ديروز شانس آورديم بعد از کلاس به احسان مرخصی داده بودن و اومد دنباله زنش و خدا عمرشون بده منم رسوندن . معلممونم يه آقايی تو دهه سی سالگی  فکر کنم  حالا شايدم چهله و خوب مونده . من چه ميدونم . انگار با پرگار کشيدنش.اصلا چاق نيست  اما از اون تیپ هايی که انجوری به نظر گرد ميان. خلاصه ساعت هشت رسيدم خونه و يه شام خوردم و بعد از دوش نشستم به خوندنه کتاب های ژونزده هزار تومنيم . اما خدا رو چه ديدی شايد اين خودش يه انگيزه شه واسه درس خون شدنه من .