نویسنده: Nazaki - سهشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٤
بچه که بودم
مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود, رها مي کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم .
.....
حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ،
هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ،
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد.
