نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
بعضی وقت ها همه چیز ها و همه جا و همه کس برام تکراری و خسته کننده میشه.گاهی احساس می کنم زنجیرهایی که من و به دنیا و این زندگی بسته انقدر سنگین و زیاد میشن که نمی تونم تکون بخورم.نمیذارن نفس بکشم مگه من آزاد نیستم؟مگه همه این جهان و آسمون مال من نیست؟چرا باید محدود شده باشم به این جاهای خاص به این محل های تکراری به این کارهای هر روزه. . .
من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم
هميشه درگريز و در گذارم نمی مانم به يکجا ,بيقرارم
سفر يعنی من و گستاخی من،
هميشه رفتن و هرگزنماندن
هزاران ساحل و ناديده ديدن ،به پرسش های بی پاسخ رسيدن
من از تبار دريا از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهائی،حصار بی حصارم
ساحل حصارمن نيست، پايان کار من نیست
صدای زنده بودن درخروشم به ساحل چون ميآيم خموشم.........
