امروز می خوام از مرگ بنويسم و مردن.از بی ارزشی دنيا و آدم. از بی خبری آدم از دو دقيقه بعد زندگيش. از اينکه با دونستن همه اينها بازم مغرور ميشيم و زورگو و سنگ دل.
وقتی يه پسر سی و چهار ساله سالم ,بعد از ظهرجمعه بعد از ناهار ميره يه چرت بخوابه و به مامانش ميگه سر فوتبال پرسپليس و استقلال بيدارش کنه تا حتما مسابقه رو ببينه. اما بعد می خوابه که می خوابه..... که ديگه بيدار نميشه..... ديگه از خواب بيدار نميشه تا مادرش و خواهرش و همه دور و اطرافش شک کنن به چيزهايی که دارن می بينن و براشون پيش اومده... حسرت کارايی که براش نکردن و بخورن ..افسوس حرف هايی که می خوواستن بهش بگن و نگفتن ... لحظات خوبی که می تونستن داشته باشن و از هم دريغ کردن... مادرش حتما بايد بياد سر خاک پسرش تا بگه برات دختری و که دوست داشتی می گيريم... اما وقتی زنده بود,همون مادر می خواست قدرت و توانايی و همه چيزش و با مخالفت و حرف تو دنيا , فقط حرف منه نشون بده...
کاش واقعا می تونستيم قدر لحظه هامون و با هم بودنمون و بدونيم . کاش زندگی و دلمشغولی هاش ما رو از خيلی از واقعيت هايی که اين همه بهمون نزديکه دور نمی کرد.:(
