اين دو سه روز چند تا موضوع مختلف پيش اومد که باعث شد يه کم فکر کنم راجع بهش .عروسی که جمعه رفتم ازاون عروسی هايی بود که تفاوت فرهنگی عروس و داماد توش از زمين تا آسمون بود . فاميل داماد کاملا و صد در صد با حجاب بودن و فاميل عروس کاملا و بدون استثنا بی حجاب . ميگم بی استثنا چون مثلا بعضی از فاميل ها هستن که قاطی هستن مثلا اکثرشون بی حجاب هستن اما توش چند تا هم با حجاب پيدا ميشه يا بر عکس. اما اين دو تا فاميل کاملا يکدست بودن يکی بی حجاب کامل و مطلق و طرف داماد حزب الهی و محجبه کامل. تنها کسی از طرف داماد که بی حجاب بود من بودم D:
اما با تمام اين تفاوت ها عروس و داماد دور از فاميل هاشون با هم دوست شده بودن و چون معيارهاشون با هم يکی بود تصميمشون و گرفتن و اجازه ندادن خانواده ها مانع رسيدنشون بهم باشن. با اينکه داماد از همه نظر هنوز به پدرش وابسته است چه کاری چه مالی و احساسی و ....
حتی وقتی ارکستر شروع کرد پدر داماد مجلس و ترک کرد چون به نظرشون حتی موزيک و شنيدنش گناه بود. اما داماد کاری و کرد که فکر ميکرد درسته. اين به نظرم خيلی قشنگ بود و نشون ميداد که واقعا هم عروس و هم داماد چقدر به انتخابشون و به خودشون اعتقاد دارن .البته که مطمئنم خيلی سخت اين کار چون با تربيتی که ما داريم اين کار يه کم عجيبه و شايد اطرافيان و خود پدر مادر فکر کنن بچه هاشون قدر نشناس بوده , يه دنده بوده .... و هزار تا حرف ديگه.اين که کدوم کار درسته و کدوم غلطه واقعا و از نظر منطقی نمی دونم اما من کاری که دوستم کرد و تائئيد ميکنم و به نظر من قابل تحسين و اميدوارم با تصميمش به خوشبختی و موفقيتم برسه و همين طور اميدوارم خودمم بتونم تو زندگی اين جوری باشم که در کمال احترام به بزرگترم و بعد از همه مشورت ها و نظر گيری ها ی لازم تصميم آخر زندگيم رو خودم بگيرم.
" بنيامين فرانکلين " ميگه : آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت بگيرد, حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.
