مامان بزرگم بعد از اينکه عمل چشمش موفقيت آميز بود و همه چی به خير گذشت, هفته ديگه عازم اينجان و در همين راستا من ديروز مجبور بودم به طرز فجيعی اتاقم و کل امکانات توش و نصف کنم. و با مامان بزرگم شريک شم .

اين مامان بزرگ من ازون شاهکارهای روزگاره :)) دفعه پيش که اومده بود , بازم ما دو تا با هم , هم اتاق بوديم .بعد من گاهی نصفه شب از صدای خروو وپوف مامان بزرگم بيدار می شدم و بيدار می موندم تا مامان بزرگم يه غلطی بزنه و جايی عوض کنه و صدای خروپوفش کمتر شه , بعد صبح که بيدار می شديم ميگفتم خوب خوابيدين؟

ميگفت نع تا صبح پلک هم نزدم :))