمونی رفتن و مهمون داری گذشت و البته یه بلای دیگه هم سرم اومد اونم این بود که صبح روز بعدی که دیشبش مهمون  داشتیم من مشغول تر و تمیز کاری بودم و رضا هم خواب بود ، که یهو دیدم ا کتری آبجوش آتیش گرفته و همین جوری داره می سوزه سریع رضا رو صدا کردم و رضا بیدار شد اومد کتری و برداشت تا ببره زیر شیر آب که یه جرقه آتیش افتاد روی پا ش و گفت بدو نازنین شیر اب و باز کن منم تا اومدم بدوام چشم و گونه ام رفت تو تیزی کابینت بالای سر که درش باز بود و خلاصه یه قسمت کامل برنامه دوست داشتنی و شیرین پت و مت بود:)

از روز ششم تا پونزدهم هم مارکوپولو شدیم و کلی به شهرهای مختلف سفر کردیم که سرفرصت باید داستانهاش و بنویسم.

امیدوارم همه تو این سال بتونیم به همه هدف هایی که لحظه سال تحویل فهرستشون و نوشتیم برسیم  و از 365 روز گذر عمرمون بهترین استفاده را داشته باشیم :)

نظرات ()