ديشب خونه يکی از دوستام شام مهمون بودم البته دليل اصلی تولد يکی ديگه از دوستام بود.  ساعت هفت آماده شدم و دوستم اومد دنبالم که بريم من و کادوی تولد بخرم و بعد برم مهمونی. بين راه داشتيم فکر ميکرديم که کجا بريم و چی بخريم که يه سری ديگه از دوستان زنگ زدن و ما هم از خدا خواسته راهمون و کج کرديم و رفتيم و يه يک ساعتی با اين دوستان بوديم و ساعت نه و نيم بلند شديم که من برم کادو بخرم و برم مهمونی که ديدم مامان جان زنگ ميزنه که کجايی؟ گفتم دارم کادو می خرم:)) گفت از ساعت هفت تا حالا ؟ الان دوستات زنگ زدن که نازنين کجاست؟چرا نيومدهخلاصه با تپش قلب بالا و استرس يه کم درستش کردم و سريع رفتم مهمونی.(نمی دونم چرا تازگی ها انقدر همه جا دير ميرسم عروسی پريشبم تازه ده رسيدم :)) تو کارتم نوشته بود ۷-۱۰).خلاصه رفتم مهمونی اونم چه مهمونی هيجان انگيزی! سه تا زوج جوان ساکت.

 تا من رسيدم شام خورديم بعد آقايون رفتن پای تلويزيون بازی فوتبال ديدن و ما هم نشستيم و يکی از دوستام که واسه تعطيلات از مالزی اومده ايران برامون يه جلسه آشنايی با مالزی و رسم و رسوم و غذاها و .... گذاشت. اولش يه کم جالب بود اما تو ضيحات و عکس و ... از يه ساعت که گذشت ديگه من داشت خوابم می برد و هی می گفتم ميشه يه تاکسی واسه من بگيرين و ميزبان اصرار ميکردکه نع وايسا اين عکس ها و فيلم ها که تموم شه می خوام چايی بيارم! خلاصه منم که چايی نخورده تا ساعت يک نشستم تا حتما چايی بخورم و بعد بيام خونه. تو اين مدتم چون فوتبال تموم شده بود آقايون رو مبل ها خوابشون برده بود!!! نمی دونم من مشکل دارم و روحيه ام يا بقيه !!