ديشب معلم ويژوال بييسيک ام بهم تلفن کرد.اولش جا خوردم آخه آقای اللهياری هميشه فقط شب تولدم بهم تلفن ميکرد و تبريک می گفت . وقتی ام تعجبم و ديد گفت می دونم يه ماه مونده تا تولدت اما زنگ زدم که يه شاگرد جديد بهت معرفی کنم.

خلاصه يه کم راجع به دوستام حرف زديم و گفت من ازاونايی که رفتن از ايران بيشتر خبر دارم تا شما .اونم اشتباه اکثر آدما رو می کرد که چون فکر ميکنيم پيش هميم واميدواريم  هروقت بخواييم می تونيم از هم با خبر شيم اصلا سال تا سال ياد هم نمی کنيم.  بعد از تلفن داشتم واسه مامانم حرفاشو می گفتم و وقتی تموم شد حرفام مامانم گفت خوب کلاسه من و کی شروع می کنی؟

تا حالا انقد جدی رو اين موضوع نديده بودمش منم تا ديدم جديه گفتم از هر وقت بخواين.الان خوبه؟ حالا ساعت ده شب بود.

گفت اگه می خوای از کامپيوتر زده شم شروع کن . بلاخره قرار شد روزهای فرد از ساعت هفت تا هشت و چهل و پنج دقيقه ما کلاس داشته باشيم.

الانم بهم تلفن کرد که من رفتم دفتر خريدمدير نکنی يه وقت , کلاس و کنسل نکنی ... 

ايشالا تا يه ماه ديگه آدرسه وبلاگه مامانمم ميگم