نویسنده: Nazaki - یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦
روزنامه همشهری پنج شنبه ، با عکس خندانی که از مرحوم پدربزرگم توش چاپ شده بود بهمون گفت که چهل روز گذشت. جمعه صبح هم سر مزارش ...... .
اصلا دیگه نمی گم هیچی :(( لباس های مشکی مون از تنمون در اومد اما او نیامد :((..........
یک بار دیگه جمعه هر کسی به پاس عشقی که یه عمر از خودشون و رفتارشون گرفته بود و یه کاری انجام داد. سارا با پول تو جیبی خودش خرما خریده بود و خیرات میکرد... من براشون حلوا پختم..... مامانم و نگارآش پخته بود و آورده بود و نصف بهشت زهرا جلوی مزار مرحوم پدربزرگم صف کشیده بودن که ازین آش بگیرن...
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری .....
