نویسنده: Nazaki - دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥
من امروز حالا از عصبانيت ساعت کار که بگذريم کلی کنجکاوم.دليلشم اينه که روز آخر کار رييسم و شوهرش صبح قبل ازينکه بقيه بيان بهم گفتن که به تو عيدی تو بعد از عيد ميديم و اون روز جلوی چشمای حيوونی من به دو تای ديگه عيدی دادن و منم نگاه کردم و گذشت تا امروز صبح , تا رفتم تو اتاق رييسم و يه کم باهاش حرف زدم و بعد آخر حرفش يه کوچولو برگشا عقب و يه پاکتی و که من هيچی ازش نديدم که بتونم حتی بفهمم چيه بهم نشون داد و گفت اينم عيديه تو که نميشه جلوی بقيه بهت بدم!
واااااااااااااای چقدر دوست دارم زودتر بفهمم توش چيه.
