امروز شادی اومد شرکته ما. انقدم اين دختر خوش شانسه . تا اومد و نشست بهش گفتم چايی قهوه يا چيزی می خوای گفت نع. يه کم حرف زديم دوباره گفتم می خوای چيزی؟ باز گفت نع. گفتم بابا آخه اين جوری نميشه که تا اينجا اومدی بايد يه چيزی بخوری. حالا چرا چيزی نمی خوری؟ گفت آخه يه چيزه خنک می خوام.گفتم باشه بذار آب بيارم برات تا اومدم برم براش آب بيارم شوهر رييسم با يه کيسه بستنی رسيد :))

گفتم بستنی واسه چی؟ شرط نباخته بودين که؟ گفت ديگه من عادت کردم چه ببرم چه ببازم بستنی و بايد بگيرم و بيام ;)

جالب بود بعد که شادی رفت همه گفتن که ما خيلی شبيه هميم. خوش به حال شادی که انقدر خوشگله