نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤
امشب با يکی از همدانشگاهی هام قرار دارم.اونم واسه يه امره خير !!!
اما نمی دونم چرا اينجوريم؟نه ته دلم شوری داره نه هی ساعت و نگاه می کنم که زودتر بگذره .نه هی ميرم تو آينه خودم و نگاه کنم تا ببينم امروز چه شکلی ام .
ياده آخرين قرار ی که داشتم ميوفتم , چقد هيجان داشتم .....پس حالا چی شدم؟ شايد نبايد اصلا قبول می کردم , شايد ........................
