ديشب تو  VOA ,يه مصاحبه با اکبر گنجی ( روزنامه نگار و فعال حقوق بشر) که تو فلورانس  (شهر تولد پينوکيو )داشت .با اينکه تازه از بيرون رسيده بودم اما انقدر خوشحال شدم از ديدنش که همين جوری با مانتو نشستم پای تلويزيون.خوشحاليم دلايل مختلفی داشت .اول از همه خوشحال بودم از اينکه ترس و واهمه ای که پارسال همين وقت ها يا شايدم ديرتر با شروع اعتصاب غذا و ادامه اش وخيم شدن حالش داشتم هيچ وقت به واقعيت نرسيد و زنده ميديدمش .خوشحال بودم از اينکه مقاومت و پافشاری اش بلاخره به آزادی رسوندش حتی اگه اون آزادی فقط آزادی از زندان باشه .( فعلا) شايد يه روزی به آزادی که تو ذهنش داره برسيم .دليل ديگه خوشحاليم اين بود که فکر ميکردم آزادی که بهش دادن شامل خروج از ايران نميشه. اما ديشب ديدم که ايتالياست و حتی مجری ازش سوال کرد که به آمريکا هم مياين يا نع گنجی هم گفت دعوت نامه های زيادو معتبری دارم اما هنوز تصميم نگرفتم. و به اين نکته هم اشاره کرد که حتما بعد از سفرم به ايران برميگردم. اما يه چيز ديگه که خيلی جلب توجه می کرد تلفن هايی بود که بهش ميزدن . همه سعی داشتم فقط بهش يادآوری کنن که تو سپاهی بودی...سرکوب گر بودی...خودت الی و بلی و ....  بابا خوب اين اطلاعات و ما از کجا داريم؟غير از اينه که خودش گفته؟ خودش گفت که من اينجوری بودم حالا هم پشيمونم. چه خوبه که الان آدم ها رو ببينيم. چيزی که الان هستن . نع چيزی که بودن ... شايد اگه گذشتشون و فراموش کنيم و الانشون و بشناسيم  با هاشون همفکر  و هم عقيده باشيم. اکبر گنجی با افتخار اعلام ميکنه که من تو سپاه بودم و رفتم جنگيدم برای اينکه از کشورم جلوی يه کشور بيگانه دفاع کنم. اون موقع لازم بود با دشمن کشورم بجنگم و مقاومت کنم  ,کردم. الان مشکل جای ديگه است .... تابع زمان باشيم :)‌ هر زمانی يه شرايطی داره و يه حرکات و رفتاری و ايجاب می کنه...