امروز اولین جلسه کلاس هام شروع میشه.کلی مثل دوران مدرسه شوق و ذوق دارم. صبح که از خواب بیدار شدم یادم افتاد اصلا مقنعه ام کجاست ؟دارم یا نع که رضا گفت یه دونه مقنعه از خونتون آوردی به نظرم . این و که رضا گفت خیلی هدفمند تو کمد ها رو گشتم و بلاخره یه مقنعه یافتم.

حالا هم می خوام برم دفتر و خودکارو جامدادی  و لوازم التحریر بخرم . همیشه عاشق خرید این لوازم بودم اما یه سه چهار سالی بود که نسبت بهشون بی نیاز شده بودم تا امروز.مثل کلاس اولی ها همش حواسم پرت میشه به اینکه یعنی استادمون کیه؟خانم یا آقاست ؟ مهربونه یا بد اخلاقه؟هم کلاسی هام کی هستن؟ یکی از همکلاسی هام که خواهر جون خودم بود و باهم ثبت نام کردیم اما زد زیرش و به خاطر امتحانهای پایان سال سارا میگه نمی تونم بیام:( البته منم فکر میکنم مجبور شم واحدهام و کم کنم چون هنوز ساعت کاریه  شرکتمون معلوم نیست. یه سری تصمیم دارن که ساعت کار روزانمون و کم کنن و به جاش پنج شنبه بیایم سر کار یه سری هم میگن مثل سابق باشه یعنی تا پنج شرکت باشیم اما پنج شنبه ها تعطیل . حالا باید بشینم ببینم چه طور میشه.