جمعه شب از اون اتفاق های پت و متی با اجرای نازکی و رضا اتفاق افتاد.

بعد از ظهر از خونه مامان اینها خداحافظی کردیم و اومدیم خونه و بعد از گذروندن غروب غمگین جمعه با خانواده محترم شادونه تصمیم گرفتیم بریم لواسان رستوران گارسیا.قرارهامون و گذاشتیم و سریع حاضرشدیم و رضا رفت آسانسور و بزنه تا بیاد منم در و بستم و رفتم بیرون رضا گفت در و قفل کن این جوری آدم خیالش راحت تره گفتم تو قفل کن من کیف نیاوردم هیچی همراهم نیست گفت خوب منم که کلید ندارم!

خلاصه تا داشتیم فکر میکردیم چکار کنیم آسانسور رسید ودیدیم فعلا باید رفت.

خلاصه رفتیم لواسان و تو مرکز خرید هدیش یه رستوران نقلی بود که غذاهای مکزیکی داره هم خوشمزه بود و هم قیمتش خوب بود هم محیطش صمیمی بود. خلاصه بعد از شام برگشتیم و به اصرار شادونه اینها هم که می گفتن بریم خونشون چای خورون گوش نکردیم و ازشون خداحافظی کردیم تا بریم یه فکری برای کلید کنیم. ازاونجایی که زوج عدالت گستری هستیم و سعی می کنیم همیشه با یه تیر دست کم دو تا هدف و بزنیم تصمیم گرفتیم بریم خونه خانواده محترم همسر که هم کلید خونمون و هم یه سر زده باشیم و یه چایی همه دوره هم مهمون باشیم. خلاصه رفتیم و در حین نوشیدن چای رضا رفت تو اتاق و من دیدم هی صدای کمد و کشویی میاد که با هدف باز میشه و چند لحظه بعد بی نتیجه و مایوس بسته میشه. یه مدت این کار طول کشید تا رضا اومد و علنا پرسید که ببخشید ما کلید یدکمون و می خوایم میشه بدین من پیداش نکردم گفتن آخه اونجا نیست تو ماشینه. اومد بره از تو ماشین بیاره که گفتن ماشین هم تعمیرگاهه فردا صبح آماده میشه!!!! حالا ساعت شده دوازده. دیگه سریع بدو بدو خداحافظی کردیم و گفتیم بریم خونه ما تا بردیا نخوابیده کلید و از اون بگیریم. خلاصه زنگ زدم و شانس آوردیم که با اینکه زنگ موبایلش خاموش بود و داشت می خوابید دید داریم بهش زنگ میزنیم و خلاصه بیدار موند و ما رسیدیم و به کلید داد به من که دیدم اشتباه و ماله ما نیست. خلاصه دردسر ندم که رفتیم خونه مامان اینها حالا همه هم که از مهمونداری دیشب خسته بودن و زود خوابیده بودن بردیا با کلی دردسر یه چیزهایی برامون پیدا کرد که ما شب روش خوابیدیم و از تو خیابون موندن نجات پیدا کردیم تا صبح که مامان کلید و بهمون داد و رفتیم خونمون :)