از چهارشنبه که ١٣ آبان بوده تا امروز که جمعه ١۵ آبان (آخی آبان و پاییز هم نصفه شدن) من ایمیل یاهوم هیچ ایمیل جدیدی نمی آره برام نع مال خودم و که فرستادم میرسونه به صاحباش:(
از چهارشنبه که ١٣ آبان بوده تا امروز که جمعه ١۵ آبان (آخی آبان و پاییز هم نصفه شدن) من ایمیل یاهوم هیچ ایمیل جدیدی نمی آره برام نع مال خودم و که فرستادم میرسونه به صاحباش:(
دیروز من و رضا تصمیم داشتیم به صورت دو نفره و خیلی پروانه ای تو این هوای پاییزی بریم شمال به کسی هم نگفتیم اما در عین ناباوری دیدیم ای وای مامان اینها و برادر و خانم برار رضا عازمن و ما هم کلی براشون آرزوی سفر خوب کردیم و موندیم تهران اما کلی کارهای خوب کردیم اول با مهندس باز سازی خونمون تو بازار سنگ قرار گذاشتیم .بازار سنگ غرب تهران خیلی جای دنج و خلوتیه ما هم قرارمون ساعت یک بعد از ظهر بود یعنی دیگه خلوت ترین موقع.حالا جالبیش به اینه که همون جا و تو همون زمان من و رضا انقدر مشغول سنگ دیدن از تو ماشین بودیم که یه تصادف اساسی کردیم
البته تصادفمون فقط صدا داشت و بخار مخار یخدی :)))جریان تصادف به این شرح بود که یه بنایی که با پیکانش اومده بود کم و کسری های سنگش و بخره ماشینش روشن نمیشد و درش باز بود و داشت استارت میزد (شانس آوردیم که هل نمیداد)که پشتش نازل شدیم و یه ده متری هل اساسی دادیمش :))
خلاصه بعد از انتخاب و نشان دادن سنگ هایی که هفته پیش دیده بودیم دیدیم هم وقت ناهاره هم خیلی به هایپر استار یا همون کرفور غربی ها نزدیکیم رفتیم اونجا ناهارخوردیم و خرید هامون و کردیم و دیگه خسته و کوفته داشتیم میومدیم خونه و تو ماشین با رضا تصمیم گرقتیم که دیگه بمونیم خونه و جایی نریم اما همین که رسیدیم خونه دوستامون زنگ زدن که یالاپاشین بیاین پیتزا پنتری .ما هم که نع نمی تونیم بگیم و خوب شب جمعه خونه موندن خیلی هم خوب نبود خلاصه رفتیم و بعد هم سانس ١١و نیم رفتیم سینما آزادی فیلم آقای هفت رنگ که خنده دار هم بود خیلی . نیکی کریمی زن دوم بود و افسانه بایگان زن اول و رضا عطاران دزد و بقیشم نمیگم 
من فعلا به خونه مامانم اینها ممنوع الورودم چون سی سی رفته ترکیه و سارا و نگار اونجان تا اینجا که همه چیز معمولیه اما موضوع اینه که سارا از شنبه حسابی مریضه و یه مدل آنفولانزای بد گرفته
حسابی آنفولانزا با انواع و اقسام مختلفش شیوع پیدا کرده و با این وضع مراعات نکردن مردم هی بدتر هم میشه.تو همین هفته که ما رفته بودیم ختم مادر شوهر خاله رضا هر کی وارد میشد همه رو سه بار بوس میکرد و دست میداد میرفت می نشست بعد نیم ساعت بعد که می خواست بره دوباره از اول یه دستی میداد و سه تا ماچ آبدار و بای بای. منم که چند بار اومدم قاطع عمل کنم و گفتم ببخشید من دست نمی دم یه نگاهی و تحمل کردم که بار معنوی زیادی داشت شامل : واه واه چه از خود متشکر ، حالا مگه من ایدز دارم ، .....
هفته پیش متاسفانه رزا منتظمی در سن هشتاد و هفت سالگی در گذشت.روحش شاد.کتابش به نظر من مرجع خیلی خوبی بود که به کم تجربه ها و بی تجربه ها خیلی کمک میکرد. هادی خرسندی یه شعر در این زمینه گفته که به نظرم خیلی قشنگه .
توی مطبخ ز خرد و کلان به عزایش نشسته بی اعلان
هر غذایی در آشپزخانه میکند گریه سوگوارانه
گشته همدرد کوفته تبریزی نخودی غمزده ته دیزی
آش رشته کنار ایشان است رشته هایش همه پریشان است
شله زردی فغان کنان این بین خانه را کرده اربعین حسین
دلمه بر تن دریده پیراهن که جفا کرد زندگی با من
رولت گوشت ناله سر داد مرغ پخته به گریه افتاد
این طرف میرزا قاسمی غمگین سوپ مارچوبه را دهد تسکین
نرگسی قهوه میکند تعارف به حضور بیف استروگانوف
های های سکنجبین با یخ میرسد از حوالی مطبخ
نیست یک دم زغصه آسوده شربت و بستنی و فالوده
کتلت دسته دار دلخسته بر سر خویش میزند دسته
میکند قیمه عاصی و بیتاب لپه ها را به هر طرف پرتاب
قرمه سبزی عبوس و تلخ و پکر لیموی غم گرفته اندر بر
تلخ بنشسته باقلا قاتوق بر سر خویش میزند قاشق
کره در حال تسلیت با کارد تسلیت گوی یک ترازو آرد
قابلمه گوشه ای غریبانه میکند اشکهایش را پیمانه
شده از غصه باقلا بیهوش پلو گرفته او را در آغوش
گاه یک بسمه تعالایی میشود تلاوت ز سوی حلوایی
میکند گاه ز رزا یادی تر و تازه صدای سالادی
سر دهد یک صدای ساده دمی که کجایی رزای منتظمی
آبکش غم فزاست آخ آخش اشک ریزد ز هر چه سوراخش
تاوه با روی گرد و دم دراز سوزد و گریه میکند سر گاز
ظرفها رفته هر طرف بیحال تسلیت گوی قاشقی چنگال
میکشد کوفته ریزه دائم آه شده با کوفته قل قلی همراه
بامیه با کدو سخن دارد سخن از آن بزرگ زن دارد
زعفران و سماق و زیره و کشک هر کدام گوشه ای بریزد اشک
آشپزخانه غصه دار شده ظرف و مظروف بیقرار شده
رفت آن بانوی پر آوازه نمک و فلفلش به اندازه
رفت استاد آشپزخانه بانوی کاردان و فرزانه
آنکه با پخت و پز هنر میکرد زین هنر خلق را خبر میکرد
ملتی از کتاب او حض کرد دولت از او دریغ کاغذ کرد
تیغ سانسور در کتاب آمد سرکه جای سس شراب آمد
کاغذ آن کتاب پر تیراز شد اسیر هزار و یک ویراز
لیک بهر کتاب غایت و بول داد دولت به کاتبانش قول
گر دهی شرح مبطلات نماز کاغذ افزون بری ز حد نیاز
گر دهی شرح مبطلات وضو کم کنی روی مردمان گوزو
هر چه کاغذ به هر چه انبار است بر تو و گفتهء تو ایثار است
بنویس از جماع با حیوان تا که کاغذ به تو رسد ارزان
بگو از گوسفند و بزغاله از مزایای عمه و خاله
گر که سکسی اش نویسی کافی رایگان است چاپ و صحافی
لیک در باب طبخ و آشپزی نتوان رفت راه را عوضی
پخت و پز با عکس و کتاب کار زشتی است مثل کشف حجاب
زن که اهل کتاب خواهد شد اتوماتیک خراب خواهد شد
راه او بر کتاب باید بست تا بداند کنیز مطبخی است .
دیشب اولین بارون پاییزی اومد برای ما شب خیلی خاطره انگیزی هم بود چون بعد از یه سال مستاجری که باید میرفت از خونه دل کند و دیشب کلید و داد و ما زیر اون بارون رفتیم با کلی امید و آرزو رفتیم به دیدن خونه جدید.البته بعدش که اومدیم همین خونمون یه کمی دلمون گرفت اخه تازه ما اینجا رو به عنوان خونمون قبول کرده بودیم و بهش عادت کرده بودیم.تازه شب ها که از خواب بیدار میشدم دیگه نمیترسیدم و می دونستم تو خونمونیم تازه میرفتیم مسافرت دلمون براش تنگ میشد .تازه وقتی کلید و می انداختم قفل و باز می کردم و وارد خونه میشدم احساس میکردم وارد قلمروی شخصیم شدم.حالا باید دل کند و رفت. عجب بازی داره روزگار
سلام
امروز تقریبا تولد چهار سالگی وبلاگمه .چهار سال پیش وقتی دختر خونه بودم تصمیم به نوشتن گرفتم و یه مدت نوشتم و نوشتم تو این چهار سال ازدواج کردم و محل کارم و عوض کردم و باز می نوشتم.بیکارشدم و باز همچنان مینوشتم تا پارسال که بی دلیل بی خیال وبلاگم شدم.اصلا فکر می کردم حرفی برای گفتن ندارم و اصلا هیچی!
چند روز پیش از بیکاری اومدم سر وقتش و چند تا از پست های چند سال پیش و خوندم و دیدم عجب دفتر خاطراتی می نوشتم و ولش کردم.بعد از اینکه کلی رفتم تو حال و هوای اون روزگار و اشکی بر گذر ایام از دیده چکاندم بر آن شدم تا در چهارمین سالگرد ایجاد وبلاگم دوباره نوشتن روزهای زندگیم در اینجا رو ادامه بدم.
باید یه نکته رو اضافه کنم که پست این مدت دونفری خواهد بود
چون یه فسقلی تو دل دارم که با نامگذاری خاله ندا از ابوالفضل به کنجد تغییر نام موقتی یافته تا به امید خدا عید نوروز با به دنیا اومدن و دیدن روی ماهش اسم گذاری واقعی بشه .
خلاصه اینم داغ ترین خبر اولین پست بعد از یه سال.الان دیگه باید برم کم کم اماده شم چون رضا هم از حمام میاد و می خوایم بریم تولد.از صبح هم که خونه نبودیم و به همراه مامان و رضا رفته بودیم بازار سنگ.چقدر هم جای قشنگی بود کلی سنگ دیدیم منم یه اب نما دیدم که خیلی قشنگ بود البته فروشندش اصرار داشت که ناقصه اما همون ناقصیش قشنگ بود و سالمش حسابی بازاری بود.