روزنامه همشهری پنج شنبه ، با عکس خندانی که از مرحوم پدربزرگم توش چاپ شده بود بهمون گفت که چهل روز گذشت. جمعه صبح هم سر مزارش ...... .

اصلا دیگه نمی گم هیچی :(( لباس های مشکی مون از تنمون در اومد اما او نیامد :((.......... 

یک بار دیگه جمعه هر کسی به پاس عشقی که یه عمر از خودشون و رفتارشون گرفته بود و  یه کاری انجام داد. سارا با پول تو جیبی خودش خرما خریده بود و خیرات میکرد... من براشون حلوا پختم..... مامانم و نگارآش پخته بود و آورده بود و نصف بهشت زهرا جلوی مزار مرحوم پدربزرگم صف کشیده بودن که ازین آش بگیرن...

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری .....