وای امروز بعد از مدت ها سه ساعت بعد از ظهر خوابيدم ! مامانم ساعت پنج اومد با نگرانی بيدارم کرد و گفت نازنين خوبی؟؟

بعد که بيدار شدم و رفتم پيششون تا يه چايی بخورم , مامانم گفت اولش هی من و مامانم حرف زديم ديدم پانشودی بيايی,  گفتم خوب خستگی اين چند روزه .اما ديدم من و مامانم داريم حرف همه رو ميزنيم , همه اونايی که دوست داری و نداری و اما از تو خبری نيست بيای اظهارنظر کنی و يه چيزی بگی اضافه کنی و کم کنی . گفتم لابد يه چيزيت شده :))