پنج شنبه صبح يه ايران چک برداشتم ورفتم که پولم و واريز کنم به حساب کلاس زبان و فيش و ببرم کلاس تا ثبت نامم و قطعی کنم.

همون بانکی رفتم که کناره موسسه بود.تو يه صف طولانی وايسادم و نوبتم شد وفکر کنم صندوقدار  نيم ساعت پيش از خواب بيدار شده بود با لهجه حسابی و غليظ فيشم نگاه کرد و

 گفت ؛مسجد سليمان ؛ پول ميريزی؟

گفتم نخير اون موسسه زبانه نه مسجد سليمان .بعد يه پنج دقيقه ديگه فيشم و نگاه کرد و گفت : خانم موسوی؟

حالا اين ای کيو اين لغت ها رو چه جوری حدس ميزد من نميدونم .خطم ممکنه بد باشه اما فکر نکنم تا اين حد!!!!
خلاصه بعد از تمامه اين حرفها فيش ژول و بقيه پول ام را پس داد منم انقدر از اين ادم و فلسفه پشت ميز نشوندنه همچين آدمی تحت تاثير قرار گرفتم که سريع ازونجا خارج شدم و اومدم بقيه کارهام و کردم و وقتی رسيدم خونه شروع کردم به شمردنه پول هام و فهميدم بيست هزار تومن کم بوده تو پولی که بهم داده !!!

نميتونم بگم چقد حسه بديه اينکه فکر  کنين يکی از اعتمادتون سوئاستفاده کرده . من که کاری نمی تونستم بکنم و پولم رفته بود اما به اين فکر می کردم که اين آقا اگه روزی يه بار وقت اينکار و تکرار کنه چه کمک هزينه قابل توجهی برای خودش داره .

اما کاش فکر ميکرد با اين کارش چه احساسه بدی و در جامعه رواج ميده.چرا بايد فکر کنيم تو يه جنگليم که هيچ کس ملاحظه ای برامون نمی کنه و همه اماده هستن که حقوقمون و ضايع کنن و فقط اين خودمونيم که بايد شيش چشی مواظب باشيم !