آخی الان گل آرا اومد رو خط و گفت که بچه اش مرده :(البته خودش اين فکر و ميکرد که نمونه. ماهه پيش که فهميده بود حامله است دکتر بهش گفته بود نی نی اش دو ميليمتره فقط و اين خيلی کمه واسه ماهه اول.

آخی اصلا باورم نميشه اين گل آرا همون دختريه که کلاس دوم راهنمايی اومد تو مدرسمون و بغل دستم نشست ته کلاس.

از اون روز به بعد ديگه معلم ها روی آسايش و نديدن و هميشه از اون منطقه آه و ناله اشون به آسمون بود. بعد هم دبيرستان و کنکور و اسکی و دانشگاه و....تقريبا تمام کارامون و اولين تجربه های مختلف زندگيمون با هم بود.انقد همه کارامون با هم بود که تقريبا مثه هم شده بوديم. يه بارساله اول دانشگاه رفته بودم مهمونی يکی از دوستای دانشگاه, يکی از مهمونها که من نمی شناختمش اومد پيشم و گفت من يه دوست دارم , خيلی شبيه تو ه وقتی حرف ميزنی و طرز حرف زدنت و اينها من و ياد اون ميندازه .منم زدم به شوخی و گفتم به به چه دوستی ,  خوش به حالت با اين دوسته گلی که داری گفت آره اتفاقا اسمشم گل آراست و خلاصه معلوم شد , همون گل آرا دوسته خودمه .

تا اينکه وقتی بيست ساله شديم ديگه گل آرا رفت قاطيه مرغ ها .اونم تو بلاد خارج ;)

اينجوری شد که ديگه رابطمون رسيد به ايميل و چت و سالی يکی دوبار تلفنی حرف زدن :( 

امسال که رفتم خونشون چند روز , نه اون باورش می شد من مهمونشم و داره ازم پذيرايی می کنه نه من باورم ميشد اين گل آراست که داره خونه داری می کنه.

اما حالا خيلی ناراحته که چرا اينجوری شد.خب تقصيره خودشه که زد زيره قولش .آخه قرار بود انقد عجله نکنه ازين به بعد و ديگه صب کنه . مامان نشه تا من عروسی کنم :))

 اما  مطمئنا خدا خيلی دوستشون داشت که الان اينجوری شد.می تونست خيلی بدتر شه . بعد از يه مدته طولانی و يه وابستگی روحی .