پنج شنبه خدا رضا رو دوباره بهم برگردوند
شب خونه الهام اینها به منظور تولد مبارکی علی دعوت بودیم و ما تقریبا ساعت ده رسیدیم و از لحظه ای که رسیدیم شروع کردیم بابچه ها به حرف زدن و گفتن و خندیدن. یکی از همدانشگاهی هامون هم بعد از چند سال اومده بود و شده بود یه کاره درست و حسابی تو شرکت گلدیران و با یه BMW جدید هم اومده بود و یعنی سوژه واسه گفت و شنود و شوخی حاضر بود. شام و خوردیم و بعد از شام علی کیک و بریدمشغول خوردن کیک و چایی بودیم که احسان رضا یه چیزی گفتن و هر دو شروع کردن به خندیدن اما رضا که قبلش داشت چایی و کیک می خورد پرید تو گلوش و یه قلپ از چایی اش ریخت روی زمین و بقیه اش و نگه داشت که بره تو دستشویی , منم که در حال خندیدن بودم بلند شدم و دنبال رضا رفتم که دستشویی و نشونش بدم دیدم رضا نفسش بند اومده و کبود شده. فقط با نگاهشو سرعت کند دستش بهم گفت که بزنم پشتش. سریع زدم پشتش تا بپرخ بیرون اما دیدم هیچ اتفاقی نیوفتاد نع چیزی می گفت نع سرفه ای میکرد. نفسش با چایی و کیکی که تو دهنش بود به نظرم تو نای یا ریه هاش گره خورده بود. خیلی لحظه های بدی بود. من که داشتم پس می افتادم فقط تونستم جیغ بزنم و همه رو خبر کردم و بعد از کلی که زدن پشت رضا و خبری نشد و تقریبا صورت رضا کبود کبود شده بود و بچه ها داشتن به 115 اورژانس تهران زنگ میزدن بلاخره رضا سرفه کرد و این حالتش برطرف شد . خیلی خیلی شانس آوردیم. خدایا شکرت.ما آدما چقدرضعیفیم و خودمون خبر نداریم. تو یه دقیقه ....
دکتر اندی واسهول از موسسه تحقیقات تاریخی دانشگاه ام آی تی آمریکا میگوید: مطابق تحقیقات تیم وی، باراک اوباما ذاتا از اهالی جنوب ایران وشیعه است.
به گفته وی ,خاندان اوباما در حقیقت همان خاندان معروف اُوبامای بوشهر هستند که در دوران قاجاریه جلای وطن کرده و طی چند نسل به آمریکا رسیده اند. جد بزرگ اوباما، میر حسن خان اوبامایی که از میرآب های معروف بوشهر بوده و به همین خاطر اُوباما (یعنی "آب با ما" می باشد) پس از یک نزاع خونین با سقاباشی ناصرالدین شاه قاجار از بوشهر فرار کرده به سرحدات عثمانی می رود. وی ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعالیت کرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوریه کنونی) می رود. مقارن با ایام مشروطه میر حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وی علی اصغر اوباما ، به خاطر ضدیت اهالی عثمانی با شیعیان ایرانی خانواده را به سمت طرابلس می کوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباکو مشغول می شوند اما پس از ممنوعیت استعمال قلیان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهای دیگر مهاجرت می کنند. در این ایام که اندکی قبل از جنگ دوم جهانی بوده پدر بزرگ حسین به همراه خانواده اش جنوب غربی آفریقا مهاجرت می کنند. وی در آنجا برای امرار معاش از پشم شتران پارچه درست می کرده و به اسم ایرانی "برک" (barak) به فروش می رسانده که پس از پایان جنگ جهانی به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همین خاطر از طرف معاون شهردار واشینگتن دی سی به لس آنجلس دعوت می شود..
وی پس از ورود به خاک آمریکا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت می افکند و به تولید و تجارت برک (در گویش آمریکایی "باراک") می پردازد. اما پس از چندی به خاطر ممنوعیت واردات شتر و پشمش به آمریکا ورشکست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه می فرستد.
پدر باراک، یعنی حسین اوباما پس از طی دوران مدرسه و دانشگاه، تابعیت ایرانی-آمریکایی بدست آورده با یک دختر مسیحی ازدواج کرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامی-مسیحی اختیار می کند اما از انتخاب اسم اسلامی یا ایرانی برای فرزند خود منع می شود. به همین خاطر با انتخاب نام "باراک" که در حقیقت همان لفظ فارسی برک است، و انتقال نام میانی و نام خانوادگی "حسین اوباما" برای پسرش به هویت خود روی فرزندش ادامه می دهد
هنوز حرف دارم راجع به چای و گران شدن و نبودنش راجع به بنزینی که برای ماشین های بالای 2000 سی سی و واردات آزاد شد و ....اما سارا خانم اومده نشسته پیشم و نمتونم تمرکز کنم خوب توجه می خواد خواهر زادم پس فعلا دیگه میشه بسه :)
تعطیلات به خاطر طولانی بودنش حسابی وسوسمون کرد که بریم شمال و بلاخره همین تصمیم هم گرفته شد و قرار شد سه شنبه صبح حرکت کنیم. ساعت 11 همه جمع شدیم و رفتیم که از هراز بریم شمال. ااای خدا چه خبر بود. چهار ساعت طول کشید از اول جاده هراز برسیم به جاجرود.حالا فکر کنم کلش 15 کیلومتر هم نیست. تو آفتاب ضل (نمی دونم چه جوری می نویسن) ظهر خرداد بین یه دریا ماشینی که همه وایسادن و بی حرکتن و آدم های توش همه کلافه دارن وول می خورن چه حالی به آدم می تونه دست بده!!!
از جاجرود که رد شدیم دیدیم به به راه باز شده و این ترافیک به خاطر پول جاجرود بوده که به نسبت بقیه راه که پهن و اتوبان شده هنوز باریک مونده. یه کمی اومدیم جلوتر و دیدیم نع خیر ترافیک اصلا ربطی به اونجا نداشته. خلاصه تو یه توقف سه ساعته دیگه وایسادیم و رسیدیم به امامزاده هاشم .
اینم باید بگم که فکر برگشت هم یه خیال باطل بود .دقیقا حکایت اون بنده خدایی بود که می گفتن تا حالا شده راه پیش و پس نداشته باشی؟ گفت آره یه بار نشستم رو اره. ما هم دقیقا رو اره بودیم چون جلو که راه بسته بسته بود اگر هم می خواستیم برگردیم نمیشد چون ماشین ها اومده بودن و راه روبهرویی ها هم کاملا بسته شده بود! خلاصه آبعلی که بودیم به این تنیجه رسیدیم که بنزین بزنیم چون کولر ها روشن بودن و با ترافیکی که روبه رو بود معلوم نبود چند ساعت دیگه تو راهیم. رفتیم پمپ بنزین مشا گفتن بنزین نداره. دیدم وضعیت خیلی بد نیست بی خیال شدیم و بعد از ترافیک آبعلی و امازاده هاشم گفتیم پلور دیگه حتما لازمه که بنزین بزنیم رفتیم تا اونجا و وایسادیم تو صف و یه جوانمرد و فردین آسایی به اسم آقا مجتبی از نیسانش پیدا شد و مثل شیر با همه جونش از صف پمپ بنزین دفاع کرد و نذاشت صف به هم بخوره و دو خط نگهداشت تا بلاخره بعد از یه ساعت رسیدیم به پمپ که رییس جایگاه که یه پسر جوونی بود با شرمساری اعلام کرد که ببخشید بنزین تموم شد!!!! چی؟یعنی چی؟ واله من از چهار صبح درخواست دادم که بنزین بیارن اما تانگر تو راه مونده بهش اجازه نمیدن بیاد! تو آبعلی پلیس متوقفش کرده!!!! شرمنده ببخشید . می خواین منتظر بشین تا بنزین برسه. نمی دونم اما کی میشه. حالا جایگاه بعدی که 30 کیلومتر جلوتره بنزین داره؟ نع اونم نداره! تعطیلاته بنزین نیست.
خلاصه بعد از شنیدن این حرفها مجبور شدیم همونجا بمونیم تا ساعت ده که بلاخره تانکر رسید و بنزین زدیم و بلاخره یک نصفه شب رسیدیم !
خیلی حرفها دارم که بگم اما نزنم بهتره!اخه به من چه!
اما به خاطر مسابقه محیط زیست فقط این و اضافه کنم که تو این ترافیک طولانی تزئین جاده با پاکت های چیپس و پفک واقعا دیدنی و زیبا بود چون شکر خدا کارخانجات مختلفی با بسته بندی های مختلفی تو کشور وجود داره که صحنه های زیبا و دیدنی و با وزش باد درست میکرد.مانچیپس و چی توز و مزمز و ....
اما بعد از اون سفر طولانی رسیدیم شمال و خدا یه سورپرایز خوب برامون در نظر گرفت یه هوای کاملا بهاری و باد و بارونی خسته گی راه واصلا فراموش کردیم.و کلی از هوا و طبیعت لذت بردیم.اما برای برگشت من و رضا اومدیم زودتر برگردیم که تو ترافیک نمونیم و با زرنگی جمعه شب ساعت ده راه افتادیم اما باز هم یه کم تو ترافیک موندیم و ساعت چهار و نیم رسیدیم تهران .
نمیدونم من چون چند وقت حرف زیاد دارم واسه غروغر کردن یا واقعا این چند روز تعطیلات کلی اتفاق افتاده که همشون اینجای گلوم گیر کرده .
خدا رو شکر بهترین خبر ورزشی تعطیلات این بود که با شکستی که کویت دیشب به سوریه داد ایران سرگروه تیم شد و حالا باید ببینیم شنبه ایران هم میزنه سوریه رو یا نع؟ بابا مربیمون آخه علی دایی شوخی که نیست این آدم اسطوره بود تو فوتبال بازی کردن :) بدترین خبر هم این بود که افشین قطبی بلاخره رفت و راضی نشد برای فصل بعد هم تو پرسپلیس بمونه :((
دیروز عصری تو اخبار ساعت شش و نیم کانال پنج یه خبری شنیدم که می دونستم بخندم یا گریه کنم.
راهنمایی و رانندگی اعلام کرد : طبق رانندگانی که بی هدف در ساعت های پایانی شب در خیابان های فرشته , الهیه , جردن و ولی عصر با ماشین حرکت می کنند مجرم شناخته شده و با آنها برخورد قانونی میشود!
کدوم قانون؟ !!!!! همون قانونی که توش بقیه موارد ریز با کلیه جزئیات نوشته شده!!!!!!
به نظر منحرکت درستیه. به کسی چه که بره بررسی کنه ببینه علت این گشت زدن ها و ماشین بازی ها چیه؟ به هیچ سازمانی ربطی نداره که به جای این کار جوونها, یه کاری جایگزین پیدا کنه که دختر ها و پسر ها حتی هر زن و مرد مجردی بتونن کنار هم وقتشون و شاید هم یه کمی سالم تر و مفید تر بگزروونن بابا مگه ما فضولیم یا بیکاریم که بیایم راه حل پیدا کنیم؟ بابا صورت مساله رو پاک میکنیم راحت تره که حالا تا مردم بخوان بیان جمع شن و یه خیابونه دیگه پیدا کنن خدا بزرگه.
راستی یه سوالی هم پیش اومد برام , زمان ما ایران زمین هم تو بورس بود حالا چی شده که از این قانون مسثتنی شده ؟ از دور خارج شده یا اونجا رو کنترل کردن؟
من اومدم تا حالا کجا بودم مهم نیست مهم اینه که الا هستم درسته ؟:)
یک بار دیگه مرگ و نیستی باعث شد یه شخصیت و بشناسم متاسفانه!!!!
نادر ابراهیمی نویسنده ای که امروز به خاک سپرده شد برنده بهترین نویسنده سال به خاطر یه رمان چند جلدی به اسم آتش بدون دود بود که من نخوندم هنوز اما وقتی خبر درگذشتش و شنیدم بردیا یه کتابی ازش بهم داد به اسمن چهل نامه کوتاه به همسرم که به نظرم خیلی کتاب قشنگیه :) خدا بیامرزدش و روحش شاد
