من که به چشم خوردن اعتقاد پيدا کردم .از بس هر کی به من رسيد گفت واااای چقد تو وبلاگت می نويسی الان دو روزه آپ دايتش نرسيدم بکنم.

امروزم سر کلاس زبان بودم ,حدودا يک ساعت از کلاس گذشته بود که يادم افتاد موبايلم و زنگش و خاموش نکردم. با خودم فکر کردم که خوب خدا رو شکر تا حالا زنگ نزده. ايشالا يه نيم ساعت ديگم ساکت می مونه .داشتم با خودم اين فکر ها رو ميکردم که يه دوستم که سالی يه بار بهم زنگ ميزنه , زنگ زد . حالا منم يه عالم طول کشيد تا همه محتويات کيفم و ريختم بيرون و آخرين چيزی که تو کيفم بود موبايلم بود که خاموش کردم.فکر کنم من اصلا چشمم شور نيست D:

اما واسه وبلاگم ,بايد يه دونه از اين چشم زخم ها بگردم پيدا کنم اين بالا کناره اسم وبلاگم بذارم;)

آخی ياد پارسال افتادم . تب و لرز کرده بودم و سه روز کسی ازم خبر نداشت و موبايلمم همين جور واسه خودش زنگ ميزد و منم بيهوش جواب نميدادم. بعضی ! از دوستام که زياد با موبايل حالم و می پرسيدن کلی دلشون شور افتاده بود . بعد که خوب شدم و رفتم سر کار  يه دونه ازين چشم ها برام خريد و داد بهم. گفت اين و آويزون کن به اتاقت يا بذار رو ميزت تو شرکت ! از بس نازنينی چشم ميخوری :))

يادگاريش که اینجاست اما خودش کجاست نمی دونم !آخی اينجاست که شاعر مياد و ميگه:

ميرن آدمها آزونها فقط خاطراتشون به جا ميمونه .....