امروز ساعت شش تا هشت اولين جلسه کلاس زبانمه. خوشحالم که تنها نيستم و شانس آوردم با شيرين تو يه کلاسم . اونم محله کارش کوچه روبه رويه شرکته ماست و خونه مامانش اينام دوتا کوچه بالاتر ازخونه ماست و فعلا که شوهرش رفته سربازی مياد خونه مامانش اينها. وايلا اگه قرار بود خودم تنها برم حتما مثه هميشه انقدر تعداده غيبتام زياد می شد که به آخره ترم نمی رسيدم .

صبح بابام که داشت ميرسوندتم سر کار می گفت تو فقط پاييزها که روز کوتاهه و زود تاريک ميشه ياده کلاس رفتن ميوفتی  آخه راست ميگه پارسالم شش تا هشت شب , تو آبان میرفتم کلاس.

نميدونم چرا؟ اما انگار پاييز به درده کلاس رفتن ميخوره فقط.وايلا آدم بايد از ساعت هفته شب چرت بزنه بيکار تو خونه  تا ساعت ده بشه وبره تو تخت و بخوابه .

با اينکه اصلا درس خون نيستم اما خوشحالم و يه حسه خوبی دارم که باز دارم ميرم کلاس .محيطه کلاس , شيطنت و پچ پچ های سرکلاس و  اضطراب درس پس دادن و معلم و  خلاصه کلاس ,حالا هر کلاسی باشه,  شادم ميکنه.

ديشب شيرين ميگفت اين ترم حتما دوتامون  Fail ميشيم .آخه تو دانشگاه درسهايی که باهم داشتيم هميشه يکيمون يا هردومون می افتاديم :))