یه رمان ایرانی خوندم که هنوز تو حال و هواشم. دوهفته پیش صد و خورده ای صفحه اش و خوندم و چون وسط هاش خیلی اعصاب و داشت خورد میکرد ولش کردم. یه شوهر خیلی مهربون و خوب بود که به خاطر هوس زنش همسرش و طلاق داد و ..... من که نصفه گذاشتمش رضا تا آخر خونده و بهم گفت از من می شنوی حتما بخون و ادامه بدتش. خلاصه از رضا اصرار بود و از من انکار تا اینکه دیروز دوباره برش داشتم . گفتم حالا بذار هر جوری شده تحملش کنم و ببینم چیه که انقدر رضا میگه ارزش خوندن داره . خلاصه از دیروز شروع کردم و امروز از اول وقت تا ناهار هم هیچ کاری نکردم تا تموم شد . خیلی قشنگ بود . یه چیزی مثل کتاب دالون بهشت بود. کویر تشنه نوشته مریم اولیایی بود. حالا دارم بیگانه کامو را که بردیا بهم داده شروع میکنم. خیلی به هم ربط دارن :))) می دونم.

سه شنبه که رفته بودم مصاحبه مدیر عامل شرکت میگفت تو چرا هیچی ات به هیچی ات ربط نداره؟گفتم دارم خودم و ظرفیت هام و می سنجم ببینم چقدر می تونم بی ربط ها رو با هم کنار هم بذارم :))

حالا نظرم و بعد از خوندن بیگانه اعلام میکنم.

فعلا که هیچی عادل تو کویر تشنه و مینا و سپیده نمیشه.