پووووووووووووف. چقدر اين چند روز سرم شلوغ بود.

چهارشنبه که نرفتم کلاس زبان . تازه ۵ شنبه صبح هم پاشودم رفتم توچال اسکی . چقدرم هوا خوب بود و کلا خيلی از دفعه قبل بهتر بود . يه زمين حسابی هم خوردم :))‌

يه تيکه آسمون خيلی آبی خوشرنگ و خاصی بود و هر دفعه که ميرسيديم اونجا من وای ميستادم و به دوستمم می گفتم وايسا و کلی به به و چه چه ميکرديم دوتايی . دوره آخر تا اومدم بگم واااای ببين اينجا چقدر قشنگتر شده يهو ديدم دو تا چوبه صورتی هم به اين آسمون خوشگل اضافه شدو بعد ديگه همين جور پشت هم چند تا غل و واغلم زدم . ( اميدوارم ديکته اش و درست نوشته باشم ;) بعد حالا خودمم خندم گرفته بود و بند نميومد .

به نظر من هيچ صحنه ايی کمدی تر از زمين خوردن نيست .حالا هر کی باشه و هر جايی باشه ديگه مهم نيست .

اما بعد از اين استراحت ها يه جبهه کار شديد داشتم.

ديشب که تا ساعت ۳ بيدار بودم و داشتم تز دکترای سی سی و تایپ و پرينت می کردم . صبح هم سارا ساعت ۶.۵ بيدارم کرد که من می خوام برم مدرسه بيا با هم صبحونه بخوريم ! آخه از ديروز اومدن خونه ما تا هفته ديگه که سی سی برميگرده.

از صبحم که اومدم اينجا دارم بدو بدو ميکنم .هفته ديگه نمايشگاه ايران پلاست و ما هنوز کارامون و انجام نداديم و بعد هم که کلاس زبان دارم . خدا به دادم برسه .

 انقدر خوابم مياد که فکر ميکنم بهتره چيزی ديگه ننويسم .