دیشب اولین بارون پاییزی اومد برای ما شب خیلی خاطره انگیزی هم بود چون بعد از یه سال مستاجری که باید میرفت از خونه دل کند و دیشب کلید و داد و ما زیر اون بارون رفتیم با کلی امید و آرزو رفتیم به دیدن خونه جدید.البته بعدش که اومدیم همین خونمون یه کمی دلمون گرفت اخه تازه ما اینجا رو به عنوان خونمون قبول کرده بودیم و بهش عادت کرده بودیم.تازه شب ها که از خواب بیدار میشدم دیگه نمیترسیدم و می دونستم تو خونمونیم تازه میرفتیم مسافرت دلمون براش تنگ میشد .تازه وقتی کلید و می انداختم قفل و باز می کردم و وارد خونه میشدم احساس میکردم وارد قلمروی شخصیم شدم.حالا باید دل کند و رفت. عجب بازی داره روزگار

/ 0 نظر / 4 بازدید