نویسنده: Nazaki - چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦
پدربزرگم و دارن ميبرن كه تو بيمارستان بستري كنن :((
همون پدر بزرگي كه ازش مي نوشتم و برام بزرگه ، همون كه بچه بودم بهم پول گلي مي داد و هميشه نازنين ( با ز مكسر ) صدام مي كرد :((
براش دعا كنين :(( نمي دونم چرا توي دلم اينجوريه . شايد به خاطر سرعت تغييراتي كه تو اين كمتر از يك هفته داشته :((
همون پدر بزرگي كه ازش مي نوشتم و برام بزرگه ، همون كه بچه بودم بهم پول گلي مي داد و هميشه نازنين ( با ز مكسر ) صدام مي كرد :((
براش دعا كنين :(( نمي دونم چرا توي دلم اينجوريه . شايد به خاطر سرعت تغييراتي كه تو اين كمتر از يك هفته داشته :((
