من الان خجل و شرمسارم , اونم نع که اندکی, بلکه بسي بسيار .

اومديم چای بخوريم که رئيسم يه کيکی آورد که خودش پخته و داشت تعارف ميکرد , ازين کيک های مثل صبحونه که توشم يه چيزايی داشت . خانم منشی گفت به به چه کيکه کشمشی دستتون درد نکنه . ريئسمم گفت نع خير! کشمشی نيست . چون می دونستم اين نازنين خانم کشمش دوست نداره توش گردو ريختم و شاه توت فقط!

ديگه من کلی خجالت کشيدم از حرفهايی که تو دلم از صبح داشتم می گفتم.

اصلا هميشه اين جوريه. من از دست هر کسی عصبانی يا ناراحت ميشم و شروع ميکنم تو دلم و با خود درونم به غيبت کردن راجع بهش, يهو يه چيزی ميشه يا اون آدم يه کاری ميکنه که من از برداشتم پشيمون شم و به عذاب وجدان بيوفتم .