از صبح تا همين الان تو بانک بودم . باز خدا پدر بانک توسعه صادرات و بيامرزه که از بقيه آدم و کمتر اذيت ميکنه. ديگه واقعا بايد اقلا به خاطره اين دو روز کاره تمام وقتی که کردم من و به عنوانه کارمند نمونه معرفی کنن :)
وقتی اومدم شرکت ديدم رييسم خيلی مشکوک نگاهم می کنه.
رييسم يه خانمی هم سن مامانم و چون خودش بچه نداره تمام حسه مادری و محبت و خشم و چک و کنترل و .... بقيه خصوصياتهای مادرونه رو سر من در مياره .و خلاصه اينکه اصله مامانم تو شرکت نيست اما مشا بهش اينجاست و تمام کنترل ها و کارهای لازم و انجام ميده . اگرهم کنترل بيشتری و احساس کنه يه هماهنگی با دفتربالا انجام ميده 
خلاصه , براش توضيح دادم که از صبح که رفتم بانک چه کارهايی کردم و چه کس هايی و ديدم و کارهامون حالا تو چه مرحله ایه و يه ده دقيقه ايی براش حرف زدم و وقتی تموم شد ديدم همچنان من و يه جوره خاصی نگاه ميکنه . با يه لبخند ه مرموز . گفتم چيزی شده؟ گفت نه تو تعريف کن چه خبر ؟ گفتم خوب من که تا حالا داشتم تعريف می کردم ديگه , همين ها .
گفت خوب اين که ماله بانک بود.ديگه کجا رفتی ؟
گفتم هيچی و اومدم از اتاقش بيرون و اومدم سر ميزم.
يه کم بعد اومد و گفت موبايلت دسته کسيه؟ گفتم نع پيش خودمه.
گفت آخه چند بار بهت زنگ زدم يه آقايی گوشی و برداشت .
تازه معنی اون نگاهايه کارآگاهی و فهميدم چيه
گفتم نه بابا اين موبايل پيشه خودم بوده , منم جايی نرفتم و خيالتون راحته راحت باشه که موبايلم پيشه خودم هست حالا حالا ها .فقط تو شعبه بانک کلا موبايل و از رده خارج می کنن و دسترسی به شبکه از بين ميره همين . حالا چقر حرفامو باور کرد نميدونم 
