نویسنده: Nazaki - دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥
یه تاخیر اساسی داشتم بایه علت فوق العاده هیجان انگیز.چهارشنبه صبح تا ظهر رییس به طرز غیر قابل تحملی رفت رو مغزم و منم ظهر بدون یه کلمه حرف و گفتمان استعفا مو دادم به شوهرش و از ظهر تا عصر هم حرف های رییس هیات مدیره برای منصرف کردنم فایده نداشت و ساعت پنج با شروع تعطیلات کار من هم تو اون شرکت تموم شد و حالا چند روزه دارم نفس میکشم فعلا. کلی کارهای عقب افتاده داشتم که هر روز لیست می کنم و بهشون میرسم و این بین دنبال یه کار خوب و جدید هم می گردم.
