بلاخره اين هفته هم تموم شد.با تمامه روياهايی که داشتم و فکر ميکردم اين هفته به وا قعيت ميرسه و نرسيد.با همه پيشامدهايی که فکرش و نميکردم و اما اتفاق افتاد و حالا چشم به هفته ديگه دارم...

البته منتظر چی هستم خودمم نمی دونم.

نمی دونم چرا نزديکه تولدم که شده ,يه حسه خاصی بهم دست داده. يه حسه جديده. مثه حسی که قبلا نزديک تولدم بهم دست ميداد نيست اصلا.هميشه از اول آذر داشتم به مهمون های تولدم فکر ميکردم. کی و می خوام دعوت کنم. کی و نع. بچه تر که بودم , يه عالمه فکر می کردم راجع به مدل و طرح کيکم. لباسی که می خواستم بپوشم. اما امسال ديگه اصلا حتی يه لحظه هم جدی فکر نکردم به اينکه تولد بگيرم. هر چی هم برديا اصرار ميکنه بيا مهمونی بگيريم زير بار نميرم. ميگم ده روز بعد تولد خودته, مهمونی بگير.