يه چيزی که می خواستم حتما راجع بهش بنويسم کلاس جمعه ام بود. آخرين جلسه کلاس تعالی البته دوره اولش (‌کلاس تعالی يه کلاس خودشناسی است برای اطلاع اون دسته از عزيزانی که هميشه می پرسن تعالی چيه )‌ از هفته پيش معلممون بهمون گفت که برای جلسه آخر هر کسی بايد به تعداد بقيه کادو بخره و بياره . حالا يا همه يه شکل يا برای هر کسی هر چيزی که دوست داريم. من که انقدر غر زدم به اينکه ای بابا چقدر پول خرج می کنه و از کيسه خليفه می بخشه و ... خلاصه با کلی غر غر يازده تا کادو خريدم و رفتم سر کلاس . اما نتيجه ای که از اين کادو بازی معلمم می خواست بهمون نشون بده واقعا جالب بود يا لااقل برای من خيلی ارزش داشت . بازيش اين جوری بود که هر کسی کادو هاش و گذاشت روی زمين و بعد همه با چشم بسته بايد يازده تا از کادوهای روی زمين و بر می داشتيم  و با چشم بسته رفتيم يه جايی نشستيم و يعد همه چشمهامون و باز کرديم و شروع کرديم به بازکردن کادوها. خيلی با مزه بود که مثلا يه کش سربنفش افتاده بود به يکی از همکلاسی های پسرم:)) يا جوراب مردونه به يکی از دختر ها :))

بعد هر چی به معلمم گفتين که بذار کادوها رو پس بديم و هر کی مال خودش و پس بگيره می گفت اصلا نميشه. اين نمونه ای از زندگی تونه. شما ممکن برای يکی با يه دتيا علاقه و عشق بگردين و يه کادو بخرين . آماده اش کنين ... می ذارين جلوش اما اون انتخابش نميکنه... اون و نمی خواد و با همه ارزشی که شما براش گذاشتين و دو دستی گذاشتين جلوش اما اون يه چيز ديگه رو انتخاب می کنه و برميداره....نميشه به زور ازش بخوای و بگی اين و بردار اين ماله تو... وای نمی دونم نوشتش چقدر اون حس و داره و می تونه منتقل کنه اما من واقعا تجربه قشنگی کردم. بعد مثلا من وقتی داشتم کادوها رو بر می داشتم همه اش دلم شور ميزد تکراری بر ندارم و تنها چيز مهم برام همين بود اما آخرش سرم اومد. اين ترس هايی که تو زندگی هم از خيلی چيزها داريم اما اگه روش زوم نکنيم شايد نشه اما اگه هی بهش بها بديم برامون همون ترس اتفاق می افته.  آخر از همه هم گفت به خودتون نگاه کنين و ببين تو هستی وقتی قرار ببخشين چی می بخشين و چه حسی دارين ازاين بخشش و در مقابلش چی می گيرين....