نمی دونم تا حالا شدين بيفتين رو دنده بد شانسی و بدبياری؟من که فکر می کنم چند روزه رو اون دنده ام.

بعد از اون اتفاقه لج در آری که پنج شنبه برام افتاد و کلی حالم و گرفت تصميم گرفتم جمعه برم اولين اسکی امسال و افتتاح کنم.چون چند روز بود که راديو تلويزيون تبليغ می کرد که پيست توچال از ۵ شنبه ۱۹ آبان باز شده و همه رو دعوت می کرد برای تعطيلاته آخره هفته بيان اونجا.

منم با چند تا از دوستام حرف زدم و قراره اسکی صبحه جمعه رو گذاشتيم.

صبح ساعت ۸ دوستم اومد دنبالم و رفتيم توچال ديديم از ۶ تا کوچه پايين تر چه ترافيکيه وايساديم و بعد از نيم ساعت رسيديم دره وروديه پارکينگ که آقای مامور گفت برين پيست تعطيله ! و نميذارم اسکه بازا برن تو .توقف نکن و خلاصه ما رفتيم دور زديم و برگشتيم ديديم اين آقا واسه اينکه ترافيک نشه!!!! ماشين هايی که سمته راست هستن و راه ميده اما سمته چپی ها ره برمی گردونه. با فهميدنه اين نکته اومديم دوباره تو صف و اين دفه سمت راست!

خلاصه ما رو راه دادن تو پارکينگ و رسيديم جايی که بايد قبض بدن گفت جا نداريم بيخودی راهتون دادن !!

من نمی فهمم با اين ظرفيته محدود يا عدم مديريته صحيح برای استفاده از امکاناته اينجا اين همه تبليغاته واسه چيه؟

بلاخره بعد از گرفتن بيليط تو صف و وايسادن تو صفه تله کابين ما ساعت ۱۱.۵ رسيديم تو پيست .هوا هم حسابی مه و برفه حسابی می باريد .

منم با ديدنه برف کلی ذوق کردم و همه اعصاب خوردی ها يادم رفت  خوشحال شروع کردم به اسکی .دو سه تا پيچ زدم و پشتم و نگاه کردم ديدم دوستم وايساده و نمياد.گفتم چرا نمييايی گفت  تو بيا بالا حالم بده !

خودم و رسوندم بهش و گفتم چيه؟فکر کردم شايد بخاطره ارتفاع فشارش يا قنده خونش اومده پايين . گفتم بيا شکلات بخور زود خوب ميشی.گفت نازنين من صرع دارم !!! وای منم که تو اين زمينه ها هيچ تجربه ای که ندارم هيچی خيلی هم می ترسم چون اصلا نمی دونم بايد چيکارکنم.فقط بهش گفتم خوب حالا به من بگو بايد چيکار کنم؟گفت هيچی بشين و بذار من سرم و بذارم رو پات.حالا برف داره مثه چی می باره و دوستم به نفس نفس اوفتاده بود و هی می گفت سردمه دارم يخ ميزنم .منم کاپشن و کلاه و همه چيمو تنش کرده بودم اما هيچ فايده ای نداشت .

واقعا مونده بودم چيکار کنم .آدمايه تو پيستم ميومدن يکی ميگفت اوردوز کرده ! يکی ميگفت مشروب خورده حالش داره بهم می خوره! همين يعنی هيچ کدوم عقلشون به چيزه ديگه ای نمی رسيد.

خلاصه بعد ازين که يه يه ربعی اونجا بوديم يه پسره خيلی مهربونی و خدا رسوند و گفت کمک می خوای  و کاپشن و کلاهشو داد و يه کم مارو آروم کرد وبعد پيستور را رو صدا کرد و با برانکارد دوستم و آوردن پايين و برديمش هتل توچال و دکتر معاينه اش کرد و يه مدتی زيره پتو و کناره بخاری نشست تا بهتر شد .ديگه آماده شديم که برگرديم .اومديم تو صف که سوار تله کابين شيم ديدم کلاهم سرم نيست وگم شده اما انقد شلوغ بود و هوا بد که من از ایستگاهه ۷ تا ايستگاهه اول اسلام و بی حجاب به باد دادم اما کسی بهم چيزی نگفت.

خلاصه ساعت ۴ رسيديم پايين و اولين جايی که آنتن داد مامان جانه عزيز زنگ زد و خوب دعواهاشو کرد و بعدهم قطع کرد.

حالا رسيديم سره اصل مطلب که خروجه ماشين ازپارکينگ بدونه قبض بود. ديگه اينو ترجيح ميدم نگم که با چه دردسر و اعصاب خوردی ماشين و در آورديم .

تا حالا تعطيلات به اين خوبی و کاملی داشتين؟!

اين همه وقت تلف کردن و اعصاب خورد شدن واسه   استفاده از يه روز تعطيلی با تفريحه سالم بود.