ديروز بلاخره رفتم!

اولش تصميم گرفتم بی خيال شم و نروم اما شادی بهم زنگ زد و کلی نصيحتم کرد .گفت انقد دمدمی نباشم . راست ميگه واقعا .خودمم خيلی وقتا از دسته اين حالته مودی بودنم عصبانی می شم اما خوب چيکار کنم.

هميشه فکر می کردم که چرا من اين جوری ام . اما امسال تابستون وقتی بعد از کلی وقت عمه بزرگمو ديدم فهميدم که اين حالتم از کجا ست :))‌ اين عمه ام هم دقيقا مثه من بود يعنی يهويی هوسه يه کاری و می کرد و انجام ميداد بعضی وقتام حوصله ء يه کاری و که از قبل برنامه ريزی کرده بود و نداشت و اصلا انجامش نمی داد.

خوب ژن عمه ام به منم رسيده ديگه. خيلی ام همه دوسش دارن و عزيزه.اما شادی ديروز بهم می گفت اينجوری خيلی از آدمها رو از خودت می رنجونی .

شادی از يه شوخی شد مامان شاديه من,  اما مثه اينکه واقعا عقلش از من بيشتر يا اقلا به ظاهر اينجوری به نظر مياد

خلاصه بعد از اين همه حاشيه برگردم سره اصله مطلب ! با نيم ساعت تاخير ( چشم شادی و دور ديدم )‌رفتم سره قرار و کلی حرفايه خنده دار رد و بدل شد .انگار رفته بودم يه جا فرم استخدام پرکنم .دقيقا حرفای کليشه ای و فرمه استخدامی بود.

مثه اينکه می خواين يه پروژه رو انجام بدين و با کسی که فکر می کنين صلاحيتش و داره وارده مذاکره می شين !

از امکاناتتون ميگين ,از اهداف ووووووو....

پوف . يه کم به نظرم مسخره است . شايدم من اين جوری فکر می کنم و نتيجه اينجور ارتباطات بهتر باشه حالا در هر صورت   نتيجهء مذاکرات و بعدا به اطلاعتون می رسونم

وقتی که فهميدم واسه زندگی عقل تعيين تکليف می کنه يا قلبه آدم يا هر دو مساوی .