درباره نویسنده
Nazaki
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Nazaki
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱
  • سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠
  • من کی هستم
  • شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
  • تولدی دوباره :)
  • پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
  • پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧
  • world of friends
  • از زبان یک زن
  • سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٧
  • سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧
  • دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
  • سینمای چهار بعدی
  • بدون شرح!!!!!
  • دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
کلمات کلیدی مطالب
  • چین (۱)
  • شجریان (۱)
  • المپیک (۱)
  • علیرضا عصار (۱)
  • سازمان ملل (۱)
  • مهران مدیری (۱)
  • پکن (۱)
  • بیجینگ (۱)
  • صراحی (۱)
  • شهناز (۱)
  • چهار بعدی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آبان ۸۸
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
دوستان من
  • دستنویس های من
  • پندارهای کودکی بزرگ
  • تنهایی با دنیای سحر
  • وب نوشت
  • صبحانه
  • روز آن لاین
  • کوه یخی
  • یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی
  • خاطرات مشبک
  • روزنامه شرق
  • ای تی ایران
  • گیله مرد
  • آدم و حوا
  • آشپز آنلاین
  • سینما و تئاتر
  • We want to know each other
  • ترسا
  • باد بیزک
  • Marshalford
  • واقعیت های دور از تعصب
  • شادونه
  • بردپیت
  • تورهای ایرانگردی
  • زن نوشت
  • دنیا دست کیه؟
  • استامینوفن
  • بهنود دیگر
  • در امتداد جدول ها
  • دلتنگستان
  • شبگرد
  • قابیل
  • شهرقصه
  • قصه های عامه پسند
  • خانم حنا
  • لئورا
  • Ranitidine
  • هاگوارتز
  • سوسکنامه
  • اسكيزوفرني
  • زن روزهای ابری
  • بازتاب
  • مامان و نینیش
  • الپر
  • زن متولد 1357
  • آبی خاکستری سیاه
  • مارمولک
  • adonis dream house
  • غریبه ای از من
  • امپراتوری شيران
  • خاطرات يک افسر وظيفه
  • آناهيتا
  • دوستی مسخره است
  • وحی شبانه
  • روزنامه همشهری
  • دوم دام
  • مسافر کوچولو
  • پروين
  • يادداشت هاي آخر شب
  • سرزمین آفتاب
  • کتابچه مهدی خلجی
  • جکستان
  • دانلود MP3
  • Wings of Desire
  • پیش بینی هوا
  • گویا
  • فرهنگ اسامی
  • دلتنگی های یک کرم دندون
  • خبرگزاری فارس
  • یک بار دیگر
  • سه تار
  • بیتوته
  • همچون کوچه ای بی انتها
  • قصه نگفته ماند
  • سراب بی نشان
  • از زندگی
  • Fire
  • صمد بهرنگی
  • زنان ایران
  • کلاق سفید
  • حاشیه خاکستری
  • منصورضابطیان
  • دفتر یادداشت
  • روزنامه
  • ساحل کبود
  • یک نفر اینجا تنهاست
  • مردی با عبای شکلاتی
  • دفتر رنگی
  • جايی که من به آن تعلق دارم
  • دست نوشته های سها
  • گاهنامه
  • پشت صحنه
  • طلسم تنهايی
  • رهگذر خسته
  • پزشکی امروز
  • زندگی صحراست
  • زهرا
  • آينده
  • زمانه
  • راديو سيتي
  • سرزمين رويايي
  • كشتي نوح
  • امشاسپندان
  • غوغاي ستارگان
  • سينا ديلي از مالزي
  • خبرگزاري دانشجويان ايران ( ايسنا)
  • رهسپار عشق
  • خانه آرزوهای آدونیس
  • تازه ترين هاي ايراني
  • زهرا
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • شمسه
  • دنياي فوتبال
  • شبکه ورزش ایران
  • تهران امروز
  • 90
  • خاله ریزه
  • پرنده میمیرد اما پرواز می ماند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Lady Bird
 
نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱

هفته پیش داشتم گوشامو با گوش پاک کن تمیز میکردم کارم که تموم شد گوش پاک کن و که در آوردم از تو گوشم دیدم دی داد بیداد پنبش نیست!فوری جلوی هرفکر بدی و گرفتم اما هوای تحت فشار تو گوشم میگفت بزار یه کم فکر کنم چه بلایی اومدسرم!

خلاصه باخودم گفتم شایدداشتم در میاوردم کمونه کرده و افتاده پشت میز آرایشم یا تختم یا هرجایی که دلش می خواد جز تو گوش من.

امروزبعد از یک هفته دیگه کوتاه اومدم و رفتم پیش دکتر که من و ازقرارگرفتن از این برزخ دوراهی نجات بده.حالا خودم رفتم و دارا .با وجود دارا شخصیت مادرانم باید نمایان میشدو نشون میدادم که به به دکتر چه خوبه.من نمی ترسم و خلاصه دکتر بعد از معاینه گوشم گفت مثل اینکه یه چیزی توشه  و بعد به دستیارش گفت آب و بذار جوش بیاد!گفتم دکتر  پس اجازه بدین من پسرمو بزارم پیش مامانم و دوباره بیام.گفت نع کاری ندارم بشین.

وااااااااای خدانشستم و با کلی ترس و لرز با یه لبخند ملیح دکتر سه لیتر آب ریخت تو گوشم و آخرش پنبه پریدبیرون.

حالا نکته جالب اینه که این یه هفته هیچ مشکلی نداشت گوشم اما از ظهر تاحالا کلی درد گرفته:((

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠

سپندارمزگان یا ولنتاین...چه فرقی میکنه.این روزها با سرماخوردگی شدیدی که دارم چیزی که برام اهمیت داره تاثیر سن و ساله یا شاید بهتر بگم شاید همون بلوغ و پختگی زندگیه.

ده سال پیش ولنتاین برام تظاهرات بیشتری داشت .گرفتن و دادن خاص ترین و تک ترین هدیه برام یه ولنتاین خوب بود.دقتی که تو کاغذ کادو و بسته بندی اش میکردم چند روز وقتم و میگرفت.اما فکر میکنم الان بعد از چند سال زندگی مشترک و داشتن یه پسر درآستانه دو سالگی ولنتاین یا روز عشق یا سپندارمزگان برام یه معنی دیگه ای داره.فکر میکنم چه فلسفه قشنگی پشت انتخاب این روزه...تو برف و سرما  و روزهای خاکستری اواسط زمستون حالا معیارمون چه ماه بهمن باشه و چه فوریه دونستن اینکه یه قلب برای می تپه و تو یه نفربراش یه چیز دیگه ای.اگه باتو قهره میخواد دنیاوایسه و حوصله هیچ چیزونداره واگه با تو شاده هیچی سخت نیست.اون دستهات و گرم میکنه.خورشید خاکستری این روزها رو طلایی میکنه و قندیل ها رو آب میکنه .خلاصه به آدم یه انرژی و عشق میده یا شاید بهتر بگم کپسول عشق و شارژ میکنه.دیگه برام اون بسته بندی و کادو مهم نیست مهم تمام احساسات و عواطف نامرئی ولی ملموسیه که خودشون و تو بسته کادوم قایم میکنم.

روز عشق مبارک...چه امروز چه پس فردا....مهم عشق.

یادش به خیر آدامس های بچگی مون که اسمش بود.... Love is

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠

دارا جون یه کتاب داستان داره که اسم یکی از شخصیت هاش هست:خارخاری خارپشته!

چند روزه حسابی باهاش همذات پنداری میکنم و مثل جوجه تیغی یا همون خارخاری خارپشته محبوب دارا درحال پرتاب تیغم.بدون استثنا بدون هرگونه تبعیض به صورت درهم هر کسی دوروورمه از پرتاب تیغام فیض میبرهناراحتشایدمال هواست!نمیدونم اما من همیشه هوای سرد و برفی منجمدم میکنه یا به سمت پرتاب تیغ هدایت میشمقهر

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠

چهارشنبه و پنج شنبه مهمون بودیم و هر دو شب بحث گلشیفته فراهانی و عکس برهنه اش سوژه اظهار نظر های متفاوتی بود .با مردود شدن اینکه مونتاژه و کار فوتوشاپه و غیره (چون خیلی ها این نظر را دارن و حتی بهزاد فراهانی منکر شده اما خودش تایید کرده خودشه) دوست دارم بدونم نظرات بقیه چیه.آیا اقدام درستیه؟تایید میکنم؟درسته؟نادرسته؟آیا هدفی که داشته را بدست آورده یا جریانات انحرافی پیش آورده؟خودمم بعدا نظرم و می گم.

در پایان چون عاشق شعرهای باباطاهرم و یه ایمیل طنز هم داشتم که مثلا باباطاهر در وصف گلشیفته گفته نوشتنم و با این چند تا شعر تموم میکنم تا یه ناهار پختن گل پسر برسم.

به اینترنت بدیدم یک کلوزآپ / نمی دونم که اصل یا فتوشاپ

بدل یا اصل ، مو کاری ندارم / دلم در سینه افتاده به تاپ تاپ
***********
خوشا آنان که پاریس جایشان بی/ درون کافه ها ماویشان بی
اگر گشتن چو بابا نیمه عریون/ خدا را شکر شلوار پایشان بی
***********
خدایا دین تو اندر خطر بی/ دلم بازیچه ی اهل هنر بی
پشیمونم بگو تقصیر مو چیست / گناه مو فقط حظٌ بصر بی
***********
مکن کاری که "بهزاد" ننگش آیو/ با ملاهای نادون جنگش آیو
تو بهر جایزه لغزیده پایت / در اینجا سوی بابا سنگش آیو
***********
به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم
به هر وبلاگ و هر سایتی که آیم / نشان از قامت رعنا ته وینم
***********
یکی لختو و یکی عریون پسنده / یکی با چادرو و تومون پسنده
به هرچه آفریدی طالبی هست/ دل مو غنچه ی خندون پسنده
***********
مو گشتم "شیفته" بر اون"گل" ناز/ گریبونش مثال غنچه ها باز
ندونم حکمت این جلوه ها چیست/ خدایا مو برقصم با کدوم ساز
***********
یکی آنسوی دنیا گشته عریون/ یکی اینجا شده غمگین و دلخون
گناه هر کسی بر خود نویسند/ چه باید کرد با مخلوق نادون
***********
خدایا کار تو خوب و خفن بی/ ولی این بنده بی چاک و دهن بی
ببخشا گر قصوری رفته از دست/ همش تقصیر این فیلتر شکن بی
نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠

گل آقا را خوابوندمو اومدم یه سر اینجا.داره یه نمه برفی هم میباره.مثل اینکه داره سرمای ترکیه به ما میرسه.چون هفته پیش که سی سی ترکیه بود (مثل همیشهچشمک)می گفت برف میاد و بورانه و حتی یه روز بغاز بسفریخ زده بوده و کشتی ها حرکت نکردن.خدا کنه سردتر و سرد تر شه چون ما 5 شنبه یه کرسی تو هالمون بر پا کردیم که خیلی کیف داره زیرش نشستن و بارش برف و تماشا کردن.

دیشبم زیر کرسی نشستیم و شام ایرانی و دیدیم یه فیلم ساخته بیژن بیرنگ (خدا بیامرزه دوستش ،آقای رسام)مثل بفرمایید شام اما چهارتا شرکت کنندش بازیگران.رامبد جوان ، سروش صحت که مردم از خنده از دستش،مهدی پاکدل و اشکان خطیبی که یه رستورانم داره تو زرد بند و نمی دونستم.فقط یه عیبی که داشت تو هر قسمت یکی آشپزی میکنه و بعدی میره تا سی دی بعدی برسه!و با توجه به سابقه قلب یخی و قهوه تلخ آدم با یه حس نا امنی به تماشا می شینه چون معلوم نیست آخرش چی میشهسوال

در 5 شنبه ای که گذشت پرسپلیسی های عزیز خیلی بهشون تعطیلات چسبید.برد 3-2 مبارکمون:)

نظرات ()



من کی هستم
نویسنده: Nazaki - شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠

تو این مدت چند تا کتاب قشنگ خوندم.یکی رمان آتوسا دختر کورش بزرگ نوشته هلن افشار که به نظرم خیلی کتاب خواندنیه مخصوصا اینکه رمان تاریخی مربوط به دوران کوروش و داریوش و بردیا و کلا هخامنشیان کم داریم و من فکرمیکنم هرایرانی لازمه برای داشتن یک سری اطلاعات کلی و اشراف به اون دوره این کتابو بخونه.البته منظورم به افرادی مثل خودمه که سواد تاریخی زیادی ندارم و تا قبل از خوندن این کتاب حتی نمیدونستم اسم زن کوروش چیه و یا نسبت کوروش و داریوش با هم چیه؟

و اما بگم از بلقیس سلیمانی...

من کی هستم؟؟؟؟!!

شادونه کادوی تولد بهم یه رمان داد به اسم خاله بازی که نویسندش این خانم بود.کیف کردم تا این دویست صفحه رو خوندم و دو سه روز بعد رفتم بازی آخر بانو را خریدم که بهترین رمان 85 بود.وااااااااااای فوق العاده زیبا،غیر قابل پیش بینی روان و خواندنی.ازدستش ندین.

در پایان مرسی از شادونه و همسرشونچشمک

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠

امشب شب پایان چله بزرگست (چون از شروع زمستان یعنی اول دی تاحالا 40 روز گذشته و بزرگه به این دلیل که بیشترین بارش ها و شدید ترین کاهش دما و سرما تو این مدت اتفاق می افتاد) القصه: من بعد از مدت ها دلم خواسته بیام و بنویسم.تو این مدت من مادر شدم ...بهشت به نامم شده و پسرم دارا در آستانه دو سالگی از شیرین ترین شیرین های دنیا و زندگی برام شیرین تره و داشتنش یه رنگ و بوی دیگه به زندگیم داده. یه وجه دیگه وجودم و دارم زندگی میکنم و اللللللبته تا حالا در هیچ دوره ای از زندگیم مسئولیتم زیاد نبوده و اینجوری انرژی مصرف نمیکردم ولی با همه مشغلات می خوام بنویسم.

پس سلام.

سلامم را همراه بادهای امشب می فرستم....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

از چهارشنبه که ١٣ آبان بوده تا امروز که جمعه ١۵ آبان (آخی آبان و پاییز هم نصفه شدن) من ایمیل یاهوم هیچ ایمیل جدیدی نمی آره برام نع مال خودم و که فرستادم میرسونه به صاحباش:(

 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

دیروز من و رضا تصمیم داشتیم به صورت دو نفره و خیلی پروانه ای تو این هوای پاییزی بریم شمال به کسی هم نگفتیم اما در عین ناباوری دیدیم ای وای مامان اینها و برادر و خانم برار رضا عازمن و ما هم کلی براشون آرزوی سفر خوب کردیم و موندیم تهران اما کلی کارهای خوب کردیم اول با مهندس باز سازی خونمون تو بازار سنگ قرار گذاشتیم .بازار سنگ غرب تهران خیلی جای دنج و خلوتیه ما هم قرارمون ساعت یک بعد از ظهر بود یعنی دیگه خلوت ترین موقع.حالا جالبیش به اینه که همون جا و تو همون زمان من و رضا انقدر مشغول سنگ دیدن از تو ماشین بودیم که یه تصادف اساسی کردیم خندهالبته تصادفمون فقط صدا داشت و بخار مخار یخدی :)))جریان تصادف به این شرح بود که یه بنایی که با پیکانش اومده بود کم و کسری های سنگش و بخره ماشینش روشن نمیشد و درش باز بود و داشت استارت میزد (شانس آوردیم که هل نمیداد)که پشتش نازل شدیم و یه ده متری هل اساسی دادیمش :))

خلاصه بعد از انتخاب و نشان دادن سنگ هایی که هفته پیش دیده بودیم دیدیم هم وقت ناهاره هم خیلی به هایپر استار یا همون کرفور غربی ها نزدیکیم رفتیم اونجا ناهارخوردیم و خرید هامون و کردیم و دیگه خسته و کوفته داشتیم میومدیم خونه و تو ماشین با رضا تصمیم گرقتیم که دیگه بمونیم خونه و جایی نریم اما همین که رسیدیم خونه دوستامون زنگ زدن که یالاپاشین بیاین پیتزا پنتری .ما هم که نع نمی تونیم بگیم و خوب شب جمعه خونه موندن خیلی هم خوب نبود خلاصه رفتیم و بعد هم سانس ١١و نیم رفتیم سینما آزادی فیلم آقای هفت رنگ که خنده دار هم بود خیلی . نیکی کریمی زن دوم بود و افسانه بایگان زن اول و رضا عطاران دزد و بقیشم نمیگم چشمک

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸

من فعلا به خونه مامانم اینها ممنوع الورودم چون سی سی رفته ترکیه و سارا و نگار اونجان تا اینجا که همه چیز معمولیه اما موضوع اینه که سارا از شنبه حسابی مریضه و یه مدل آنفولانزای بد گرفتهناراحت حسابی آنفولانزا با انواع و اقسام مختلفش شیوع پیدا کرده و با این وضع مراعات نکردن مردم هی بدتر هم میشه.تو همین هفته که ما رفته بودیم ختم مادر شوهر خاله رضا هر کی وارد میشد همه رو سه بار بوس میکرد و دست میداد میرفت می نشست بعد نیم ساعت بعد که می خواست بره دوباره از اول یه دستی میداد و سه تا ماچ آبدار و بای بای. منم که چند بار اومدم قاطع عمل کنم و گفتم ببخشید من دست نمی دم یه نگاهی و تحمل کردم که بار معنوی زیادی داشت شامل : واه واه چه از خود متشکر ، حالا مگه من ایدز دارم ، .....

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸

هفته پیش متاسفانه رزا منتظمی در سن هشتاد و هفت سالگی در گذشت.روحش شاد.کتابش به نظر من مرجع خیلی خوبی بود که به کم تجربه ها و بی تجربه ها خیلی کمک میکرد. هادی خرسندی یه شعر در این زمینه گفته که به نظرم خیلی قشنگه .

توی مطبخ ز خرد و کلان        به عزایش نشسته بی اعلان

هر غذایی در آشپزخانه        میکند گریه سوگوارانه 

گشته همدرد کوفته تبریزی      نخودی غمزده ته دیزی

آش رشته کنار ایشان است      رشته هایش همه پریشان است

شله زردی فغان کنان این بین      خانه را کرده اربعین حسین 

دلمه بر تن دریده پیراهن        که جفا کرد زندگی با من

رولت گوشت ناله سر داد      مرغ پخته به گریه افتاد

این طرف میرزا قاسمی غمگین     سوپ مارچوبه را دهد تسکین

نرگسی قهوه میکند تعارف      به حضور بیف استروگانوف

های های سکنجبین با یخ        میرسد از حوالی مطبخ

نیست یک دم زغصه آسوده        شربت و بستنی و فالوده

کتلت دسته دار دلخسته       بر سر خویش میزند دسته

میکند قیمه عاصی و بیتاب        لپه ها را به هر طرف پرتاب

قرمه سبزی عبوس و تلخ و پکر        لیموی غم گرفته اندر بر

تلخ بنشسته باقلا قاتوق        بر سر خویش میزند قاشق

کره در حال تسلیت با کارد        تسلیت گوی یک ترازو آرد

قابلمه گوشه ای غریبانه        میکند اشکهایش را پیمانه

شده از غصه باقلا بیهوش        پلو گرفته او را در آغوش

گاه یک بسمه تعالایی        میشود تلاوت ز سوی حلوایی

میکند گاه ز رزا یادی        تر و تازه صدای سالادی

سر دهد یک صدای ساده دمی        که کجایی رزای منتظمی

آبکش غم فزاست آخ آخش        اشک ریزد ز هر چه سوراخش

تاوه با روی گرد و دم دراز        سوزد و گریه میکند سر گاز

ظرفها رفته هر طرف بیحال        تسلیت گوی قاشقی چنگال

میکشد کوفته ریزه دائم آه        شده با کوفته قل قلی همراه

بامیه با کدو سخن دارد        سخن از آن بزرگ زن دارد

زعفران و سماق و زیره و کشک        هر کدام گوشه ای بریزد اشک

آشپزخانه غصه دار شده        ظرف و مظروف بیقرار شده

رفت آن بانوی پر آوازه        نمک و فلفلش به اندازه

رفت استاد آشپزخانه        بانوی کاردان و فرزانه

آنکه با پخت و پز هنر میکرد        زین هنر خلق را خبر میکرد

ملتی از کتاب او حض کرد        دولت از او دریغ کاغذ کرد

تیغ سانسور در کتاب آمد        سرکه جای سس شراب آمد

کاغذ آن کتاب پر تیراز        شد اسیر هزار و یک ویراز

لیک بهر کتاب غایت و بول        داد دولت به کاتبانش قول

گر دهی شرح مبطلات نماز        کاغذ افزون بری ز حد نیاز

گر دهی شرح مبطلات وضو        کم کنی روی مردمان گوزو

هر چه کاغذ به هر چه انبار است        بر تو و گفتهء تو ایثار است

بنویس از جماع با حیوان        تا که کاغذ به تو رسد ارزان

بگو از گوسفند و بزغاله        از مزایای عمه و خاله

گر که سکسی اش نویسی کافی        رایگان است چاپ و صحافی

لیک در باب طبخ و آشپزی        نتوان رفت راه را عوضی

پخت و پز با عکس و کتاب        کار زشتی است مثل کشف حجاب

زن که اهل کتاب خواهد شد        اتوماتیک خراب خواهد شد

راه او بر کتاب باید بست        تا بداند کنیز مطبخی است .


نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸

دیشب اولین بارون پاییزی اومد برای ما شب خیلی خاطره انگیزی هم بود چون بعد از یه سال مستاجری که باید میرفت از خونه دل کند و دیشب کلید و داد و ما زیر اون بارون رفتیم با کلی امید و آرزو رفتیم به دیدن خونه جدید.البته بعدش که اومدیم همین خونمون یه کمی دلمون گرفت اخه تازه ما اینجا رو به عنوان خونمون قبول کرده بودیم و بهش عادت کرده بودیم.تازه شب ها که از خواب بیدار میشدم دیگه نمیترسیدم و می دونستم تو خونمونیم تازه میرفتیم مسافرت دلمون براش تنگ میشد .تازه وقتی کلید و می انداختم قفل و باز می کردم و وارد خونه میشدم احساس میکردم وارد قلمروی شخصیم شدم.حالا باید دل کند و رفت. عجب بازی داره روزگار

نظرات ()



تولدی دوباره :)
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸

سلام

امروز تقریبا تولد چهار سالگی وبلاگمه .چهار سال پیش وقتی دختر خونه بودم تصمیم به نوشتن گرفتم و یه مدت نوشتم و نوشتم تو این چهار سال ازدواج کردم و محل کارم و عوض کردم و باز می نوشتم.بیکارشدم و باز همچنان مینوشتم تا پارسال که بی دلیل بی خیال وبلاگم شدم.اصلا فکر می کردم حرفی برای گفتن ندارم و اصلا هیچی!

چند روز پیش از بیکاری اومدم سر وقتش و چند تا از پست های چند سال پیش و خوندم و دیدم عجب دفتر خاطراتی می نوشتم و ولش کردم.بعد از اینکه کلی رفتم تو حال و هوای اون روزگار و اشکی بر گذر ایام از دیده چکاندم بر آن شدم تا در چهارمین سالگرد ایجاد وبلاگم دوباره نوشتن روزهای زندگیم در اینجا رو ادامه بدم.

باید یه نکته رو اضافه کنم که پست این مدت دونفری خواهد بود قلب چون یه فسقلی تو دل دارم که با نامگذاری خاله ندا از ابوالفضل به کنجد تغییر نام موقتی یافته تا به امید خدا عید نوروز با به دنیا اومدن و دیدن روی ماهش اسم گذاری واقعی بشه .

خلاصه اینم داغ ترین خبر اولین پست بعد از یه سال.الان دیگه باید برم کم کم اماده شم چون رضا هم از حمام میاد و می خوایم بریم تولد.از صبح هم که خونه نبودیم و به همراه مامان و رضا رفته بودیم بازار سنگ.چقدر هم جای قشنگی بود کلی سنگ دیدیم منم یه اب نما دیدم که خیلی قشنگ بود البته فروشندش اصرار داشت که ناقصه اما همون ناقصیش قشنگ بود و سالمش حسابی بازاری بود.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود و افسوس که به جای افکارش زخمهای بدنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧

این داستان و یکی از دوستام برام ایمیل کرده بود و من از خوندنش واقعا لذت بردم.زندگی و احساس خوشبختی در زندگی در عین سادگی به همین راحتی بدست نمیاد با پول و پارتی و رانت و .... غیر قابل دسترسیه.خوشحالم از اینکه هنوز تو این دنیا چیزهایی پیدا میشه که با مادیات و نقدینگی نمیشه خرید.اینم داستان:

*****

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید!



 

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧

شب یلدا همیشه به خاطر اینکه تولدم بود و جشن بود و دور هم بودن دوست داشتم.الان سه سال تو این شب یه مسافر عزیز مهمونمونه و جشنمون و کامل می کنه پیرارسال خالم پارسال داییم و امسال عمه ام بعد از ٢١ سال مهمون یلدایی ما بودو البته متاسفانه پدر بزرگ عزیزم که سی سال برام شعر شب یلدا رو میخوند و باهاش می رقصید امسال جاش خالی بود.پارسال هم حتی با اون حال با صدایی که واضح نبود گفت:

شب یلدا به فتوای زمانه        به باید خورد قدری هندوانه دانه دانه ،‌دانه دانه ، دانه دانه...

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - جمعه ٦ دی ،۱۳۸٧

تو هفته ای که اومدن و گذشتن و پاییز و به شب یلدا رسوندن و زمستون شروع شد به قول رضا سی و امین فصل زندگی من و اولین فصل عاشقی هم اومد و ما هم جشن گرفتیمش اصلا"""""""""""""" باورم نمیشه.خیال باطل

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧

ناراحت کردن دوستان ،آشنایان و نزدیکان شما در کوتاهترین زمان با راست ترین و منطقی ترین گفتمان این تنها در تخصص ماست.

تلفن :‌------------------   آدرس وب سایت :http://nazaki.persianblog.ir

می خوام بدم این متن و برام چاپ کنن و پخشش کنم لای روزنامه ها ! مطمئنن خوب پول در میارم . شایدم بدم تو پبک برتر .

هر کسی یه استعداد و پتانسیلی داره اینم قسمت ماشده .نمی دونم شاید پرورششم دادم که انقدر خوب جواب میده یعنی رد خور نداره حرف که از دهنم در میاد برخورد حتمیه. دور و نزدیک و خویش و بیگونه هم نداره.

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧

این وبلاگ هک شد

این پست برای این است که صاحب وبلاگ حواسش رو جمع کنه و یه ذره مسئله امنیت رو تو وب جدی بگیره!

نظرات ()



 
نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧

جمعه شب از اون اتفاق های پت و متی با اجرای نازکی و رضا اتفاق افتاد.

بعد از ظهر از خونه مامان اینها خداحافظی کردیم و اومدیم خونه و بعد از گذروندن غروب غمگین جمعه با خانواده محترم شادونه تصمیم گرفتیم بریم لواسان رستوران گارسیا.قرارهامون و گذاشتیم و سریع حاضرشدیم و رضا رفت آسانسور و بزنه تا بیاد منم در و بستم و رفتم بیرون رضا گفت در و قفل کن این جوری آدم خیالش راحت تره گفتم تو قفل کن من کیف نیاوردم هیچی همراهم نیست گفت خوب منم که کلید ندارم!

خلاصه تا داشتیم فکر میکردیم چکار کنیم آسانسور رسید ودیدیم فعلا باید رفت.

خلاصه رفتیم لواسان و تو مرکز خرید هدیش یه رستوران نقلی بود که غذاهای مکزیکی داره هم خوشمزه بود و هم قیمتش خوب بود هم محیطش صمیمی بود. خلاصه بعد از شام برگشتیم و به اصرار شادونه اینها هم که می گفتن بریم خونشون چای خورون گوش نکردیم و ازشون خداحافظی کردیم تا بریم یه فکری برای کلید کنیم. ازاونجایی که زوج عدالت گستری هستیم و سعی می کنیم همیشه با یه تیر دست کم دو تا هدف و بزنیم تصمیم گرفتیم بریم خونه خانواده محترم همسر که هم کلید خونمون و هم یه سر زده باشیم و یه چایی همه دوره هم مهمون باشیم. خلاصه رفتیم و در حین نوشیدن چای رضا رفت تو اتاق و من دیدم هی صدای کمد و کشویی میاد که با هدف باز میشه و چند لحظه بعد بی نتیجه و مایوس بسته میشه. یه مدت این کار طول کشید تا رضا اومد و علنا پرسید که ببخشید ما کلید یدکمون و می خوایم میشه بدین من پیداش نکردم گفتن آخه اونجا نیست تو ماشینه. اومد بره از تو ماشین بیاره که گفتن ماشین هم تعمیرگاهه فردا صبح آماده میشه!!!! حالا ساعت شده دوازده. دیگه سریع بدو بدو خداحافظی کردیم و گفتیم بریم خونه ما تا بردیا نخوابیده کلید و از اون بگیریم. خلاصه زنگ زدم و شانس آوردیم که با اینکه زنگ موبایلش خاموش بود و داشت می خوابید دید داریم بهش زنگ میزنیم و خلاصه بیدار موند و ما رسیدیم و به کلید داد به من که دیدم اشتباه و ماله ما نیست. خلاصه دردسر ندم که رفتیم خونه مامان اینها حالا همه هم که از مهمونداری دیشب خسته بودن و زود خوابیده بودن بردیا با کلی دردسر یه چیزهایی برامون پیدا کرد که ما شب روش خوابیدیم و از تو خیابون موندن نجات پیدا کردیم تا صبح که مامان کلید و بهمون داد و رفتیم خونمون :)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »